روزگار من

اتفاقات روزمره زندگی من

سلام...مژه

آقاجون تولدت مبارکبغل. خیلی دوست داشتم تو این روز و شب در کنارت بودمخیال باطل. ولی شرمنده که نشدافسوس. امیدوارم بتونم بیام و بدهیمو بهت بدمخجالت. دوستت دارم آقاجونبغل. چیزی ندارم که قابلت رو داشته باشه تا به عنوان هدیه تقدیم کنمنگران، ولی می‌گم از صمیم قلب دوستت دارمماچ...

دیشب جای همه خالی شام کباب مرغ داشتیمخوشمزه. اومدم یه لقمه بخورم چشمم به ننه افتادناراحت که رو ویلچر نشسته و فکر اینکه نمی‌تونه دیگه از این مدل غذاها بخوره داغونم کردآخ و همون یک لقمه زهر مارم شد و دیگه نخوردمگریه...

دوستت دارم عزیز زندگیمبغل...

نوشته شده در سه‌شنبه ٢٧ مهر ۱۳۸٩ساعت ٧:٤۸ ‎ق.ظ توسط مگنولیا نظرات () |

سلام...خنثی

دلم گرفتهافسوس، همیندل شکسته...

لطفا یه سایت خوب بهم معرفی کنین برای خرید فیلمهای روز دنیامژه...

دوستت دارم عزیز زندگیمبغل...

پ.ن: چشمتان روشنسبز، توزیع رایانه‌ها از فردا آغاز میشودسبز. یعنی از فردا بدبختیها و گرانیها رسماً شروع می‌شودآخ.. خوشحالیمگریه...

نوشته شده در دوشنبه ٢٦ مهر ۱۳۸٩ساعت ٢:٠٤ ‎ب.ظ توسط مگنولیا نظرات () |

سلام...خنثی

بالاخره ننه مرخص شد و پرستاری از ننه تو خونه دیروز آغاز شدنگران. نگهداری ازش نسبت به قبل دشوارتر شدهافسوس. دیگه نمی‌شه بردش دستشوئی و باید توی تخت کاراشو انجام بدیمافسوس. غذا دادنش هم چون باید مرتب لوله باز و بسته بشه و کلی احتیاط باید بکنیم اونم دشواری خاص خودشو دارهآخ. در کل همه چیز سخت شده. برای ما تحملش راحته ولی برای خودش جز عذاب و غم و غصه چیزی نیستگریه.چون کاملا متوجه اطرافش هستدل شکسته. خدایا به بزرگیت قسمت می‌دم حتی بدترین بنده‌ات رو هم به این روز نندازگریه، الهی آمینفرشته...

بالاخره جوجو دیروز طی یک اس‌مس معذرتخواهی خودشو رسماً اعلام کردنیشخند. نتیجه اخلاقی از این قهر سه روزه اینه که بعضی وقتا لازمه با مرد جماعت اینطور برخورد بشهاز خود راضی تا حالش جا بیاد و حساب کار دستش بیادعینک. دوست داشتم این حرکت راااااشیطان...

نیکا امروز ساعت 12 می‌پره می‌ره کرجدل شکسته. باز هم خدا رو شکر که نیستم خونه که رفتنشو ببینم وگر نه داغون می‌شدماوه...

دوستت دارم عزیز زندگیمبغل...

نوشته شده در یکشنبه ٢٥ مهر ۱۳۸٩ساعت ۸:۱۸ ‎ق.ظ توسط مگنولیا نظرات () |

سلام...لبخند

خدا رو شکر پنجشنبه شب ننه از آی‌سی‌یو به بخش منتقل شدلبخند و این دو شب مامان‌ پیشش بودمژه. امروز دکی میاد معاینه می‌کنه اگه مشکلی نداشت مرخص می‌شه و میاد خونهاوه. خدایا هزاران بار شکرفرشته...

نیکا و آبجی بزرگه هم فردا ظهر راهی کرج می‌شننگران. بهش بدجور عادت کردمافسوس. دلم براش تنگول می‌شهگریه. دوستت دارم نی‌نی خالهبغل...

از جوجو خبر ندارممشغول تلفن. بعد از یه بحث کوچولو که با هم داشتیم نه اون حال و حوصله زنگول کردن داشت و نه منقهر. تا الان هم خبری ازش نیستابرو...

دوستت دارم اما باهات قهرمقهر...

نوشته شده در شنبه ٢٤ مهر ۱۳۸٩ساعت ۸:٠۱ ‎ق.ظ توسط مگنولیا نظرات () |

سلام...لبخند

بالاخره دیروز ننه رو عمل کردن و خدا رو شکر عمل خوب پیش رفتاوه. از وقتی مامان زنگ زد و گفت ننه رو بردن اتاق عمل بد استرسی به جونم افتاداسترس. از رئیس اجازه گرفتم و ساعت 3 خودمو سریع رسوندم بیمارستاننگران. تا ندیدمش آرامش نگرفتمافسوس. امروز هم ملاقاته و از راه اداره می‌رم بیمارستانمژه. خدایا شکرتفرشته...

مرسی، مرسی، مرسی بخاطر این همه لطفبغل. بخاطر این همه توجه و دعاهای سبزی که واسه سلامتی ننه کردینماچ. دوستتون دارم و امیدوارم بتونم خوبهاتونو جبران کنممژه...

پریسای عزیزم مرسی بخاطر اس‌ام‌اسای دیشبت. بوووسماچ...

عشق خوبم دوستت دارمبغل...

نوشته شده در چهارشنبه ٢۱ مهر ۱۳۸٩ساعت ۱:٤٢ ‎ب.ظ توسط مگنولیا نظرات () |

سلام..لبخند

دیروز ننه رو بردن واسه عملنگران. اماکلافه... اینبار پتاسیم خونش پایین بود و نشد عمل کننآخ. گفتن باید پتاسیم تنظیم بشه تا فردا صبحمنتظر. از روز شنبه که قرار شد ببرنش اتاق عمل یه اتاق افتاد و مانع رفتنش شدنگران. خدایا خودت فقط علتش رو می‌دونیمتفکر...

ممنون از دعاهای سبزتونمژه. ممنون از این همه دلداری دادنخیال باطل. دوستتون دارمبغل...

دیروز سفارش مجموعه آثار دکتر شریعتی رسیدمژه. وقتی به جوجو دادم کلی خوشحال شد و کلی سورپرایز شد و کلی تشکر ات ویژه کردخجالت. همون شد که ازش خبر نداشتم تا امروز صبحابرو...

دوستت دارم عزیز دلمماچ...

پ.ن: اینو حتما دانلود کنینمژه. من عاشقشمقلب. گوش میدم خیال باطلو اشک میریزمگریه...

نوشته شده در سه‌شنبه ٢٠ مهر ۱۳۸٩ساعت ٩:٠۳ ‎ق.ظ توسط مگنولیا نظرات () |

سلام...خنثی

دیروز اون لوله رو وارد معده ننه کردن استرسولی چون فاصله پوست شکمش با معده زیاده نتونستن لوله رو تو شکم سفت کنن آخو قرار شد ننه رو فردا ببرن اتاق عملکلافه. به قول بابا این اتفاقات مثل بازی شطرنج شدهافسوس. بازی ننه با مرگ تا بالاخره یکی کیش و مات بشهنگران. خدایا فقط تو از آینده خبر داریافسوس. قربون بزرگیت برم که همه چیز به خواست و اراده تو انجام میشهنگران. هزاران بار شکرتفرشته....

فردا نیکا میره و باز خونه آروم میشهافسوس. دلم براش تنگ میشهگریه. دوستت دارم عزیز دل خالهماچ...

عشق خوبم دوستت دارمبغل...

نوشته شده در یکشنبه ۱۸ مهر ۱۳۸٩ساعت ۱٠:٤٢ ‎ق.ظ توسط مگنولیا نظرات () |

سلام...خنثی

هنوز ننه رو عمل نکردنآخ. البته تا این ساعتکلافه. از صبح تا الان دارن سر میدوننعصبانی. الان هم دارم میرم بیمارستاننگران. استرس امانم رو بریدهاسترس. التماس دعا...

دوستت دارم زندگیم..بغل

نوشته شده در شنبه ۱٧ مهر ۱۳۸٩ساعت ۳:٢٥ ‎ب.ظ توسط مگنولیا نظرات () |

سلام...نگران

اوضاع ننه همچنان همونطورهدل شکسته. قرار شد یه لوله به معدش وصل کنن تا بتونن غذا رو مستقیم داخل معده قرار بدناسترس. خدا میدونه دیگه چی قراره سرش بیادگریه...

اوضاع اداره روز به روز داره بدتر و بدتر می‌شهکلافه. خیلی اعصابم خرابهکلافه. ولی نیکا باعث آرامشمه. همینخیال باطل...

دوستت دارم عزیزم...بغل

نوشته شده در سه‌شنبه ۱۳ مهر ۱۳۸٩ساعت ۱:٢٠ ‎ب.ظ توسط مگنولیا نظرات () |

سلام...ناراحت

دیروز رفتم ملاقات ننهدل شکسته. وقتی وارد اتاق ننه تو بخش ICU شدمافسوس و دیدم ننه مظلومانه روی تخت رو به پنجره دراز کشیدهگریه و داره تو اون سکوت تلخ بیرون رو نیگاه می‌کنهگریه جیگرم آتیش گرفت و اشک امانمو بریدگریه. از اول عمرش تو تنهایی بود و الان هم اینطوردل شکسته. دیشب به مامان می‌گفتم کاش میشد یکی پیشش باشهناراحت. گناه داره اینطور. ولیمشغول تلفن ...

قراره بعد از یه سیتی دیگه از راه بینی یه لوله وارد بدنش کننآخ تا بتونن داروهاشو بهش بدنگریه. هر روز یه خبر، هر روز یه اتفاق، هر روز یه برنامه جدیدکلافه. دلم بدجور خونهگریه...

خدایا شکرتفرشته، ممنون که جوجو رو بهم دادی تا تو این شرایط سخت با فکر کردن به اون به آرامش کامل برسمخیال باطل. دوستت دارم خدا جووونمبغل...

نوشته شده در یکشنبه ۱۱ مهر ۱۳۸٩ساعت ۱۱:۱۱ ‎ق.ظ توسط مگنولیا نظرات () |

سلام...لبخند

چهارشنبه ننه رو بیمارستان بستری کردنناراحت. خونریزی خیلی شدید شده بود و بخاطر همین بخش ICU بستری شدافسوس. آبجی دومی میگه خدا رو شکر وضعیتش بهترهخنثی. ولی باید اونحا بمونهافسوس. امروز خواستم برم عیادتشفرشته. ولی چون آبجی دومی کلاس داره (آخه تو بیمارستان کار می‌کنه) نمی‌تونه منو ببره دیدن ننهدل شکسته...

دوشنبه نیکا و آبجی بزرگه برای یک هفته میان اهوازنیشخند. خوشحالمنیشخند...

دوستت دارم عزیز زندگیم...بغل

نوشته شده در شنبه ۱٠ مهر ۱۳۸٩ساعت ٢:٤۸ ‎ب.ظ توسط مگنولیا نظرات () |

سلام...ناراحت

خودتونو بذارین جای من (امیدوارم هیچکس حتی دشمنم هم تو این شرایط جای من نباشه)افسوس، مشغول غذا دادن به ننه هستی و مرتب داری خونایی که از دهنش خارج می‌شه رو پاک می‌کنیگریه. بعد متوجه می‌شی یه تیکه از گوشت سقف دهنش آویزون شده آخو بخاطر اینکه نمونه بگیری باید با یه قیچی استریل شده بچینیشاسترس. چه احساس وحشتناکیهاسترس. جیگرت آتیش می‌گیره وقتی می‌خوای اینکارو انجام بدیگریه. حالم خیلی خرابهافسوس. داغونم. خدایا این چه مصیبتی بود که سرمون آوردیگریه؟ الهی حکمتتو شکر. ولی خواهش می‌کنم بیشتر از این عذابش ندهگریه...

فردا عروسی یکی از همکارامه و منم دعوت کردهابرو. ولی اصلاً حوصله رفتن ندارمافسوس. از اونطرف اگه نرم خیلی ناراحت می‌شهسبز. شاید برای یک ساعت رفتم و سریع برگشتمخنثی. نمی‌دونم، با این روحیه داغون به نظرتون کجا برمآخ؟؟!

فردا تولد عشق زندگیمهبغل. چون سه روز بعد هم ششمین سالگرد آشناییمونهمژه براش دو تا هدیه خریدممژه، یه ربع سکه به مناسبت تولدش و یه پیراهنخجالت. امیدوارم خوشش بیاد...

عشق خوب زندگیم، تمام امیدم اول به خدا بعد هم به توستمژه. ممنون که بخاطر من همه چیز رو تحمل می‌کنیفرشته. قول میدم جبران کنمفرشته...

نوشته شده در سه‌شنبه ٦ مهر ۱۳۸٩ساعت ۳:٤٧ ‎ب.ظ توسط مگنولیا نظرات () |

سلام...خنثی

کسی میدونه علائم دیسک کمر چیهآخ؟ الان مدتهاست که از کمر درد رنج میبرمنگران. از وقتی که ننه به این روز افتاده وقتی می‌خوایم بلندش کنیم من پایه ثابت اینکار هستمفرشته. گاهی وقتا هم بابا و داداشی اینکار رو انجام می‌دنافسوس. وقتی هم نباشن من مجبورم خودم بلندش کنم و بذارمش روی ویلچرفرشته. خلاصه از همون موقع کمرم درد میکنه و اوایل دردش کم بودناراحت. ولی الان خیلی شدید شدهگریه. بطوری که نمی‌تونم طاق باز یا حتی روی شکم بخوابمآخ. شبها هم پماد سالیسیلات میزنم ولی دردش برای یه مدت کوتاه کم می‌شهنگران. قراره برم از کمرم عکس بگیرمآخ. ولی فکر خوردن روغن کرچک سبزپشیمونم می‌کنهناراحت. اگه اطلاعاتی از دیسک کمر دارین حتماً واسم بنویسید. ممنون همه هستمفرشته...

دوستت دارم عزیز زندگیم...بغل

نوشته شده در یکشنبه ٤ مهر ۱۳۸٩ساعت ٤:٠٩ ‎ب.ظ توسط مگنولیا نظرات () |

سلام...ناراحت

پنجشنبه و جمعه خیلی بد و سختی رو گذروندمافسوس. کل این دو روز کارم گریه کردن بودگریه. دیدن ننه تو شرایط سخت دیگه برام غیر ممکن شدهچشم. دیروز از صبح که بیدار شدم همه‌اش دستمال به دست بالای سرش نشسته بودمنگران خونی که از دهنش بیرون می‌پاشید رو پاک می‌کردمگریه. ساعت 12 شب آقای دکتر مکرمی (متخصص گوش و حلق و بینی) همراه یکی دیگه از دوستان اومدن و ننه رو دیدنیول. تشخیص دادن حتماً باید نمونه‌برداری بشهآخ. نمی‌دونم دیگه چه بلایی قراره سر ننه بیادگریه. خسته شدمدل شکسته. خدایا خودت کمک کن و صبر بدهگریه...

دوستت دارم همه زندگیم...بغل

نوشته شده در شنبه ۳ مهر ۱۳۸٩ساعت ۱:٥۳ ‎ب.ظ توسط مگنولیا نظرات () |

Design By : nightSelect.com