روزگار من

اتفاقات روزمره زندگی من

سلام...ناراحت

امشب اولین شب یلداییه که تو کنارمون نیستینگران. یادش بخیر، سال گذشته شب یلدا تو لب تخت نشسته بودی و من برات پرتغال پوست می‌گرفتمافسوس و مغزشو میذاشتم تو دهنت و تو با مهربونی تمام نگاهم می‌کردیمژه و من از چشمات می‌خوندم که داری تشکر می‌کنیفرشته. یادش بخیر وقتی با لودی کل‌کل میکردم تو فقط می‌خندیدیلبخند و وقتی شوخی شوخی همدیگه‌ رو می‌زدیمزبان دست پر از مهرت رو به سرم می‌کشیدیمژه و به لودی می‌گفتی دخترمو نزنناراحت و بعد سرم رو می‌بوسیدیماچ. کاش بودی. کاش بودی تا شب یلدای امسال رو هم در کنار تو می‌گذروندیمافسوس. برات حافظ باز می‌کردم و فال می‌گرفتمچشم. اینروزها دلم بدجور هواتو کردهچشم. وقتی فکر می‌کنم که 30 روزه ندیدمت جیگرم آتیش می‌گیرهگریه. چطور با این شرایط کنار بیامسوال؟ صبح که میخواستم بیام اداره، یکدفعه اومدی تو ذهنمنگران و چشمم بی‌اختیار به جایی که تختت بود افتاد خنثیو به این موضوع فکر می‌کردم که هر روز صبح قبل از رفتن به اداره، به کمک بابا تو رو به روی اون دست می‌چرخوندمنگران. به کمک مامان زیر پاهاتو تمیز می‌کردمافسوس و پیشونیتو می‌بوسیدمماچ و راهی اداره می‌شدمخنثی. دلم برای اون روزها تنگ شدهچشم. کاش بودی تا باز هم بهت خدمت می‌کردمخنثی. شرمنده و رو سیاهم، فقط حلالم کن ننه. بدون همیشه، تا آخر عمر دوستت دارم نگرانو یک لحظه هم از ذهنم بیرون نمی‌ریخیال باطل. بدون تحمل این روزها بدون تو غیر قابل باورهنگران. برای خوشبختیم دعا کنفرشته، برای عاقبت بخیر شدنم دعا کنفرشته، برای اینکه بتونم به دیگران کمک کنم دعا کنفرشته. فقط دعا، دعا، دعافرشته...

یلداتون مبارک...لبخند

دوستت دارم همه زندگیم...بغل

نوشته شده در سه‌شنبه ۳٠ آذر ۱۳۸٩ساعت ۱:٥۸ ‎ب.ظ توسط مگنولیا نظرات () |

سلام...خنثی

این چند روز حسابی سرگرم تدارک برای تهیه عقیقه ننه هستیمچشم. امشب هم برای انجام بقیه کارها (زمان خرید گوسفند و ...) می‌ریم خونه عموی باباخنثی. احتمالاً پنجشنبه عقیقه رو درست کنیمخوشمزه. آخه می‌گن باید قبل از چهلم انجام بشهنگران. اما چه فایده؟ ما که نمی‌تونیم بخوریمابرو!!! از اونطرف هم استرس دارم برای مراسم چهلماسترس، امیدوارم همه به خوبی تمام بشنفرشته...

گوشی موبایلم ویروس گرفته و احتمالا باید فرمت بشهآخ. عصر باید برم برای انجام اینکار، تمام آهنگهام و فایلهام داره از بین می‌رهگریه. دلم خیلی گرفته. آخه در مورد گوشیم  خیلی حساسمافسوس و وقتی یه اتفاق اینطوری براش می‌افته تا درست نشه داغون می‌شمکلافه...

خیلی خسته‌ام و خوابم میادخمیازهخواب. اصلاً حوصله ندارمابرو. دپرس شدم حسابیافسوس. دلم نیکا خواستخیال باطل. کاش اینجا بودیافسوس...

دوستت دارم...بغل

نوشته شده در دوشنبه ٢٩ آذر ۱۳۸٩ساعت ۱٢:٥٤ ‎ب.ظ توسط مگنولیا نظرات () |

سلام...لبخند

بعد از یه وقفه نسبتاً طولانی دوباره اومدماوه. سه شنبه هفته گذشته رو استاندار محترمسبز به علت آلودگی هواتعجب تعطیل اعلام کردآخ. ما هر چی نیگاه کردیم ردی از آلودگی ندیدیمیول. به این نتیجه رسیدم که علت چیزی دیگر بودقهر..

شب شهادت حضرت عباس مامان آقای داماد به رحمت خدا رفتافسوس و روز تاسوعا به خاک سپرده شدنگران. قرار شد مراسم سوم ایشون روز جمعه برگزار بشهناراحت. بخاطر همین من و مامان و بابا پنجشنبه شب ساعت 8 به سمت تهران حرکت کردیمناراحت و جمعه شب ساعت 10:30 برگشتیمخنثی. زمان خیلی کوتاه بود ولی همین یک روز در کنار نیکا کلی حال دادمژه. راستی نمردیم و بالاخره رفتیم این مسجد بلال صدا و سیما رو دیدیمخنثی. خیلی جای بیخودی بودشیطان...

پریسا جون خیلی زنگ زدم رو موبایلت تا بهت بگم دارم میام تهرانمژه، دوست داشتم می‌دیدمتیول، می‌خواستم درب مسجد بلال باهات قرار بذارمخجالت، ولی از شانس بد من گوشیتو جواب ندادیدل شکسته...

مرسی از دعاهای سبزتونفرشته. امیدوارم خدا همه مریضا رو شفا بدهفرشته، امیدوارم هیچ بنده‌یی به سختی از دنیا نرهفرشته، امیدوارم همه عمر طولانی و با سعادت داشته باشنفرشته...

چهلم ننه افتاده دهم دی ماهدل شکسته. چقدر زود گذشتافسوس. انگار همین دیروز بودناراحت. دلم برات خیلی خیلی تنگ شدهگریه. چرا به خوابم نمی‌آییگریه؟ نکنه از من ناراحتینگران؟ منتظرت می‌مونم...فرشته

دوستت دارم همه زندگی من...بغلماچ

نوشته شده در یکشنبه ٢۸ آذر ۱۳۸٩ساعت ۸:٥٦ ‎ق.ظ توسط مگنولیا نظرات () |

سلام...

دو روز بعد از خاکسپاری ننهافسوس، به آقای داماد اطلاع دادن که مادرشون سکته قلبی کردن و تو بیمارستان خاتم‌الانبیا بستری شدنآخ. استرس خودمون کم نبود این استرس هم اضافه شداسترس. خلاصه شب مراسم هفتم آبجی بزرگه و آقای داماد و نیکا راهی تهران شدنافسوس. از همون موقع تا الان مادرشون بیمارستان بستری هستن و قرار بود آنژیو بشنخنثی. ولی چون توی ریه‌اشون آب جمع شده بود این کار انجام نشدآخ. دیروز دکی بعد از معاینه گفت که هر چه سریعتر باید عمل باز قلب بشهتعجب. ریسکش خیلی بالاست ولی باید اینکار انجام بشهآخ. دیشب ساعت 8 بردن اتاق عمل و ساعت 1:30 آوردن و خدا رو شکر با موفقیت انجام گرفتاوه. وقتی بهم خبر دادن که عمل خوب بود بی‌اختیار اشک از چشمام جاری شدگریه و یاد لحظاتی افتادم که ننه تو اتاق عمل بود نگران(عمل معده و گلو) من فقط کارم التماس به خدا بودگریه...

تصمیم گرفتم به یه آدم مومن پول بدم تا واسه ننه و باباحاجی ختم قرآن بگیرهفرشته. خدا رو شکر اون آدم پیدا شد فرشتهو امروز پول رو بهش می‌دم تا تو این روزهای خوب شروع کنه به خوندن قرآنفرشته...

فراموش نکییم تو این روزها و شبهای عزیز خدا برای شفای همه مریضها دعا کنیمفرشته...

دوستت دارم عزیز زندگیم...بغلقلب

پ.ن: ببار ای ابرکم بر من ببار و تازه تر شو...خیال باطل

از ظهر تا حالا داره بارون میادهورا. اونم چه بارون ریز و قشنگیمژه. مرسی خدا جون بخاطر این نعمت عزیزفرشته.. به قول پریسا دوستت دارم گادی جونماچ..

نوشته شده در یکشنبه ٢۱ آذر ۱۳۸٩ساعت ٩:۳٥ ‎ق.ظ توسط مگنولیا نظرات () |

سلام...

چهارشنبه (03/09/89) وقتی داشتم از اداره برمی‌گشتم خونه، وقتی به درب بیمارستان رسیدم دو دل شدم که برم ملاقات ننه یا برم خونهمتفکر؟ بالاخره تصمیم گرفتم برم خونه یک ساعتی رو استراحت کنم و بعد از ظهر همراه بابا و مامان برم بیمارستانافسوس. رسیدم خونه و لباس عوض کردم و پریدم تو تختم. نفهمیدم کی خوابم گرفتخواب. یادمه یه لحظه چرخیدم دیدم لودی مثل فشنگ از تختش پرید رفت توی هالتعجب. منم دنبالش دویدم و دیدم بابا خودشو انداخته رو تخت ننه و مامان و آبجی دومی هم نشستن روی مبل دارن گریه می‌کننآخ. دیگه نفهمیدم چی شد و انگار دنیا رو سرم خراب شدآخ. فقط یادمه خودمو می‌زدم و به خودم فحش می‌دادم که چرا نرفتم و برای آخرین بار ندیدمشگریه؟ مامان تعریف کرد که قرار بود از طرف دکتر آب‌آب‌زاده یه نماینده بیاد تا جلبک دریایی رو که برای زخم بستر استفاده می‌شه بذارن روی زخمافسوس. وقتی رسیدن پشت درب ICU، درب باز شد و کارگرا تخت رو که روش یه جنازه بود و ملحفه انداخته بودن روش آوردن بیروننگران. بابا نیگاه کرد به تخت و چون فکر می‌کرد هم‌اتاقی ننه که حالش خیلی بد بود، هست گفت خدا رحمتش کنه. خیلی زجر کشید. بنده خدا راحت شد افسوسو بعد اومد یه گوشه ایستاد تا کارگرا تخت رو ببرن. ولی کارگرا تخت رو حرکت ندادن و یکی از پرسنل اومد پیش بابا و گفت آقای ... تسلیت می‌گم، مادر خودتونهآخ. انگار دنیا روی سرمون خراب شد. مامان می‌گه خدا نمی‌خواست ننه بیشتر از این زجر بکشه، چون برای گذاشتن جلبک باید اول زخم رو کاملا می‌تراشیدن و رنده می‌کردناسترس، بعد جلبک رو میذاشتن روی زخم. خدا خیلی دوستش داشت که شب عید غدیر از دنیا رفتخیال باطل. مرسی خدا جون که بیشتر از این ننه رو عذاب ندادیفرشته. ازت می‌خوام خودت مواظب به ننه من باشیفرشته...

الان دقیقاً 15 روزه که ننه رو ندیدمافسوس. چقدر زمان زود می‌گذرهنگران. دلم برات تنگ شدهگریه، نمی‌دونم الان جات راحتهسوال؟ بدون درد و ناراحتی خوابیدیسوال؟ بدون دوستت دارمبغل، فقط حلالم کن و ببخش که در آخرین لحظات کنارت نبودمگریه...

از همینجا از کلیه دوستانی که با فرستادن اس‌ام‌اس، تماس تلفنی و یا کامنت توی وبلاگم، فیس‌بوک و ... با من و خانواده‌ام ابراز همدردی کردن تشکر و قدردانی کنمفرشته. امیدوارم خدا عمری بده تا بتونم تو شادیها این همه خوبی رو جبران کنمفرشته. دوستتون دارم...

دوستت دارم عزیز زندگیم...بغل

نوشته شده در شنبه ٢٠ آذر ۱۳۸٩ساعت ٩:٢٠ ‎ق.ظ توسط مگنولیا نظرات () |

سلام...

اومدم بگم چهارشنبه هفته گذشته سر اذان شب عید غدیر ننه از دنیا رفت. توضیحات کامل رو میذارم وقتی اومدم اداره مینویسم. الان فقط اومدم بگم مرسی بخاطر تمام دعاهای سبزی که برای بهتر شدن حال ننه کردین. این هفته رو هم بخاطر بد بودن شرایط روحی خودم مرخصی گرفتم. انشااله شنبه آینده دوباره از نو شروع میکنم. دوستتون دارم...

نوشته شده در جمعه ۱٢ آذر ۱۳۸٩ساعت ٧:٠٤ ‎ب.ظ توسط مگنولیا نظرات () |

سلام...خنثی

اوضاع ننه بدتر شدهگریه. دیشب بابا می‌گفت باید خودمونو برای هر چیزی آماده کنیمافسوس. به من نیگاه کرد و گفت مگی جان تو قوی‌تریتعجب، هوای بقیه بخصوص آبجی دومی رو داشته باشنگران. اون خیلی حساس شده و داره خودشو داغون می‌کنهآخ. منم فقط نیگاه می‌کردم و اشک می‌ریختمگریه....

ننه هنوز بیمارستان بستریهدل شکسته. دیروز تا حالا دو سری بهش خون تزریق کردنآخ. بانک خون برای تزریق مجدد خون اعلام آمادگی کردهچشم. ننه فعلاً تو بخش ICU بستریه و تحت درمان و من روز به روز ناامیدتر از قبل به فکر آینده هستمچشمافسوس...

اصلا حس به روز کردن نبودابرو. چون دوست ندارم بیشتر از این ناراحتی رو به شما منتقل کنمخنثی. فقط اومدم اطلاعات دادم چون داداشی ازم خواستناراحت..

کاش الان تو تختم زیر پتو لالا کرده بودمخواب. بد خوابی اومده رو چشممخمیازه و این ساعت لعنتی هم نمی‌گذره تا تایم تمام بشهکلافه...

دوستت دارم عزیز زندگیم...بغلماچ

نوشته شده در چهارشنبه ۳ آذر ۱۳۸٩ساعت ۱٢:۳٢ ‎ب.ظ توسط مگنولیا نظرات () |

سلام...خنثی

دیروز عصر وقتی رسیدم خونه دیدم همه نشستن و استرس استرسو نگرانی تو صورتشون موج می‌زدنگران. وقتی علت رو پرسیدم لودی گفت ننه از صبح فشارش پایینهافسوس و هر چی بهش می‌دیم از لوله نشت می‌کنهتعجب و فشارش هم بالا نمی‌آیدآخ!!! دکی گفت اگه همینطور ادامه داشت شب بیارین بیمارستانچشم. خدا رو شکر وقتی غذا بهش دادیم از لوله نشت نکرد ولی فشار همچنان پایین بودنگران!! خلاصه تصمیم بر این شد که امروز صبح ننه رو به بیمارستان منتقل کننچشم. صبح که از خواب بیدار شدم آقای پدر بهم گفت به راننده بگو ساعت 8:30 درب خونه باشه تا بریم بیمارستانخنثی. آبجی دومی هم گفت دیشب از ساعت 3 تا 5 ننه حالش خیلی بد بود و همه‌اش خون بالا می‌آوردگریه!!! می‌ترسماسترس. خدایا، قربون خودتو بزرگیت و حکمتت، این چه عذابیهگریه؟ چرا اینقدر ننه رو اذیت می‌کنیگریه؟ فقط خودت می‌دونی می‌خوای چیکار کنیخنثی! تو کارت موندم و کاملاً هنگ کردمهیپنوتیزم...

دوستت دارم همه زندگیمبغل...

پ.ن: ننه بیمارستان بستری شد تا فردا ببرنش اتاق عملآخ و لوله توی معده‌اش عوض بشهافسوس. اومدم گفتم جهت اطلاع دوستانی که مرتب جویای احوال ننه هستنخنثی...

نوشته شده در دوشنبه ۱ آذر ۱۳۸٩ساعت ۸:٤٧ ‎ق.ظ توسط مگنولیا نظرات () |

Design By : nightSelect.com