روزگار من
اتفاقات روزمره زندگی من
سلام دیشب یه اتفاقی افتاد که روحیه ام به کل تا چند ساعتی عوض شد دوستت دارم همه زندگی من سلام... هستم ولی اصلا حوصله ندارم دوستت دارم همه زندگی من سلام.. امروز هوای شهرمون حسابی خاکی بود این دو سه روزه حسابی گرفتار دندون و دندونپزشکی بودم دوستت دارم عزیز زندگیم... سلام... چه حس قشنگیه دوستت دارم عزیز زندگیم... سلام... در پی شکهایی که تو این چند روز بهم وارد شد هر چی شک بد بهم وارد شد دوستای عزیزم من به بلاگ همه سر میزینم ولی حس کامنت گذاشتن نیست. ببخشید... دوستت دارم همه زندگی من... سلام.. فکر کن اول صبح تلفنت زنگ بخوره و همون شک سیزده بهت وارد بشه دوستت دارم همه زندگی من سلام... سیزده روز مثل برق گذشت دوستت دارم همه زندگی من... سلام... سال نو مبارک نیکا اومده و یه عالمه شادی با خودش به خونه آورده اومدم اداره تا برای سه روز آینده مرخصی رد کنم دوستت دارم همه زندگی من
. وقتی آقای پدر از نمایشگاه تهران برگشتن
همراه خودشون کلی هدیه که تو نمایشگاه بهشون دادن رو آوردن
. یکی از اون هدیه ها لبتاپ دل بود که به من رسید
. کلی حال کردم
. آخه شب قبلش قبل از خواب
داشتم به خرید یه لبتاپ فکر میکردم
و برنامه ریز میکردم و حساب کتاب که این ماه برم یکی بخرم
. مرسیییی خدا جوووونم
... مرسی بابا جووونم
...
...

. خیلی کارم تو اداره زیاد شده
و کمبود خواب دارم تپل
. مرسی که مرتب به بلاگم سر میزنین و جویای احوالم هستین
. شرمنده و رو سیاهم که نمیتونم
تا مدتی به بلاگهاتون درست و حسابی سر بزنم و مثل قبل کامنت بذارم
. خدایی به بلاگهاتون سر میزنم ولی شرمنده کامنت نمیذارم
. قول میدم زودی از لحاظ روحی بهتر بشم
و خودمو جمع و جور کنم و به همه سر بزنم. دوستتون دارم
...
...

. بطوری که کل شهر تعطیل شد
و بنده هم نرفتم سرکار
و تا ساعت 12 مهمان تخت عزیزم بودم
...
. دیشب رفتم و دندونامو بروساژ کردم
و امروز هم نوبت داشتم پیش دکتر ارتودنسی برای مشورت جهت انجام اینکار
. قرار شد برم یه عکس بگیرم
و بعد هم با یه جراح فک صحبت کنم و بعد برم پیش دکی
. دو دلم که اینکار رو انجام بدم یا نه
!!!

وقتی تلفن خونه زنگول میخوره و گوشی رو برمیداری و صدای بهترین دوست دوران مدرسه ات
رو بعد از 4سال بیخبری میشنوی
. اونوقته که اشک شوق از چشمات سرازیر میشه
. دلم خیلی برات تنگ شده بود
. خوشحالم که ازدواج کردی و خوشحالتر اینکه یه پسر گل هشت ماهه داری
. دوستت دارم الی جووون
...

پنجشنبه بعد از ظهر رفتم علیبنمهزیار تا نذری که کرده بودم رو ادا کنم
. خیلی خیلی خوب بود
. به آرامش کامل رسیدم
. از اونجا طبق عادت همیشگی به مامان رضوان و سوری جونم زنگول کردم
و کلی هم براشون دعا کردم
. خلاصه جای همه خالی بود
...
از اونطرف خبرهای خوبی که میشنوم
و اتفاقات خوبی که قراره تو خونهامون بیافته بهم دلگرمی و آرمش میده
. مرسی خدا جون
...


. هنوز تنم داره میلرزه
. هنوز از استرس زانوهام داره میلرزه
. از استرس و ترس هیچی از گلوم پایین نمیره
. خدایا چرااااا
؟؟؟
...

. سیزده روز از عمرم در سال 1390
و هیچ کار مفیدی انجام نشد
مثل تمام روزهای سالهای گذشته
. این سیزده روز زیاد خوش نگذشت
. بجز روزی که نوه عموی بابا همراه با خانوم و دخترای گلش بعد از ده سال به ایران اومدن
و شب خونه ما بودن
. واقعا خوش گذشت
. دیروز هم سیزده بدر خیلی مزخرفی داشتم
. بخصوص عصر که یه شک بزرگ بهم وارد شد
و هنوز هم توی شک هستم
. طبق معمول خستهام و خوابم میاد
. میخواستم امروز رو مرخصی بگیرم ولی نشد
. پس مجبورم همینجا پشت میزم چرت بزنم
...

. سالی سرشار از خوشی و سلامتی برای تک تک دوستای گلم آرزو دارم
...
. شبها تا ساعت 4 بیداریم
و صبحها هم خانوم سر ساعت 10 میاد بالای سرمون و نمیذاره یه کم استراحت کنیم
. خلاصه کلی خوش میگذره
. بخصوص وقتی با اون شیرین زبونیهاش دلمونو میبره
...
. ولی همین الان یه حادثه واسه همکارم رخ داد
که احتمالا بنده باید مرخصی رو کنسل کنم
. طفلی از پلهها افتاده و الان هم رفت بیمارستان
. امیدوارم مشکلی نداشته باشه
...
...
| Design By : nightSelect.com |

