روزگار من
اتفاقات روزمره زندگی من
سلام... امشب اولین شب یلداییه که تو کنارمون نیستی یلداتون مبارک... دوستت دارم همه زندگیم... سلام... این چند روز حسابی سرگرم تدارک برای تهیه عقیقه ننه هستیم گوشی موبایلم ویروس گرفته و احتمالا باید فرمت بشه خیلی خستهام و خوابم میاد دوستت دارم... سلام... بعد از یه وقفه نسبتاً طولانی دوباره اومدم شب شهادت حضرت عباس مامان آقای داماد به رحمت خدا رفت پریسا جون خیلی زنگ زدم رو موبایلت تا بهت بگم دارم میام تهران مرسی از دعاهای سبزتون چهلم ننه افتاده دهم دی ماه دوستت دارم همه زندگی من... سلام... دو روز بعد از خاکسپاری ننه تصمیم گرفتم به یه آدم مومن پول بدم تا واسه ننه و باباحاجی ختم قرآن بگیره فراموش نکییم تو این روزها و شبهای عزیز خدا برای شفای همه مریضها دعا کنیم دوستت دارم عزیز زندگیم... پ.ن: ببار ای ابرکم بر من ببار و تازه تر شو... از ظهر تا حالا داره بارون میاد سلام... چهارشنبه (03/09/89) وقتی داشتم از اداره برمیگشتم خونه، وقتی به درب بیمارستان رسیدم دو دل شدم که برم ملاقات ننه یا برم خونه الان دقیقاً 15 روزه که ننه رو ندیدم از همینجا از کلیه دوستانی که با فرستادن اساماس، تماس تلفنی و یا کامنت توی وبلاگم، فیسبوک و ... با من و خانوادهام ابراز همدردی کردن تشکر و قدردانی کنم دوستت دارم عزیز زندگیم... سلام... اومدم بگم چهارشنبه هفته گذشته سر اذان شب عید غدیر ننه از دنیا رفت. توضیحات کامل رو میذارم وقتی اومدم اداره مینویسم. الان فقط اومدم بگم مرسی بخاطر تمام دعاهای سبزی که برای بهتر شدن حال ننه کردین. این هفته رو هم بخاطر بد بودن شرایط روحی خودم مرخصی گرفتم. انشااله شنبه آینده دوباره از نو شروع میکنم. دوستتون دارم... سلام... اوضاع ننه بدتر شده ننه هنوز بیمارستان بستریه اصلا حس به روز کردن نبود کاش الان تو تختم زیر پتو لالا کرده بودم دوستت دارم عزیز زندگیم... سلام... دیروز عصر وقتی رسیدم خونه دیدم همه نشستن و استرس دوستت دارم همه زندگیم پ.ن: ننه بیمارستان بستری شد تا فردا ببرنش اتاق عمل
. یادش بخیر، سال گذشته شب یلدا تو لب تخت نشسته بودی و من برات پرتغال پوست میگرفتم
و مغزشو میذاشتم تو دهنت و تو با مهربونی تمام نگاهم میکردی
و من از چشمات میخوندم که داری تشکر میکنی
. یادش بخیر وقتی با لودی کلکل میکردم تو فقط میخندیدی
و وقتی شوخی شوخی همدیگه رو میزدیم
دست پر از مهرت رو به سرم میکشیدی
و به لودی میگفتی دخترمو نزن
و بعد سرم رو میبوسیدی
. کاش بودی. کاش بودی تا شب یلدای امسال رو هم در کنار تو میگذروندیم
. برات حافظ باز میکردم و فال میگرفتم
. اینروزها دلم بدجور هواتو کرده
. وقتی فکر میکنم که 30 روزه ندیدمت جیگرم آتیش میگیره
. چطور با این شرایط کنار بیام
؟ صبح که میخواستم بیام اداره، یکدفعه اومدی تو ذهنم
و چشمم بیاختیار به جایی که تختت بود افتاد
و به این موضوع فکر میکردم که هر روز صبح قبل از رفتن به اداره، به کمک بابا تو رو به روی اون دست میچرخوندم
. به کمک مامان زیر پاهاتو تمیز میکردم
و پیشونیتو میبوسیدم
و راهی اداره میشدم
. دلم برای اون روزها تنگ شده
. کاش بودی تا باز هم بهت خدمت میکردم
. شرمنده و رو سیاهم، فقط حلالم کن ننه. بدون همیشه، تا آخر عمر دوستت دارم
و یک لحظه هم از ذهنم بیرون نمیری
. بدون تحمل این روزها بدون تو غیر قابل باوره
. برای خوشبختیم دعا کن
، برای عاقبت بخیر شدنم دعا کن
، برای اینکه بتونم به دیگران کمک کنم دعا کن
. فقط دعا، دعا، دعا
...


. امشب هم برای انجام بقیه کارها (زمان خرید گوسفند و ...) میریم خونه عموی بابا
. احتمالاً پنجشنبه عقیقه رو درست کنیم
. آخه میگن باید قبل از چهلم انجام بشه
. اما چه فایده؟ ما که نمیتونیم بخوریم
!!! از اونطرف هم استرس دارم برای مراسم چهلم
، امیدوارم همه به خوبی تمام بشن
...
. عصر باید برم برای انجام اینکار، تمام آهنگهام و فایلهام داره از بین میره
. دلم خیلی گرفته. آخه در مورد گوشیم خیلی حساسم
و وقتی یه اتفاق اینطوری براش میافته تا درست نشه داغون میشم
...
. اصلاً حوصله ندارم
. دپرس شدم حسابی
. دلم نیکا خواست
. کاش اینجا بودی
...

. سه شنبه هفته گذشته رو استاندار محترم
به علت آلودگی هوا
تعطیل اعلام کرد
. ما هر چی نیگاه کردیم ردی از آلودگی ندیدیم
. به این نتیجه رسیدم که علت چیزی دیگر بود
..
و روز تاسوعا به خاک سپرده شد
. قرار شد مراسم سوم ایشون روز جمعه برگزار بشه
. بخاطر همین من و مامان و بابا پنجشنبه شب ساعت 8 به سمت تهران حرکت کردیم
و جمعه شب ساعت 10:30 برگشتیم
. زمان خیلی کوتاه بود ولی همین یک روز در کنار نیکا کلی حال داد
. راستی نمردیم و بالاخره رفتیم این مسجد بلال صدا و سیما رو دیدیم
. خیلی جای بیخودی بود
...
، دوست داشتم میدیدمت
، میخواستم درب مسجد بلال باهات قرار بذارم
، ولی از شانس بد من گوشیتو جواب ندادی
...
. امیدوارم خدا همه مریضا رو شفا بده
، امیدوارم هیچ بندهیی به سختی از دنیا نره
، امیدوارم همه عمر طولانی و با سعادت داشته باشن
...
. چقدر زود گذشت
. انگار همین دیروز بود
. دلم برات خیلی خیلی تنگ شده
. چرا به خوابم نمیآیی
؟ نکنه از من ناراحتی
؟ منتظرت میمونم...


، به آقای داماد اطلاع دادن که مادرشون سکته قلبی کردن و تو بیمارستان خاتمالانبیا بستری شدن
. استرس خودمون کم نبود این استرس هم اضافه شد
. خلاصه شب مراسم هفتم آبجی بزرگه و آقای داماد و نیکا راهی تهران شدن
. از همون موقع تا الان مادرشون بیمارستان بستری هستن و قرار بود آنژیو بشن
. ولی چون توی ریهاشون آب جمع شده بود این کار انجام نشد
. دیروز دکی بعد از معاینه گفت که هر چه سریعتر باید عمل باز قلب بشه
. ریسکش خیلی بالاست ولی باید اینکار انجام بشه
. دیشب ساعت 8 بردن اتاق عمل و ساعت 1:30 آوردن و خدا رو شکر با موفقیت انجام گرفت
. وقتی بهم خبر دادن که عمل خوب بود بیاختیار اشک از چشمام جاری شد
و یاد لحظاتی افتادم که ننه تو اتاق عمل بود
(عمل معده و گلو) من فقط کارم التماس به خدا بود
...
. خدا رو شکر اون آدم پیدا شد
و امروز پول رو بهش میدم تا تو این روزهای خوب شروع کنه به خوندن قرآن
...
...


. اونم چه بارون ریز و قشنگی
. مرسی خدا جون بخاطر این نعمت عزیز
.. به قول پریسا دوستت دارم گادی جون
..
؟ بالاخره تصمیم گرفتم برم خونه یک ساعتی رو استراحت کنم و بعد از ظهر همراه بابا و مامان برم بیمارستان
. رسیدم خونه و لباس عوض کردم و پریدم تو تختم. نفهمیدم کی خوابم گرفت
. یادمه یه لحظه چرخیدم دیدم لودی مثل فشنگ از تختش پرید رفت توی هال
. منم دنبالش دویدم و دیدم بابا خودشو انداخته رو تخت ننه و مامان و آبجی دومی هم نشستن روی مبل دارن گریه میکنن
. دیگه نفهمیدم چی شد و انگار دنیا رو سرم خراب شد
. فقط یادمه خودمو میزدم و به خودم فحش میدادم که چرا نرفتم و برای آخرین بار ندیدمش
؟ مامان تعریف کرد که قرار بود از طرف دکتر آبآبزاده یه نماینده بیاد تا جلبک دریایی رو که برای زخم بستر استفاده میشه بذارن روی زخم
. وقتی رسیدن پشت درب ICU، درب باز شد و کارگرا تخت رو که روش یه جنازه بود و ملحفه انداخته بودن روش آوردن بیرون
. بابا نیگاه کرد به تخت و چون فکر میکرد هماتاقی ننه که حالش خیلی بد بود، هست گفت خدا رحمتش کنه. خیلی زجر کشید. بنده خدا راحت شد
و بعد اومد یه گوشه ایستاد تا کارگرا تخت رو ببرن. ولی کارگرا تخت رو حرکت ندادن و یکی از پرسنل اومد پیش بابا و گفت آقای ... تسلیت میگم، مادر خودتونه
. انگار دنیا روی سرمون خراب شد. مامان میگه خدا نمیخواست ننه بیشتر از این زجر بکشه، چون برای گذاشتن جلبک باید اول زخم رو کاملا میتراشیدن و رنده میکردن
، بعد جلبک رو میذاشتن روی زخم. خدا خیلی دوستش داشت که شب عید غدیر از دنیا رفت
. مرسی خدا جون که بیشتر از این ننه رو عذاب ندادی
. ازت میخوام خودت مواظب به ننه من باشی
...
. چقدر زمان زود میگذره
. دلم برات تنگ شده
، نمیدونم الان جات راحته
؟ بدون درد و ناراحتی خوابیدی
؟ بدون دوستت دارم
، فقط حلالم کن و ببخش که در آخرین لحظات کنارت نبودم
...
. امیدوارم خدا عمری بده تا بتونم تو شادیها این همه خوبی رو جبران کنم
. دوستتون دارم...

. دیشب بابا میگفت باید خودمونو برای هر چیزی آماده کنیم
. به من نیگاه کرد و گفت مگی جان تو قویتری
، هوای بقیه بخصوص آبجی دومی رو داشته باش
. اون خیلی حساس شده و داره خودشو داغون میکنه
. منم فقط نیگاه میکردم و اشک میریختم
....
. دیروز تا حالا دو سری بهش خون تزریق کردن
. بانک خون برای تزریق مجدد خون اعلام آمادگی کرده
. ننه فعلاً تو بخش ICU بستریه و تحت درمان و من روز به روز ناامیدتر از قبل به فکر آینده هستم
...
. چون دوست ندارم بیشتر از این ناراحتی رو به شما منتقل کنم
. فقط اومدم اطلاعات دادم چون داداشی ازم خواست
..
. بد خوابی اومده رو چشمم
و این ساعت لعنتی هم نمیگذره تا تایم تمام بشه
...


و نگرانی تو صورتشون موج میزد
. وقتی علت رو پرسیدم لودی گفت ننه از صبح فشارش پایینه
و هر چی بهش میدیم از لوله نشت میکنه
و فشارش هم بالا نمیآید
!!! دکی گفت اگه همینطور ادامه داشت شب بیارین بیمارستان
. خدا رو شکر وقتی غذا بهش دادیم از لوله نشت نکرد ولی فشار همچنان پایین بود
!! خلاصه تصمیم بر این شد که امروز صبح ننه رو به بیمارستان منتقل کنن
. صبح که از خواب بیدار شدم آقای پدر بهم گفت به راننده بگو ساعت 8:30 درب خونه باشه تا بریم بیمارستان
. آبجی دومی هم گفت دیشب از ساعت 3 تا 5 ننه حالش خیلی بد بود و همهاش خون بالا میآورد
!!! میترسم
. خدایا، قربون خودتو بزرگیت و حکمتت، این چه عذابیه
؟ چرا اینقدر ننه رو اذیت میکنی
؟ فقط خودت میدونی میخوای چیکار کنی
! تو کارت موندم و کاملاً هنگ کردم
...
...
و لوله توی معدهاش عوض بشه
. اومدم گفتم جهت اطلاع دوستانی که مرتب جویای احوال ننه هستن
...
| Design By : nightSelect.com |

