روزگار من
اتفاقات روزمره زندگی من
سلام... بالاخره دیروز جوجو طی یک تماس تلفنی ازم معذرتخواهی کرد دیشب داشتیم پانسمانهای ننه رو عوض میکردیم خیلی سخته وقتی یکی ازت بخواد یه کاری براش انجام بدی و بخاطر بعضی مسائل نتونی میدونی همه زندگیم شدی سلام... بالاخره تعطیلات مزخرف هم تمام شد پنجشنبه همراه مامان و خاله رفتیم خونه ننه تا اونجا رو تمیز کنیم سه روزه که ازت خبر ندارم همین... سلام... فقط اومدم بگم عیدتون مبارک و التماس دعا عشق خوب زندگیم دوستت دارم سلام... حق و ناحق کردنا تو این اداره خراب شده داره به اوج خودش میرسه اوضاع ننه طبق معمول تعریفی نداره دوستت دارم عزیز زندگیم... همین... سلام... دیشب غرق تماشای برنامههای کانال من و تو بودم دستهام پر خون بود داغونم دوستت دارم عشق زندگیم... سلام... پنجشنبه رفتم اینجا طبق معمول ننه تعریفی نداره مرسی بخاطر این همه لطف و محبتی که نسبت به من دارین دوستت دارم عزیز زندگیم سلام... ننه روز به روز ضعیفتر و ضعیفتر میشه و خونریزیش شدید و شدیدتر پریسای عزیزم تنها امیدم اول به خدا بعد هم به توست پ.ن: یکی از همکارا دو روز پیش از کربلا اومده بود. وقتی خواست بره و اومد واسه خداحافظی ازش خواستم وقتی رفت حرم حضرت ابوالفضل حتما واسم دعا کنه. امروز وقتی اومد پیشم بهم گفت رفتم و برات دعا کردم. سوغاتی هم یه جانماز و مهر و تسبیح از تربت کربلا برام آورد. مرسی عمو محسن. تصمیم دارم این سوغات خوب رو بذارم زیر بالش ننه. امیدوارم یه کم آرامش بگیره... سلام... اول اینکه خیلی خوشحالم که از آهنگ پست قبل خوشتون اومد میدونین حس از زندگی سیر شدن چه حسیه حال ننه تعریفی نداره و ما نگران و ناامیدتر از قبل چشم به فردا داریم دوستت دارم عزیز زندگیم... سلام... خستهام از صبح آهنگ من همینم با صدای بچههای آکادمی گوگوش رو دارم گوش میدم آهنگ من همینم... دوستت دارم عزیز زندگیم... سلام... این دو روز حسابی گرفتار ننه بودیم دوستت دارم عزیز زندگیم... پ.ن: این فرکانس رو وارد کنین. سابت گوگوش. فوقالعادهست. اسمش من و تو 1. 11317 27500 عمودی سلام... ننه امروز از بیمارستان مرخص شد دوستت دارم عزیز زندگیم تکرار پ.ن پست قبل:یه اسمس داشتم از فاطیما برای کمک به بیماریهای خاص. شماره حساب داد برای کمک کردن. منم رفتم یه مبلغ ناچیز به حساب ریختم. اگه خواستین تو این کار خیر سهیم باشین اعلام کنین با اجازه فاطیما شماره حساب بدم بهتون تا مبلغ مورد نظرتون رو به حساب بریزید. سعی کنین تو این ثواب شریک باشین. مطمئن باشین عجر و پاداش این ثواب تو زندگیتون تاثیر مثبت داره... سلام... خدا رو شکر خطر از بیخ گوش ننه گذشت دیروز وقتی فاطیما بهم اساماس میداد مرسی بخاطر تمام خوبیهاتون دوستت دارم عزیز زندگیم... پ.ن: یه اسمس داشتم از فاطیما برای کمک به بیماریهای خاص سلام... الان بهم خبر دادن تنفس ننه دچار مشکل شده منم دارم میرم بیمارستان دوستتون دارم سلام... دیروز دوباره ننه رو بردیم بیمارستان و بستریش کردیم خیلی خسته و داغونم پریسای عزیزم دوستت دارم عزیز زندگیم و به امید تو زندهام سلام... این روزها دیگه مثل قبل حال و حوصله نوشتن ندارم دیشب تا ساعت یک داشتم زخمهایی رو که رو تن ننه ایجاد شده بود دوستت دارم عزیز زندگیم... سلام... وقتی با نیکا صحبت میکنم کل انرژی از دست رفتهام دوباره بهم برمیگرده گل بودی گلاب شدی ماسانا دوستت دارم عزیز زندگیم... سلام... دیروز بالاخره دل رو به دریا زدیم و به کمک مامان،ننه رو بردیم حمام کردیم دوستت دارم عزیز زندگیم
و همه چیز ختم به خیر شد
. ولی دل من هنوز یه نموره گرفته از دستش
. ولی خوب میدونم سختیهای زندگی خیلی زیاده و همین باعث ایجاد دلخوری شده
...
که متوجه شدیم لولهیی که به معدهاش وصله خیلی اومده بیرون
. خیلی ترسیدم
. آبجی دومی گفت از دکی پرسیدم دکی گفته اگه کامل اومد بیرون باید بیارینش بیمارستان
. دیگه با سلام و صلوات جابهحاش میکنیم
. خونریزی دهنش کم شده ولی دیشب هر 10 دقیقه یکبار ساکشنش میکردیم
. میدونم این شرایط تو روحیهاش خیلی تاثیر بد گذاشته
. دیروز عصر کاملا بیدار و هوشیار بود
. وقتی میرفتم بالا سرش و باهاش صحبت میکردم جواب نمیداد
و اخم کرده بود
. دلم خیلی براش میسوزه
...
. فقط میگم شرمندهام
...
و این همه ناز میکنی
؟ دوستت دارم تنها امید زندگیم
...

. سه روز تعطیلی خیلی خیلی مزخرف
. بدون هیچ استراحتی همهاش در حال خدمت به مامان و بابا و خانواده و نگهداری از ننه بودم
. حال ننه تعریفی نداره
. زخم بسترش خیلی بزرگتر و بدتر شده
و تقریباً روزی دو بار باید پانسمانش عوض بشه
. خونریزی از دهن و مشکل تنفس همچنان ادامه داره
. دیگه داره صبرم تموم میشه
. خیلی خستهام
. از زندگی و نفس کشیدن و ادامه دادن خسته شدم
. خدایی حسابی کم آوردم
. احتیاج به یه استراحت تپل بدون هیچ استرس دارم
...
. وقتی رفتم اونجا کلی دلم گرفت
. با دیدن خونه و وسایل تمام خاطرات گذشته زنده شد
. تمام خونه رو تمیز کردیم
، فقط مونده یه جارو کشیدن و گردگیری کردن
. وقتی داشتیم وسایل رو جمع و جور میکردیم کفن ننه رو که تو یه پلاستیک پیچیده شده بود پیدا کردیم
. وقتی دیدمش کلی گریه کردم
و ترس از آینده سر تا پامو گرفت
. میترسم
. تا حالا کفن ندیده بودم
. یه پارچه سفید و تمیز که روش یه عالمه آیات قرآنی نوشته شده بود
و تو پلاستیکش خاک متبرک کربلا بود
...
. خودم خواستم ازت خبر نداشته باشم
. بخاطر حرفی که بهم زدی و باعث خرد شدن شخصیتم شد
. اینبار بهت زنگ نمیزنم
. چون من مقصر نبودم
، دفعات قبل هم من مقصر نبودم ولی اینبار با دفعات قبل فرق داره
...

، دوستتون دارم
...
...

. دیگه نمیتونم تحمل کنم ولی چیکار میتونم بکنم
؟ فقط میگم خیر و خوشی نبینی به حق علی که اینقدر اذیت میکنی زنیکه ترشیده عقدهای
...
...


که ییهو صدای بابا رو شنیدم گفت مگی بدو گاز استریل بیار
. نفهمیدم چطور جهیدم زیر تخت ننه و چندتا گاز برداشتم و بهش دادم
. وقتی رفتم بالای سر ننه دیدم خون از دهنش سرازیر شده
. مثل اینکه شیر آبو باز کرده باشی همونطور خون میومد
. بابا گفت نگهش دار تا من بیام
، چند تا گاز دیگه برداشتم و گذاشتم تو دهنش و با چند تا دستمال کاغذی گاز دیگه زیر دهنش رو نگه داشتم
و فقط به این فکر میکردم که چطور خونشو بند بیاریم
؟!! انگار داشتم یه صحنه از یه فیلم ترسناک رو بازی میکردم
، خدایا نصیب هیچکی نکن
...
، با اینکه چندین و چندبار شستمشون ولی هنوز اون صحنه جلو چشمم بود
و تا صبح یک لحظه چشم روی هم نذاشتم
. صبح که از تخت اومدم بیرو اولین کار چک کردن ننه بود
، باز هم خون
، باز هم لخته خون
، تا ساعت 7 داشتم تمیزکاری میکردم
. بعد هم با هزار دلواپسی راهی اداره شدم
. ننه رو بردن بیمارستان تا لوله رو عوض کنن و خدا رو شکر همه چیز خوب بود
و ساعت 12 از بیمارستان ترخیص شد
...
، دارم از پا درمیام
. برام دعا کنین بتونم یه ریزه دیگه تحمل کنم
...

. از همون اول که وارد شدم گریه کردم تا وقتی برگشتم
. اونقدر بلند بلند گریه کردم و فریاد زدم
که تمام کسانی که اونجا بودن ساکت شدن و فقط منو نیگاه میکردن
. هر چی بود به آرامش رسیدم
. جای همه خالی بود
...
. فردا قراره ببریم بیمارستان واسه تعویض لوله تو گلوش
. خدااااا
ا....
. دوستتون دارم
...
...

. قرار بود امروز ببریمش بیمارستان
. ولی طی تماس تلفنی آقای پدر با دکی، ایشون آب پاکی رو ریخت رو دستمون
و گفت کاری نمیتونن انجام بدن
و خودمون یه گاز استریل بذاریم تو دهنش تا خون رو جذب کنه
. تومور بزرگتر شده و باعث تورم زبون ننه شده
و راه تنفس از راه دهن کاملاً بسته شده
. فکر کنین
صبح که از خواب بیدار میشی
اولین صحنهیی که میبینی
دستمالهای خونی زیر دهن ننهست
. دیدن این صحنهها باعث تخریب روحیه کل خانواده شده
. بطوری که دیشب وقتی بابا داشت خونها رو پاک میکرد بلند بلند گریه میکرد
. دیدن اون صحنهها خیلی برام سخت بود
تنها کاری که تونستم بکنم این بود که بابا رو بغل کنم و سیر دلمون گریه کنیم
. قرار شد یکشنبه دوباره ننه رو ببریم بیمارستان تا لولهیی که تو گلوشه رو عوض کنن
. خدایا فقط میخوام دیگه زجرش ندی
. زدن این حرف خیلی برام سخته چون مادر بزرگمه
، ولی ازت خواهش میکنم راحتش کن
. وقتی میگم مدتهاست حس از زندگی سیر شدن رو دارم نگید چرا
؟!
، مرسی مرسی مرسی بخاطر این همه لطف
. مرسی بخاطر پیگیریهای مکرر در مورد حال ننه
. دوستت دارم عزیز دلم
...
. ممنونم بخاطر تمام صبوریهات
، بخاطر تحمل تمام غرغر کردنهام
، حسابی شرمندهام
. دوستت دارم و عاشقتم
...

. خودم که دیونهاشم
. برنامه آکادمی گوگوش فوقالعادهست
. یه چیزیه تو مایههای استار اکادمی لبنان
. یکشنبهها و جمعهها ساعت 10
. یکی از بچهها اسمش سروش
(اولین نفر توی این ترانه که شروع میکنه به خوندن
) بچه اهوازه
و بخاطر همین من طرفدارشم و صداش فوقالعاده عالیه
. آهنگ راز با صدای ناصر عبدالهی رو تو جشن خوند
. اینقدر خوب بود که گوگوش گفت حرفی برای گفتن نداره و بلند شد و براش دست زد
. پیشنهاد میکنم حتما این هفته ببینیدش و اگه خواستین رأی بدین به سروش جوون رأی بدین
. اینم آدرس سایتش: http://www.manoto1.com
؟ مدتهاست من این حس رو دارم
...
...

. خیلی خسته
. داغونم
، نابودم
، برای رهایی از این وضعیت چیکار کنم
؟ احساس میکنم یکی با میخکش
داره اعصابمو میکشه
. حس بدی دارم
...
. برای شما هم میذارم حتما دانلود کنین
...
فوقالعادهست. حتماً دانلود کنین..


. دیروز با هزار مکافات حمامش کردیم
. اوضاع جسمیش خیلی خرابه
. مرتب باید گلوشو ساکشن کنیم
. با اینکه ما خانوادگی عاشق مهمان و مهمانداری هستیم
ولی وقتی تو این وضعیتیم اصلا دوست نداریم کسی بیاد خونهامون
. چون هر کس میاد فقط شروع میکنه به گریه و روحیه ما رو داغونتر میکنه
. همه میگن سوره یس رو بخونین
. منم خوندم
. نمیدونم واسه چی خوبه
ولی گوش دادم و خوندم
. خدایا خودت کمک کن
. شبها وقت خواب مامان و بابا شیفتی پیش ننه میخوابن
تا اگه نصفه شب احتیاج به ساکشن داشت انجام بدن
. همه نگرانیم و میدونیم به زودی اتفاقات بدی در راه است
...


. نمیشه گفت حالش خوب شده ولی بهتر از اینه که تو بیمارستان اونم تو بخش داخلی زنان که منبع آلودگیه باشه
.
...

. دیروز وقتی تو راهرو پشت در آیسییو ایستاده بودم فقط اشک میریختم و دعا میکردم
. وقتی رفتم بالا سرش دیدم گلوشو سوراخ کردن
و یه لوله مثل بدنه آمپول بهش وصل کردن
. نمیتونه حرف بزنه ولی راحت نفس میکشید
. خدا رو شکر، خدا رو شکر که یه راه حلهایی هست برای نجات مریضا
. دکی گفته بود یه لخته خون رفته بود تو نایش
. اگه بخش بود مطمئناً مامان متوجه نمیشد و
...
پشت در آیسییو منتظر بودم تا اسم بخونن برم داخل پیش ننه
. نمیتونستم خودمو کنترل کنم و مرتب اشک میریختم
. خدایا شکرت بخاطر داشتن این همه دوست خوب
. مرسی فاطیمای عزیزم
. انشاله بیمار شما شفا پیدا کنه
...
. بخاطر تمام دعاهای سبزتون
، بخاطر تمام پیگیرهاتون
...
. شماره حساب داد برای کمک کردن
. منم رفتم یه مبلغ ناچیز به حساب ریختم
. اگه خواستین تو این کار خیر سهیم باشین اعلام کنین با اجازه فاطیما شماره حساب بدم بهتون تا مبلغ مورد نظرتون رو به حساب بریزید
. سعی کنین تو این ثواب شریک باشین
. مطمئن باشین عجر و پاداش این ثواب تو زندگیتون تاثیر مثبت داره
...
و بردنش اتاق عمل تا گلوشو سوراخ کنن
تا بتونه به راحتی نفس بکشه
. خداایاااا داری چیکار میکنی
؟ بسه این همه عذاب
، بسه دیگه
...
. اگه تا مدتها نتونستم به روز کنم بدونین اتفاقی افتاده
.
...

. آخه خونریزی از دهنش دوباره شدید شد
و یکی از دستاش و دو تا پاهاش از مچ به پایین خیلی ورم کرده بود
. مثل یه دستکش جراحی که توش آب ریخته باشی
. اون یکی دستش هم بخاطر بیتحرکی خون توش جمع میشه و سیاه میشه
. باید هر چند دقیقه یکبار دستش رو ماساژ بدیم تا خون توش جریان پیدا کنه
. خلاصه وقتی بردیم بیمارستان دکی تا دید گفت باید بستری بشه. چون تومور تمام سطح دهنش رو گرفته
و ممکنه این تورم بخاطر تاثیراتش روی غدد لنفاوی باشه
. چون آیسییو تخت خالی نداشت دیروز رو تو بخش زنان بستری شد
و طبق معمول مامان شب موند پیشش
. الان که تماس گرفتم گفتن بردنش آیسییو
. خدایا خودت میدونی چی میخوام بگم، پس کمک کن
...
. فکرم و روحم نیاز به آرامش داره. چیکار کنم
؟ کاش تو بودی تا در کنار تو آرامش میگرفتم
. هستی ولی دوری
. خدایا کمک کن
. خدایا پای هیچ بندهیی رو به بیمارستان باز نکن
. حتی بدترین و ناشکرترین بندههات، الهی آمین
...
، صحبت اون شب با تو کلی بهم آرامش داد
. ممنونم ازت عزیز دلم
...
...

. هیچ خبر و اتفاق تازهیی نیست که بخوام ثبت کنم
. همه روزها یکنواخت و یکجور شده
. از اول هفته شروع کار و کار و کار و تکرار و تکرار و تکرار تا جمعه و دوباره از نو
. اگه هر روز نمینویسم بخاطر اینه که هیچ چیز جدیدی وجود نداره
. همه چیز هموناست و من منتظر یه تنوع جدید تو زندگی
. حالا این تنوع میتونه سرشار از شادی باشه
میتونه همراه با غم و غصه و اندوه فراوان باشه
...
پانسمان میکردم و اشک میریختم
. بعضی از زخمها گود شدن
. دلم خیلی گرفته
. نمیدنم خدا چقدر دیگه میخواد عذابش بده
؟ روز به روز بیشتر داره از بین میره
. خونریزی از دهنش دوباره شروع شده و نمیدونم چیکار کنم
. خدایا شکرت...

. شیرین زبونیهاش روحمو شاد میکنه
. وقتی گوشی رو بر میداره اولین سئوالی که میپرسه اینه که ننه خوبه؟
وقتی هم خداحافظی میکنه میگه دوست دارم عسل منی بوس خودافس
. همه زندگیمی خاله جون
. دلم پر کشید به سمتت
. دوستت دارم عزیزم
...
، انگور بودی شراب شدی ماسانا
، راه رفتنت آه آه ماسانا
، خندیدنت آه آه ماسانا
. این شعر رو مامان همیشه واسه نیکا میخونه و اون با همون زبون شیرینش جواب میده ماشانا (ماشاله)
. این شعر تو کل خانواده حسابی معروف شده. بووووووسسسس
...

. تمام سعیمونو کردیم تا پانسمان خیس نشه
اما متاسفانه خیس شد
و مجبور شدیم خودمون دست به کار بشیم و پانسمانشو عوض کنیم
. وقتی پانسمان رو باز کردیم چهار ستون بدنم لرزید
. چیزی دیدم که تا حالا فقط تو فیلمای ترسناک دیده بودم
. یه شکم پاره شده به اندازه یک انگشت و بخیه خورده
+ یه سوراخ که لوله بهش آویزون بود
. خلاصه با ترس و لرز من و مامان پانسمان رو عوض کردیم و همه چیز بخیر و خوشی تمام شد
. این جمعه هم اینگونه گذشت
...
...
| Design By : nightSelect.com |

