مگی و بهانه برای نوشتن...

سلام...

بعد از مدتها یه بهانه گیر آوردم که بیام اینجا و بنویسم.

بعد از شش سال انتظار بالاخره اون روز رسید و بهم زنگ زد و طلب ببخش و حلالیت کرد. وقتی صداشو شنیدم مو به تنم سیخ شد. کلی استرس گرفتم و تمام اتفاقاتی که تو این چند سال برام پیش اومد و اون باعثش بود مثل یه فیلم از جلو چشمام رد شد. فقط صداشو میشنیدم که التماس میکرد که حلالش کنم. میگفت که به خاک سیاه نشسته و بدبخت شده. گفتم من تو رو سپردم به خدا، برو از خدا طلب حلالیت کن من کاره‌ای نیستم، میگفت اگه نمیخوای ببخشی بذار بعد از مرگم بگو نمی‌بخشم و من فقط اشک ریختم و گفتم هیچوقت نمیبخشم و گوشی رو قطع کردم...

از اون روز تا الان فکرم خیلی مشغوله. با اینکه فهمیدم چه بلایی سرش اومده ولی باز نمیتونم خودمو راضی کنم. دیروز وقتی روزنامه رو خوندم و دیدم آمنه چطور از قصاص مجید گذشت سر اذان وقت افطار از خدا خواستم یه روز به منم این جراتو بده تا از اونی که زندگی رو برام سیاه کرد بتونم بگذرم...

مرسی از همه که به بلاگم سر میزنین هنوز. دوستتون دارم...

دوستت دارم همه زندگی من...

/ 5 نظر / 6 بازدید
آرام

سلام. دوست عزیز بهت تبریک میگم.وب خوب وجالبی داری. اگه به وب منم بیای خوش حال میشم. من نمیدونم برای تو چه اتفاقی افتاده که میخوای یکی رو ببخشی اما نمیتونی اما برای منم یه اتفاقی افتاده که نمیخوام ببخشم اما بخشیدم.توهم ببخشش.خدااین طوری تورو سرافراز میکنه. به وبم سر بزن حتما.پشیمون نمیشی خدافظ

خانم ام

سلام خانم نه عزیزم این چه حرفیه شما جز اون دسته نیستی می دونی همیشه ببخش نه به خاطر اینکه بقیه نیازمند بخشش تو هستند به خاطر اینکه تو نیازمند آرامشی

زینب

سلام خوبی دوست من ؟چی شده که نتونستی ببخشی؟؟[نگران] حتما یه دلیلی داری واسه خودت .دنیا دار مکافاته . همه به جزای کاراشون می رسن . ژس اگه جایی واسه بخشیدن داشت ببخش.

arezoo

nemishe bakhshid va nemishe faramoosh kard ama say kon tooye zehnet kamrangesh koni ta rahat tar zendegi koni behesh fek nakon [ماچ]