روزگار من

اتفاقات روزمره زندگی من

سلام...ناراحت

خیلی بی‌انصافینگران. دو روزه که ازت اصلا خبر ندارمگریه. نه زنگی نه اس‌ام‌اسیگریه. دلم برای خودم میسوزهگریه. به خودم قول دادم اینبار تا هر وقت شده بهت زنگ نزنمقهر. چون من مقصر این ناراحتی نبودممشغول تلفن. این قهر تا هر وقت میخواد طول بکشهقهر. دیگه برام مهم نیستدروغگو....

اینبار نیگم دوستت دارم همه زندگی من چون ازت خیلی ناراحتمدل شکسته...

نوشته شده در یکشنبه ۱٦ امرداد ۱۳٩٠ساعت ۱٠:۳٠ ‎ق.ظ توسط مگنولیا نظرات () |

سلام...

بعد از مدتها یه بهانه گیر آوردم که بیام اینجا و بنویسم.

بعد از شش سال انتظار بالاخره اون روز رسید و بهم زنگ زد و طلب ببخش و حلالیت کرد. وقتی صداشو شنیدم مو به تنم سیخ شد. کلی استرس گرفتم و تمام اتفاقاتی که تو این چند سال برام پیش اومد و اون باعثش بود مثل یه فیلم از جلو چشمام رد شد. فقط صداشو میشنیدم که التماس میکرد که حلالش کنم. میگفت که به خاک سیاه نشسته و بدبخت شده. گفتم من تو رو سپردم به خدا، برو از خدا طلب حلالیت کن من کاره‌ای نیستم، میگفت اگه نمیخوای ببخشی بذار بعد از مرگم بگو نمی‌بخشم و من فقط اشک ریختم و گفتم هیچوقت نمیبخشم و گوشی رو قطع کردم...

از اون روز تا الان فکرم خیلی مشغوله. با اینکه فهمیدم چه بلایی سرش اومده ولی باز نمیتونم خودمو راضی کنم. دیروز وقتی روزنامه رو خوندم و دیدم آمنه چطور از قصاص مجید گذشت سر اذان وقت افطار از خدا خواستم یه روز به منم این جراتو بده تا از اونی که زندگی رو برام سیاه کرد بتونم بگذرم...

مرسی از همه که به بلاگم سر میزنین هنوز. دوستتون دارم...

دوستت دارم همه زندگی من...

نوشته شده در سه‌شنبه ۱۱ امرداد ۱۳٩٠ساعت ۱٠:٢٤ ‎ق.ظ توسط مگنولیا نظرات () |

Design By : nightSelect.com