روزگار من

اتفاقات روزمره زندگی من

سلام...لبخند

تنها وفادار دنیا توییخجالت، روزانه شنیدن این جمله بهم انرژی + میدهمژه. دوستت دارمبغل...

چند روزی میشه که تو تنهایی و سر کار دو تا آهنگ اول آلبوم تلخ با صدای امین حبیبی رو گوش میدم. فوق‌العادست. حتماً دانلود کنینچشمک....

دوستت دارم همه زندگی من...بغل

نوشته شده در چهارشنبه ٢۸ اردیبهشت ۱۳٩٠ساعت ٢:٢۳ ‎ب.ظ توسط مگنولیا نظرات () |

سلام...لبخند

هستمنیشخند، ولی فعلا حس آپ نیستخنثی. به زودی بر میگردمچشمک...

دوستت دارم زندگی من...بغل

نوشته شده در پنجشنبه ۱٥ اردیبهشت ۱۳٩٠ساعت ۱٠:٥٠ ‎ب.ظ توسط مگنولیا نظرات () |

سلام...لبخند

فکر میکنم بالاخره انتظارم داره به پایان میرسهمژه و تا یه مدت دیگه یه اتفاقات خوب تو زندگیم میافتهخجالت. به این موضوع فکر میکنمخیال باطل که یعنی روزهای سخت زندگیم داره به پایان میرسه و خدا دلش به حالم سوخته و گفته دیگه عذاب و غصه بس این بنده‌استخیال باطل؟ یه جورایی خوشحالمنیشخند. خدا جون ممنون که شبها به حرفهامو دعاهام گوش میدیبغل. دوستت دارم خدا جوونماچ...

دوستت دارم همه زندگی من...بغل

نوشته شده در چهارشنبه ٧ اردیبهشت ۱۳٩٠ساعت ۱٢:۳٤ ‎ب.ظ توسط مگنولیا نظرات () |

سلام...دل شکسته

خیلی دلم گرفتهافسوس. دیروز حالم خوب نبود و ساعت 12 راهی خونه شدم واسه استراحت. توی گیت نگهبانی منتظر ماشین نشسته بودم و طبق معمول همیشگی با خانومای حراستی صحبت میکردم و سراغ همون دوستم که بخاطر دعوت نکردنم به عقدش باهاش قهر کردم رو گرفتمخیال باطل. یکی از خانوما گفت بنده خدا بعد از فوت مامانش خیلی داغون شدتعجب. انگار دنیا رو سرم خراب شدآخ. گفتم چیییییتعجبتعجب؟ مامان... فوت کرد؟ مطمئنی؟ من خانوم .... رو میگماتعجباا؟؟!! گفت آره، سال گذشته بنده خدا خواست واسه بچه‌ها ناهار کباب درست کنه که یهو آتیش گرفت و فوت کرد. فقط گریه می‌کردم و به خودم فحش میدادم که چرا باید اینطور بشهسوال؟ چرا باید بخاطر یه ناراحتی بچه‌گونه بینمون این همه فاصله بیافته که من خبر فوت مامان بهترین دوستم رو نفهمم و نتونم تو همچین شرایط سختی کنارش باشم؟ نمیدونم شب رو چطور به صبح رسوندم و خودمو رسوندم اداره و رفتم پیشش. اول که دیدمش خیلی باهام سرد برخورد کرد. ولی بعد که بغلش کردم و گریه کردم اونم اومد تو بغلم و کلی گریه کرد. خیلی پشیمونم. میتونستم اون مسئله رو فراموش کنم و در کنارش باشم ولیگریه...

به این موضوع فکر میکنم که خدا واقعاً چیکار میکنهافسوس؟ دو سه هفته‌ای بود که مرتب توی فکر مامانش بودم و حتی یک شب هم اومد به خوابم و ازم خواست که هوای دوستمو داشته باشم و تنهاش نذارمافسوس. حتی یکی دوبار هم به منزلشون زنگ زدم ولی تلفن قطع بود. مامانش رو خیلی دوست داشتم. اونقدر باهم صمیمی بودیم که من خاله صداش میکردم. همیشه وقتی میرفتم خونه‌اشون میگفت چون تو قرمه‌سبزیهای منو دوست داری برات قرمه‌سبزی درست می‌کنم. خاله دلم خیلی برات تنگ شده، ببخش و حلالم کننگران. بدون که همیشه دوستت دارمگریه...

دوستت دارم همه زندگی من...بغل

نوشته شده در یکشنبه ٤ اردیبهشت ۱۳٩٠ساعت ۱:۳٥ ‎ب.ظ توسط مگنولیا نظرات () |

Design By : nightSelect.com