روزگار من

اتفاقات روزمره زندگی من

سلام...لبخند

بالاخره دیروز جوجو طی یک تماس تلفنی ازم معذرتخواهی کردنیشخند و همه چیز ختم به خیر شداوه. ولی دل من هنوز یه نموره گرفته از دستشابرو. ولی خوب میدونم سختیهای زندگی خیلی زیاده و همین باعث ایجاد دلخوری شدهچشم...

دیشب داشتیم پانسمانهای ننه رو عوض می‌کردیمنگران که متوجه شدیم لوله‌یی که به معده‌اش وصله خیلی اومده بیرونتعجبآخ. خیلی ترسیدماسترس. آبجی دومی گفت از دکی پرسیدم دکی گفته اگه کامل اومد بیرون باید بیارینش بیمارستانآخ. دیگه با سلام و صلوات جابه‌حاش می‌کنیماسترس. خونریزی دهنش کم شده ولی دیشب هر 10 دقیقه یکبار ساکشنش می‌کردیمافسوس. میدونم این شرایط تو روحیه‌اش خیلی تاثیر بد گذاشتهخنثی. دیروز عصر کاملا بیدار و هوشیار بودفرشته. وقتی می‌رفتم بالا سرش و باهاش صحبت می‌کردم جواب نمی‌داد خنثیو اخم کرده بودافسوس. دلم خیلی براش می‌سوزهنگران...

خیلی سخته وقتی یکی ازت بخواد یه کاری براش انجام بدی و بخاطر بعضی مسائل نتونیخنثی. فقط می‌گم شرمنده‌امافسوس...

می‌دونی همه زندگیم شدیخیال باطل و این همه ناز می‌کنیمژه؟ دوستت دارم تنها امید زندگیمبغل...

نوشته شده در یکشنبه ۳٠ آبان ۱۳۸٩ساعت ٧:٥٩ ‎ق.ظ توسط مگنولیا نظرات () |

سلام...خنثی

بالاخره تعطیلات مزخرف هم تمام شداوه. سه روز تعطیلی خیلی خیلی مزخرفسبز. بدون هیچ استراحتی همه‌اش در حال خدمت به مامان و بابا و خانواده و نگهداری از ننه بودممژه. حال ننه تعریفی ندارهافسوس. زخم بسترش خیلی بزرگتر و بدتر شدهنگران و تقریباً روزی دو بار باید پانسمانش عوض بشهافسوس. خونریزی از دهن و مشکل تنفس همچنان ادامه دارهآخ. دیگه داره صبرم تموم می‌شهافسوس. خیلی خسته‌امافسوس. از زندگی و نفس کشیدن و ادامه دادن خسته‌ شدمگریه. خدایی حسابی کم آوردمچشم. احتیاج به یه استراحت تپل بدون هیچ استرس دارمنگران...

پنجشنبه همراه مامان و خاله رفتیم خونه ننه تا اونجا رو تمیز کنیمافسوس. وقتی رفتم اونجا کلی دلم گرفتدل شکسته. با دیدن خونه و وسایل تمام خاطرات گذشته زنده شدخیال باطل. تمام خونه رو تمیز کردیمخنثی، فقط مونده یه جارو کشیدن و گردگیری کردنخنثی. وقتی داشتیم وسایل رو جمع و جور می‌کردیم کفن ننه رو که تو یه پلاستیک پیچیده شده بود پیدا کردیمچشم. وقتی دیدمش کلی گریه کردم گریهو ترس از آینده سر تا پامو گرفتاسترس. می‌ترسماسترساسترس. تا حالا کفن ندیده بودمنگران. یه پارچه سفید و تمیز که روش یه عالمه آیات قرآنی نوشته شده بودفرشته و تو پلاستیکش خاک متبرک کربلا بودفرشته...

سه روزه که ازت خبر ندارمدل شکسته. خودم خواستم ازت خبر نداشته باشمچشم. بخاطر حرفی که بهم زدی و باعث خرد شدن شخصیتم شددل شکسته. اینبار بهت زنگ نمی‌زنممشغول تلفن. چون من مقصر نبودمقهر، دفعات قبل هم من مقصر نبودم ولی اینبار با دفعات قبل فرق دارهعصبانی...

همین...خنثی

نوشته شده در شنبه ٢٩ آبان ۱۳۸٩ساعت ٩:٤۸ ‎ق.ظ توسط مگنولیا نظرات () |

سلام...مژه

فقط اومدم بگم عیدتون مبارک و التماس دعافرشته، دوستتون دارمبغل...

عشق خوب زندگیم دوستت دارمماچبغل...

نوشته شده در سه‌شنبه ٢٥ آبان ۱۳۸٩ساعت ٢:٢٢ ‎ب.ظ توسط مگنولیا نظرات () |

سلام...کلافه

حق و ناحق کردنا تو این اداره خراب شده داره به اوج خودش می‌رسهعصبانی. دیگه نمی‌تونم تحمل کنم ولی چیکار می‌تونم بکنمگریه؟ فقط می‌گم خیر و خوشی نبینی به حق علی که اینقدر اذیت می‌کنی زنیکه ترشیده عقده‌ایعصبانیزبان...

اوضاع ننه طبق معمول تعریفی ندارهافسوس...

دوستت دارم عزیز زندگیم...بغل

همین...خنثی

نوشته شده در دوشنبه ٢٤ آبان ۱۳۸٩ساعت ۸:۳۱ ‎ق.ظ توسط مگنولیا نظرات () |

سلام...ناراحت

دیشب غرق تماشای برنامه‌های کانال من و تو بودم یولکه ییهو صدای بابا رو شنیدم گفت مگی بدو گاز استریل بیارتعجب. نفهمیدم چطور جهیدم زیر تخت ننه و چندتا گاز برداشتم و بهش دادمآخ. وقتی رفتم بالای سر ننه دیدم خون از دهنش سرازیر شدهنگران. مثل اینکه شیر آبو باز کرده باشی همونطور خون میومدنگران. بابا گفت نگهش دار تا من بیاماسترس، چند تا گاز دیگه برداشتم و گذاشتم تو دهنش و با چند تا دستمال کاغذی گاز دیگه زیر دهنش رو نگه داشتمخنثی و فقط به این فکر می‌کردم که چطور خونشو بند بیاریمچشم؟!! انگار داشتم یه صحنه از یه فیلم ترسناک رو بازی می‌کردماسترس، خدایا نصیب هیچکی نکنچشم...

دستهام پر خون بوداسترس، با اینکه چندین و چندبار شستمشون ولی هنوز اون صحنه جلو چشمم بود استرسو تا صبح یک لحظه چشم روی هم نذاشتمخمیازه. صبح که از تخت اومدم بیرو اولین کار چک کردن ننه بودابرو، باز هم خونآخ، باز هم لخته خونآخ، تا ساعت 7 داشتم تمیزکاری می‌کردمنگران. بعد هم با هزار دلواپسی راهی اداره شدمچشم. ننه رو بردن بیمارستان تا لوله رو عوض کنن و خدا رو شکر همه چیز خوب بوداوه و ساعت 12 از بیمارستان ترخیص شدچشم...

داغونمافسوس، دارم از پا درمیامگریه. برام دعا کنین بتونم یه ریزه دیگه تحمل کنمفرشته...

دوستت دارم عشق زندگیم...بغل

نوشته شده در یکشنبه ٢۳ آبان ۱۳۸٩ساعت ۱۱:۱٩ ‎ق.ظ توسط مگنولیا نظرات () |

سلام...خنثی

پنجشنبه رفتم اینجامژه. از همون اول که وارد شدم گریه کردم تا وقتی برگشتمگریه. اونقدر بلند بلند گریه کردم و فریاد زدمگریه که تمام کسانی که اونجا بودن ساکت شدن و فقط منو نیگاه می‌کردننگران. هر چی بود به آرامش رسیدمافسوس. جای همه خالی بودفرشته...

طبق معمول ننه تعریفی ندارهافسوس. فردا قراره ببریم بیمارستان واسه تعویض لوله تو گلوشاسترس. خداااااگریها....

مرسی بخاطر این همه لطف و محبتی که نسبت به من دارینمژه. دوستتون دارمبغل...

دوستت دارم عزیز زندگیمبغل...

نوشته شده در شنبه ٢٢ آبان ۱۳۸٩ساعت ٦:٤٥ ‎ق.ظ توسط مگنولیا نظرات () |

سلام...ناراحت

ننه روز به روز ضعیفتر و ضعیفتر می‌شه و خونریزیش شدید و شدیدترناراحت. قرار بود امروز ببریمش بیمارستانناراحت. ولی طی تماس تلفنی آقای پدر با دکی، ایشون آب پاکی رو ریخت رو دستمونآخ و گفت کاری نمیتونن انجام بدن گریهو خودمون یه گاز استریل بذاریم تو دهنش تا خون رو جذب کنهنگران. تومور بزرگتر شده و باعث تورم زبون ننه شدهافسوس و راه تنفس از راه دهن کاملاً بسته شدهآخ. فکر کنینمتفکر صبح که از خواب بیدار می‌شیخمیازه اولین صحنه‌یی که می‌بینی یولدستمالهای خونی زیر دهن ننه‌ستآخ. دیدن این صحنه‌ها باعث تخریب روحیه‌ کل خانواده شدهخنثی. بطوری که دیشب وقتی بابا داشت خونها رو پاک می‌کرد بلند بلند گریه می‌کردگریه. دیدن اون صحنه‌ها خیلی برام سخت بود کلافهتنها کاری که تونستم بکنم این بود که بابا رو بغل کنم و سیر دلمون گریه کنیمگریه. قرار شد یکشنبه دوباره ننه رو ببریم بیمارستان تا لوله‌یی که تو گلوشه رو عوض کنننگران. خدایا فقط می‌خوام دیگه زجرش ندیخنثی. زدن این حرف خیلی برام سخته چون مادر بزرگمهنگران، ولی ازت خواهش می‌کنم راحتش کنگریه. وقتی می‌گم مدتهاست حس از زندگی سیر شدن رو دارم نگید چراخنثی؟!

پریسای عزیزمبغل، مرسی مرسی مرسی بخاطر این همه لطفماچ. مرسی بخاطر پیگیریهای مکرر در مورد حال ننهنگران. دوستت دارم عزیز دلمبغلقلب...

تنها امیدم اول به خدا بعد هم به توستمژه. ممنونم بخاطر تمام صبوریهاتمژه، بخاطر تحمل تمام غرغر کردنهامبغل، حسابی شرمند‌ه‌اماوه. دوستت دارم و عاشقتمبغل...

پ.ن: یکی از همکارا دو روز پیش از کربلا اومده بود. وقتی خواست بره و اومد واسه خداحافظی ازش خواستم وقتی رفت حرم حضرت ابوالفضل حتما واسم دعا کنه. امروز وقتی اومد پیشم بهم گفت رفتم و برات دعا کردم. سوغاتی هم یه جانماز و مهر و تسبیح از تربت کربلا برام آورد. مرسی عمو محسن. تصمیم دارم این سوغات خوب رو بذارم زیر بالش ننه. امیدوارم یه کم آرامش بگیره...

نوشته شده در چهارشنبه ۱٩ آبان ۱۳۸٩ساعت ۱٢:٠٧ ‎ب.ظ توسط مگنولیا نظرات () |

سلام...خنثی

اول اینکه خیلی خوشحالم که از آهنگ پست قبل خوشتون اومدمژه. خودم که دیونه‌اشمخوشمزه. برنامه آکادمی گوگوش فوق‌العاده‌ستنیشخند. یه چیزیه تو مایه‌های استار اکادمی لبنانابرو.  یکشنبه‌ها و جمعه‌ها ساعت 10مژه. یکی از بچه‌ها اسمش سروشخیال باطل (اولین نفر توی این ترانه که شروع می‌کنه به خوندنخیال باطل) بچه اهوازههورا و بخاطر همین من طرفدارشم و صداش فوق‌العاده عالیهخیال باطل. آهنگ راز با صدای ناصر عبدالهی رو تو جشن خوندخیال باطل. اینقدر خوب بود که گوگوش گفت حرفی برای گفتن نداره و بلند شد و براش دست زدتعجب. پیشنهاد می‌کنم حتما این هفته ببینیدش و اگه خواستین رأی بدین به سروش جوون رأی بدینمژه. اینم آدرس سایتش: http://www.manoto1.comچشمک

می‌دونین حس از زندگی سیر شدن چه حسیهسوال؟ مدتهاست من این حس رو دارمافسوس...

حال ننه تعریفی نداره و ما نگران و ناامیدتر از قبل چشم به فردا داریمنگران...

دوستت دارم عزیز زندگیم...بغل

نوشته شده در دوشنبه ۱٧ آبان ۱۳۸٩ساعت ۱٢:۳٩ ‎ب.ظ توسط مگنولیا نظرات () |

سلام...ناراحت

خسته‌امناراحت. خیلی خستهخنثی. داغونمگریه، نابودمکلافه، برای رهایی از این وضعیت چیکار کنمسوال؟ احساس می‌کنم یکی با میخ‌کشتعجب داره اعصابمو می‌کشهاسترس. حس بدی دارمنگران...

از صبح آهنگ من همینم با صدای بچه‌های آکادمی گوگوش رو دارم گوش می‌دمخیال باطل. برای شما هم میذارم حتما دانلود کنینمژه...

آهنگ من همینم...خیال باطلفوق‌العاده‌ست. حتماً دانلود کنین..خیال باطل

دوستت دارم عزیز زندگیم...بغل

نوشته شده در یکشنبه ۱٦ آبان ۱۳۸٩ساعت ۱٢:۳۱ ‎ب.ظ توسط مگنولیا نظرات () |

سلام...افسوس

این دو روز حسابی گرفتار ننه بودیمناراحت. دیروز با هزار مکافات حمامش کردیماسترس. اوضاع جسمیش خیلی خرابهافسوس. مرتب باید گلوشو ساکشن کنیماسترس. با اینکه ما خانوادگی عاشق مهمان و مهمانداری هستیمخیال باطل ولی وقتی تو این وضعیتیم اصلا دوست نداریم کسی بیاد خونه‌امونمشغول تلفن. چون هر کس میاد فقط شروع می‌‌کنه به گریه و روحیه ما رو داغونتر می‌کنهکلافه. همه میگن سوره یس رو بخونینفرشته. منم خوندمفرشته. نمی‌دونم واسه چی خوبهسوال ولی گوش دادم و خوندممژه. خدایا خودت کمک کننگران. شبها وقت خواب مامان و بابا شیفتی پیش ننه می‌خوابندل شکسته تا اگه نصفه شب احتیاج به ساکشن داشت انجام بدنناراحت. همه نگرانیم و می‌دونیم به زودی اتفاقات بدی در راه استگریه...

دوستت دارم عزیز زندگیم...بغلماچ

پ.ن: این فرکانس رو وارد کنین. سابت گوگوش. فوق‌العاده‌ست. اسمش من و تو 1.

11317

27500

عمودی

نوشته شده در شنبه ۱٥ آبان ۱۳۸٩ساعت ۱٢:٢٠ ‎ب.ظ توسط مگنولیا نظرات () |

سلام...خنثی

ننه امروز از بیمارستان مرخص شداوه. نمیشه گفت حالش خوب شده ولی بهتر از اینه که تو بیمارستان اونم تو بخش داخلی زنان که منبع آلودگیه باشهعصبانی.

دوستت دارم عزیز زندگیمبغل...

تکرار پ.ن پست قبل:یه اس‌مس داشتم از فاطیما برای کمک به بیماریهای خاص. شماره حساب داد برای کمک کردن. منم رفتم یه مبلغ ناچیز به حساب ریختم. اگه خواستین تو این کار خیر سهیم باشین اعلام کنین با اجازه فاطیما شماره حساب بدم بهتون تا مبلغ مورد نظرتون رو به حساب بریزید. سعی کنین تو این ثواب شریک باشین. مطمئن باشین عجر و پاداش این ثواب تو زندگیتون تاثیر مثبت داره...

نوشته شده در چهارشنبه ۱٢ آبان ۱۳۸٩ساعت ٢:٠۱ ‎ب.ظ توسط مگنولیا نظرات () |

سلام...ناراحت

خدا رو شکر خطر از بیخ گوش ننه گذشتاوه. دیروز وقتی تو راهرو پشت در آی‌سی‌یو ایستاده بودم فقط اشک می‌ریختم و دعا می‌کردمگریه. وقتی رفتم بالا سرش دیدم گلوشو سوراخ کردناسترس و یه لوله مثل بدنه آمپول بهش وصل کردنگریه. نمی‌تونه حرف بزنه ولی راحت نفس می‌کشیدناراحت. خدا رو شکر، خدا رو شکر که یه راه حلهایی هست برای نجات مریضانگران. دکی گفته بود یه لخته خون رفته بود تو نایشآخ. اگه بخش بود مطمئناً مامان متوجه نمی‌شد و افسوس...

دیروز وقتی فاطیما بهم اس‌ام‌اس میدادمژه پشت در آی‌سی‌یو منتظر بودم تا اسم بخونن برم داخل پیش ننهخیال باطل. نمی‌تونستم خودمو کنترل کنم و مرتب اشک می‌ریختمگریه. خدایا شکرت بخاطر داشتن این همه دوست خوبفرشته. مرسی فاطیمای عزیزمبغل. انشاله بیمار شما شفا پیدا کنهفرشته...

مرسی بخاطر تمام خوبیهاتونمژه. بخاطر تمام دعاهای سبزتونمژه، بخاطر تمام پیگیرهاتونلبخند...

دوستت دارم عزیز زندگیم...بغل

پ.ن: یه اس‌مس داشتم از فاطیما برای کمک به بیماریهای خاصناراحت. شماره حساب داد برای کمک کردنفرشته. منم رفتم یه مبلغ ناچیز به حساب ریختممژه. اگه خواستین تو این کار خیر سهیم باشین اعلام کنین با اجازه فاطیما شماره حساب بدم بهتون تا مبلغ مورد نظرتون رو به حساب بریزیدمژه. سعی کنین تو این ثواب شریک باشینفرشته. مطمئن باشین عجر و پاداش این ثواب تو زندگیتون تاثیر مثبت دارهمژه...

نوشته شده در سه‌شنبه ۱۱ آبان ۱۳۸٩ساعت ٧:٢٥ ‎ق.ظ توسط مگنولیا نظرات () |

سلام...

الان بهم خبر دادن تنفس ننه دچار مشکل شدهنگران و بردنش اتاق عمل تا گلوشو سوراخ کنناسترس تا بتونه به راحتی نفس بکشهگریه. خداایاااا داری چیکار می‌کنیگریه؟ بسه این همه عذابگریه، بسه دیگهگریه...

منم دارم می‌رم بیمارستانگریه. اگه تا مدتها نتونستم به روز کنم بدونین اتفاقی افتادهگریه.

دوستتون دارمگریه...

نوشته شده در دوشنبه ۱٠ آبان ۱۳۸٩ساعت ۱٠:۳٠ ‎ق.ظ توسط مگنولیا نظرات () |

سلام...خنثی

دیروز دوباره ننه رو بردیم بیمارستان و بستریش کردیمآخ. آخه خونریزی از دهنش دوباره شدید شدافسوس و یکی از دستاش و دو تا پاهاش از مچ به پایین خیلی ورم کرده بودنگران. مثل یه دستکش جراحی که توش آب ریخته باشینگران. اون یکی دستش هم بخاطر بی‌تحرکی خون توش جمع می‌شه و سیاه می‌شهدل شکسته. باید هر چند دقیقه یکبار دستش رو ماساژ بدیم تا خون توش جریان پیدا کنهچشم. خلاصه وقتی بردیم بیمارستان دکی تا دید گفت باید بستری بشه. چون تومور تمام سطح دهنش رو گرفتهگریه و ممکنه این تورم بخاطر تاثیراتش روی غدد لنفاوی باشهنگران. چون آی‌سی‌یو تخت خالی نداشت دیروز رو تو بخش زنان بستری شدناراحت و طبق معمول مامان شب موند پیششچشم. الان که تماس گرفتم گفتن بردنش آی‌سی‌یوخنثی. خدایا خودت می‌دونی چی می‌خوام بگم، پس کمک کنفرشته...

خیلی خسته و داغونمافسوس. فکرم و روحم نیاز به آرامش داره. چیکار کنمسوال؟ کاش تو بودی تا در کنار تو آرامش می‌گرفتمخیال باطل. هستی ولی دوریناراحت. خدایا کمک کنفرشته. خدایا پای هیچ بنده‌یی رو به بیمارستان باز نکنفرشته. حتی بدترین و ناشکرترین بنده‌هات، الهی آمینفرشته...

پریسای عزیزمماچ، صحبت اون شب با تو کلی بهم آرامش دادخیال باطل. ممنونم ازت عزیز دلمبغل...

دوستت دارم عزیز زندگیم و به امید تو زنده‌امبغل...

نوشته شده در شنبه ۸ آبان ۱۳۸٩ساعت ۱:٤٢ ‎ب.ظ توسط مگنولیا نظرات () |

سلام...افسوس

این روزها دیگه مثل قبل حال و حوصله نوشتن ندارمافسوس. هیچ خبر و اتفاق تازه‌یی نیست که بخوام ثبت کنمافسوس. همه روزها یکنواخت و یکجور شدهناراحت. از اول هفته شروع کار و کار و کار و تکرار و تکرار و تکرار تا جمعه و دوباره از نوآخ. اگه هر روز نمی‌نویسم بخاطر اینه که هیچ چیز جدیدی وجود ندارهخنثی. همه چیز هموناست و من منتظر یه تنوع جدید تو زندگیخیال باطل. حالا این تنوع می‌تونه سرشار از شادی باشه خنثیمی‌تونه همراه با غم و غصه و اندوه فراوان باشهگریه...

دیشب تا ساعت یک داشتم زخمهایی رو که رو تن ننه ایجاد شده بودنگران پانسمان می‌کردم و اشک می‌ریختمگریه. بعضی از زخمها گود شدناسترس. دلم خیلی گرفتهدل شکسته. نمی‌دنم خدا چقدر دیگه می‌خواد عذابش بدهگریه؟ روز به روز بیشتر داره از بین می‌رهگریه. خونریزی از دهنش دوباره شروع شده و نمی‌دونم چیکار کنمآخ. خدایا شکرت...

دوستت دارم عزیز زندگیم...بغل

نوشته شده در سه‌شنبه ٤ آبان ۱۳۸٩ساعت ۱٠:۱۸ ‎ق.ظ توسط مگنولیا نظرات () |

سلام...لبخند

وقتی با نیکا صحبت می‌کنم کل انرژی از دست رفته‌ام دوباره بهم برمی‌گردهنیشخند. شیرین‌ زبونیهاش روحمو شاد می‌کنهنیشخند. وقتی گوشی رو بر میداره اولین سئوالی که می‌پرسه اینه که ننه خوبه؟مژه وقتی هم خداحافظی می‌کنه می‌گه دوست دارم عسل منی بوس خودافسبغلخوشمزه. همه زندگیمی خاله جونبغل. دلم پر کشید به سمتتخیال باطل. دوستت دارم عزیزمقلب...

گل بودی گلاب شدی ماسانانیشخند، انگور بودی شراب شدی ماسانانیشخند، راه رفتنت آه آه ماسانانیشخند، خندیدنت آه آه ماسانانیشخند. این شعر رو مامان همیشه واسه نیکا می‌خونه و اون با همون زبون شیرینش جواب مید‌ه ماشانا (ماشاله)قهقهه. این شعر تو کل خانواده حسابی معروف شده. بووووووسسسسماچ...

دوستت دارم عزیز زندگیم...بغل

نوشته شده در یکشنبه ٢ آبان ۱۳۸٩ساعت ٢:٢٧ ‎ب.ظ توسط مگنولیا نظرات () |

سلام...خنثی

دیروز بالاخره دل رو به دریا زدیم و به کمک مامان،ننه رو بردیم حمام کردیماوه. تمام سعیمونو کردیم تا پانسمان خیس نشهابرو اما متاسفانه خیس شدآخ و مجبور شدیم خودمون دست به کار بشیم و پانسمانشو عوض کنیمآخ. وقتی پانسمان رو باز کردیم چهار ستون بدنم لرزیداسترس. چیزی دیدم که تا حالا فقط تو فیلمای ترسناک دیده بودماسترس. یه شکم پاره شده به اندازه یک انگشت و بخیه خوردهاسترس + یه سوراخ که لوله بهش آویزون بودسبز. خلاصه با ترس و لرز من و مامان پانسمان رو عوض کردیم و همه چیز بخیر و خوشی تمام شداوهچشم. این جمعه هم اینگونه گذشتفرشته...

دوستت دارم عزیز زندگیمبغلماچ...

نوشته شده در شنبه ۱ آبان ۱۳۸٩ساعت ۱٠:٢٧ ‎ق.ظ توسط مگنولیا نظرات () |

Design By : nightSelect.com