روزگار من

اتفاقات روزمره زندگی من

سلاملبخند

دیشب یه اتفاقی افتاد که روحیه ام به کل تا چند ساعتی عوض شدنیشخند. وقتی آقای پدر از نمایشگاه تهران برگشتنبغل همراه خودشون کلی هدیه که تو نمایشگاه بهشون دادن رو آوردنهیپنوتیزم. یکی از اون هدیه ها لبتاپ دل بود که به من رسیدهورا. کلی حال کردمهوراهورا. آخه شب قبلش قبل از خوابخمیازه داشتم به خرید یه لبتاپ فکر میکردمخیال باطل و برنامه ریز میکردم و حساب کتاب که این ماه برم یکی بخرممژه. مرسیییی خدا جوووونمبغل... مرسی بابا جووونمماچ...

دوستت دارم همه زندگی منبغل...

نوشته شده در چهارشنبه ۳۱ فروردین ۱۳٩٠ساعت ٩:٢٧ ‎ب.ظ توسط مگنولیا نظرات () |

سلام...لبخند

هستم ولی اصلا حوصله ندارمخنثی. خیلی کارم تو اداره زیاد شدهکلافه و کمبود خواب دارم تپلخمیازه. مرسی که مرتب به بلاگم سر می‌زنین و جویای احوالم هستینبغل. شرمنده و رو سیاهم که نمی‌تونمافسوس تا مدتی به بلاگهاتون درست و حسابی سر بزنم و مثل قبل کامنت بذارمدل شکسته. خدایی به بلاگهاتون سر می‌زنم ولی شرمنده کامنت نمیذارماوه. قول میدم زودی از لحاظ روحی بهتر بشمچشمک و خودمو جمع و جور کنم و به همه سر بزنم. دوستتون دارمماچ...

دوستت دارم همه زندگی منبغل...

نوشته شده در سه‌شنبه ۳٠ فروردین ۱۳٩٠ساعت ۳:۱٤ ‎ب.ظ توسط مگنولیا نظرات () |

سلام..لبخند

امروز هوای شهرمون حسابی خاکی بودسبز. بطوری که کل شهر تعطیل شدنیشخند و بنده هم نرفتم سرکارشیطان و تا ساعت 12 مهمان تخت عزیزم بودمچشمک...

این دو سه روزه حسابی گرفتار دندون و دندونپزشکی بودملبخند. دیشب رفتم و دندونامو بروساژ کردم نیشخندو امروز هم نوبت داشتم پیش دکتر ارتودنسی برای مشورت جهت انجام اینکارمژه. قرار شد برم یه عکس بگیرممژه و بعد هم با یه جراح فک صحبت کنم و بعد برم پیش دکیاسترس. دو دلم که اینکار رو انجام بدم یا نهمتفکر!!!

دوستت دارم عزیز زندگیم...بغل

نوشته شده در چهارشنبه ٢٤ فروردین ۱۳٩٠ساعت ۱٠:٠٠ ‎ب.ظ توسط مگنولیا نظرات () |

سلام...لبخند

چه حس قشنگیهخیال باطل وقتی تلفن خونه زنگول میخوره و گوشی رو برمیداری و صدای بهترین دوست دوران مدرسه اتتعجب رو بعد از 4سال بیخبری میشنویتعجب. اونوقته که اشک شوق از چشمات سرازیر میشهگریه. دلم خیلی برات تنگ شده بودبغل. خوشحالم که ازدواج کردی و خوشحالتر اینکه یه پسر گل هشت ماهه داریبغل. دوستت دارم الی جووونماچ...

دوستت دارم عزیز زندگیم...بغل

نوشته شده در دوشنبه ٢٢ فروردین ۱۳٩٠ساعت ٩:۱٤ ‎ب.ظ توسط مگنولیا نظرات () |

سلام...لبخند

در پی شکهایی که تو این چند روز بهم وارد شداسترس پنجشنبه بعد از ظهر رفتم علی‌بن‌مهزیار تا نذری که کرده بودم رو ادا کنمفرشته. خیلی خیلی خوب بودلبخند. به آرامش کامل رسیدمخیال باطل. از اونجا طبق عادت همیشگی به مامان رضوان و سوری جونم زنگول کردمبغل و کلی هم براشون دعا کردمفرشته. خلاصه جای همه خالی بودمژه...

هر چی شک بد بهم وارد شداسترس از اونطرف خبرهای خوبی که می‌شنومخیال باطل و اتفاقات خوبی که قراره تو خونه‌امون بیافته بهم دلگرمی و آرمش میدهاوه. مرسی خدا جونماچ...

دوستای عزیزم من به بلاگ همه سر میزینم ولی حس کامنت گذاشتن نیست. ببخشید...افسوس

دوستت دارم همه زندگی من...بغل

نوشته شده در شنبه ٢٠ فروردین ۱۳٩٠ساعت ٩:٢٤ ‎ق.ظ توسط مگنولیا نظرات () |

سلام..استرس

فکر کن اول صبح تلفنت زنگ بخوره و همون شک سیزده بهت وارد بشهاسترس. هنوز تنم داره می‌لرزهاسترس. هنوز از استرس زانوهام داره میلرزهاسترس. از استرس و ترس هیچی از گلوم پایین نمیرهاسترس. خدایا چراااااگریهدل شکسته؟؟؟

دوستت دارم همه زندگی منبغل...

نوشته شده در سه‌شنبه ۱٦ فروردین ۱۳٩٠ساعت ۱٢:٢٩ ‎ب.ظ توسط مگنولیا نظرات () |

سلام...خنثی

سیزده روز مثل برق گذشتافسوس. سیزده روز از عمرم در سال 1390 نگرانو هیچ کار مفیدی انجام نشد آخمثل تمام روزهای سالهای گذشتهسبز.  این سیزده روز زیاد خوش نگذشتمشغول تلفن. بجز روزی که نوه عموی بابا همراه با خانوم و دخترای گلش بعد از ده سال به ایران اومدنبغل و شب خونه ما بودنهورا. واقعا خوش گذشتچشمک. دیروز هم سیزده بدر خیلی مزخرفی داشتمسبز. بخصوص عصر که یه شک بزرگ بهم وارد شدهیپنوتیزم و هنوز هم توی شک هستماسترس. طبق معمول خسته‌ام و خوابم میادخمیازه. میخواستم امروز رو مرخصی بگیرم ولی نشدابرو. پس مجبورم همینجا پشت میزم چرت بزنمخواب...

دوستت دارم همه زندگی من...بغل

نوشته شده در یکشنبه ۱٤ فروردین ۱۳٩٠ساعت ٩:۳٩ ‎ق.ظ توسط مگنولیا نظرات () |

سلام...بغل

سال نو مبارکهورا. سالی سرشار از خوشی و سلامتی برای تک تک دوستای گلم آرزو دارمخیال باطل...

نیکا اومده و یه عالمه شادی با خودش به خونه آوردههورا. شبها تا ساعت 4 بیداریمهیپنوتیزم و صبحها هم خانوم سر ساعت 10 میاد بالای سرمون و نمیذاره یه کم استراحت کنیمخمیازه. خلاصه کلی خوش میگذرهنیشخند. بخصوص وقتی با اون شیرین زبونیهاش دلمونو میبرهخوشمزه...

اومدم اداره تا برای سه روز آینده مرخصی رد کنمشیطان. ولی همین الان یه حادثه واسه همکارم رخ دادسبز که احتمالا بنده باید مرخصی رو کنسل کنمآخ. طفلی از پله‌ها افتاده و الان هم رفت بیمارستاناسترس. امیدوارم مشکلی نداشته باشهفرشته...

دوستت دارم همه زندگی منبغل...

نوشته شده در یکشنبه ٧ فروردین ۱۳٩٠ساعت ۱٢:٥۸ ‎ب.ظ توسط مگنولیا نظرات () |

Design By : nightSelect.com