روزگار من

اتفاقات روزمره زندگی من

سلام...لبخند

بعد از یه وقفه نسبتاً طولانی دوباره اومدماوه. سه شنبه هفته گذشته رو استاندار محترمسبز به علت آلودگی هواتعجب تعطیل اعلام کردآخ. ما هر چی نیگاه کردیم ردی از آلودگی ندیدیمیول. به این نتیجه رسیدم که علت چیزی دیگر بودقهر..

شب شهادت حضرت عباس مامان آقای داماد به رحمت خدا رفتافسوس و روز تاسوعا به خاک سپرده شدنگران. قرار شد مراسم سوم ایشون روز جمعه برگزار بشهناراحت. بخاطر همین من و مامان و بابا پنجشنبه شب ساعت 8 به سمت تهران حرکت کردیمناراحت و جمعه شب ساعت 10:30 برگشتیمخنثی. زمان خیلی کوتاه بود ولی همین یک روز در کنار نیکا کلی حال دادمژه. راستی نمردیم و بالاخره رفتیم این مسجد بلال صدا و سیما رو دیدیمخنثی. خیلی جای بیخودی بودشیطان...

پریسا جون خیلی زنگ زدم رو موبایلت تا بهت بگم دارم میام تهرانمژه، دوست داشتم می‌دیدمتیول، می‌خواستم درب مسجد بلال باهات قرار بذارمخجالت، ولی از شانس بد من گوشیتو جواب ندادیدل شکسته...

مرسی از دعاهای سبزتونفرشته. امیدوارم خدا همه مریضا رو شفا بدهفرشته، امیدوارم هیچ بنده‌یی به سختی از دنیا نرهفرشته، امیدوارم همه عمر طولانی و با سعادت داشته باشنفرشته...

چهلم ننه افتاده دهم دی ماهدل شکسته. چقدر زود گذشتافسوس. انگار همین دیروز بودناراحت. دلم برات خیلی خیلی تنگ شدهگریه. چرا به خوابم نمی‌آییگریه؟ نکنه از من ناراحتینگران؟ منتظرت می‌مونم...فرشته

دوستت دارم همه زندگی من...بغلماچ

نوشته شده در یکشنبه ٢۸ آذر ۱۳۸٩ساعت ۸:٥٦ ‎ق.ظ توسط مگنولیا نظرات () |

Design By : nightSelect.com