روزگار من

اتفاقات روزمره زندگی من

سلام...  

این چند روز حسابی گرفتار بودم  . چهارشنبه گذشته مامان و بابا برای دیدن نی‌نی خاله راهی کرج شدن  . گلهای خاله (دختر خالهه‌ها) هم اومدن خونه‌امون  . خیلی خوچ گذشت  . شبا تا ساعت چهار بیدار بودیم و می‌گفتیم و می‌خندیدیم. ‌شنبه و یکشنبه اداره رو دودر کردم و بخاطر ننه نرفتم  . کلی کار داشتیم تو خونه  . هنوز که هنوزه خستگی این چند روز تو تنمه{#emotions_dlg.e6}. حسابی خوابم میااااااد{#emotions_dlg.e7}...

این برنامه اتوماسیون هم شده یه بدبختی واسه خودش  . از دیروز شروع کردیم تو این برنامه کار کردن{#emotions_dlg.e34}. نامه‌ها رو واسه رئیس ارجا می‌دیم اما نمی‌تونه امضا کنه{#emotions_dlg.e13}. اییییییی خداااااااا{#emotions_dlg.e27}...

اینم عکس جدید از نی‌نی خاله  . قربونت برم  ...

  

  

  

روزهای خوبی رو داریم با هم  . همیشه دوستت داشتم   اما الان میمیرم برات  ...

پ.ن: جوجو جون سلام. من همونم که گفتی. ببخش نمی‌تونم واسه بلاگت نظر بذارم. بیا پرشین بلاگ. این بلاگفا خیلی بیخود شده.

 

نوشته شده در سه‌شنبه ٢٧ امرداد ۱۳۸۸ساعت ۱٠:٠٥ ‎ق.ظ توسط مگنولیا نظرات () |

Design By : nightSelect.com