مگی و گذر ایام...

سلام...خنثی

پنجشنبه رفتم اینجامژه. از همون اول که وارد شدم گریه کردم تا وقتی برگشتمگریه. اونقدر بلند بلند گریه کردم و فریاد زدمگریه که تمام کسانی که اونجا بودن ساکت شدن و فقط منو نیگاه می‌کردننگران. هر چی بود به آرامش رسیدمافسوس. جای همه خالی بودفرشته...

طبق معمول ننه تعریفی ندارهافسوس. فردا قراره ببریم بیمارستان واسه تعویض لوله تو گلوشاسترس. خداااااگریها....

مرسی بخاطر این همه لطف و محبتی که نسبت به من دارینمژه. دوستتون دارمبغل...

دوستت دارم عزیز زندگیمبغل...

/ 6 نظر / 5 بازدید
بشیر

آجی عزیز سلام خدا را قسم داده ام به ائمه معصومش و به مقربان درگاهش که سرنوشت مادرای منو بابات را جوری رقم بزنه که بیشتر از این زجر و مرارت نکشند . حالا هر جور صلاحشه .

mani

كاملا مي فهممت ، خيلي سخته يه عزيزي تو خونه داشته باشي كه جلوي چشمات قطره قطره آب بشه ، اونوقته كه آرزو مي كني با تمام عشقي كه نسبت بهش داري زودتر از اين درد كشيدن خلاص بشه. دعا مي كنم خدا شفاش بده ، هر طور كه خودش صلاح ميدونه[ناراحت]

رها

الهـــــــــــــــی [بغل] عزیزم کار خوبی کردی این بهترین کاری بود که بتونی به آرامش برسی چه جای قشنگی اونجا اسمش چیه مگی جون ؟

بهشت

انشا الله خداوند سختی ها را بر تو آسان می کند

بازیگوش

واااااااای که این تجربه رو منم داشتم عجیب اروم میشی و راضی![لبخند] ببینم کجا بود اینجا؟