روزگار من

اتفاقات روزمره زندگی من

سلام...

دیروز حالم اصلا خوب نبود و طی یک تماس تلفنی و هماهنگی با منشی اداره مرخصی گرفتم و موندم خونه در کنار مامان و بابای عزیزم. خدا رو شکر مامان و بابا به سلامتی رسیدن و با حضورشون شادی رو به خونه برگردوندن. کلی هم سوغاتی برامون آوردن. برای من دو تا کیف خیلی خیلی خوشگل + لوازم آرایشی + لباس و یه چیزایی که نمی‌شه نوشتنیشخند و خودتون فهمیدین آوردن...

دیروز آبجی دومی بهم زنگول کرد و گفت خانم دکی اومده و میگه باید خودت بیای تا باهات در مورد آزمایشی که دادی صحبت کنهاسترس. وقتی رفتم و کلی سئوال جوابهای خصوصی پرسید بهم گفت که یه درد دیگه بالا آوردی که باید بری پیش دکی خودت تا درمان جدید رو شروع کنی. وقتی اینو گفت انگار دنیا رو سرم خراب شدآخ و شدیداً دچار افسردگی روحی شدم. قراره امروز از راه اداره برم و رسماً درمان رو شروع کنم. برام دعا کنینافسوس...

دوستت دارم همه زندگی من...

نوشته شده در چهارشنبه ۱۱ اسفند ۱۳۸٩ساعت ٩:٢٢ ‎ق.ظ توسط مگنولیا نظرات () |

Design By : nightSelect.com