مگی و ادامه دلگیریها...

سلام...خنثی

خیلی دلم گرفتهدل شکسته. فقط به یک چیز فکر می‌کنم و اون اینه که دیشب بابا توی خونه فقط راه می‌رفت و با خودش زمزمه می‌کردنگران:

عجب رسمیه رسم زمونه، قصه برگ و باد خزونهدل شکسته

می‌رن آدما از اونا فقط خاطره‌هاشون بجا می‌مونه...افسوس

سنگ مزار ننه گذاشته شد و به نظرم خوب از آب در اومدناراحت. شعری که روی سنگ مزار نوشتیم شعری از حافظ هستافسوس. قبل از فوت ننه آبجی دومی به نیتش کتاب رو باز کرد و شعر ای هدهد صبا به سبا می‌فرستمت در اومدچشم. بخاطر همین چهار بیت اول شعر رو روی سنگ نوشتیمنگران. انشاله عکسش رو میذارم براتون تا ببینیدافسوس...

دوستت دارم عزیز زندگیم...بغل

/ 5 نظر / 7 بازدید
mani

[ناراحت]روي فيلم مراسم باباي منم همين آهنگ و گذاشتن ، كلي دلم مي گيره

بازیگوش

ایشالا خدا صبر بده به پرد و همگیتون عزیزم[ماچ] الهییییییی اون دردونه خاله مگی چه با نمک شده ماشالاااااااا[قلب]

بهشت

عجب شعر عجیبی!خدا روح شون شاد کنه.به ژدرتان تسلیت بگین واقعا سخته

فرهاد

بهتر است که کمی پدر را از این حال و هوا بیرون بیاورید

داداشي

سلام آجي . اسم اصلي من فرهاد است و اين فرهاد كه كامنت ميزاره عين حرفاي منو ميزاره نكنه همزاد همديگه باشيم . راسي ميشناسيش من اونو با خودم اشتباه ميگيرم . شما چي ؟[گل][گل] آقاي پدر را با شيرينكارياتون از فكر ننه دربياريد آجي جان