روزگار من

اتفاقات روزمره زندگی من

سلام...لبخند

هنوز سر کار هستمخنثی و یه عالمه کار ناتمام دارمآخ. اومدم هم عکس موهای رنگ شده رو بذارممژه و هم بگم اگه نشد بیام تا قبل از اتمام سال، از همینجا عید رو به همه تبریک بگمبغل. امیدوارم سالی سرشار از شادی و پیروزی پیش رو داشته باشینماچ. در ضمن چهارشنبه سوریتون هم مبارکهورا. دوستتون دارم عزیزانمبغل...

دوستت دارم همه زندگی من...ماچبغل

نوشته شده در سه‌شنبه ٢٤ اسفند ۱۳۸٩ساعت ٥:۳٥ ‎ب.ظ توسط مگنولیا نظرات () |

سلام...لبخند

دیروز رفتم آرایشگاه و موهامو مش و رنگ کردممژه. فردا عکسشو میذارم واستونچشمک...

این روزها خیلی خیلی کار دارمآخ. اگه دیر میام ببخشیدخجالت...

دوستت دارم همه زندگی من...بغل

نوشته شده در شنبه ٢۱ اسفند ۱۳۸٩ساعت ٢:٥۸ ‎ب.ظ توسط مگنولیا نظرات () |

سلام...مژه

دیروز رفتم دکی و خدا رو شکر مثل اینکه فقط همون مشکل اولی رو دارماوه و این دومی چیزی نیست و یه کم خونی مختصرهخنثی که با تقویت کردن و خوردن قرص آهن جبران میشهچشمک. مرسی از همه دوستانی که به فکرم بودن و مرتب جویای احوالم می‌شدنبغل. امیدوارم بتونم خوبیهاتونو جبران کنممژه.

دوستت دارم عزیز زندگیم...ماچ

پ.ن: دیروز داخل مطب وقتی به خانومهایی که اونجا بودن نگاه می‌کردم تو ذهنم فقط یک چیز رو مرور می‌کردم و اون این بود که خدایا، چرا به کسانی که آرزوی داشتن یه بچه رو دارن، توجه نمی‌کنی و بهشون بچه نمی‌دی اما به کسانی که اصلا دوست ندارن یه بچه میدی که هنوز به دنیا نیومده سر به نیستش می‌کنن؟ یه خانومه بود که 13 سال ازدواج کرده بود آرزوی داشتن یه بچه رو داشت. دکی رو بهش معرفی کردن و از من در مورد معالجاتش پرسید و گفت که خوبه یا نه؟ منم چون میدونستم بهترین دکتر شهرمونه با اطمینان کامل تاییدش کردم و بهش گفتم هم عروس خاله خانوم هم مثل اون بوده بعد از کلی دوا و درمان خدا بهش یه پسر داده. بعد از اون هم دو تا بچه دیگه گیرش اومده. وقتی خواست بره داخل کلی براش دعا کردم و صلوات فرستاد. وقتی اومد دکی بهش گفت مطمئن باش که بعد از گذروندن یه دوره درمانی خدا بهت یه بچه میده. خوشحال شدم که خدا دلشادش کرد...

نوشته شده در سه‌شنبه ۱٧ اسفند ۱۳۸٩ساعت ۱٢:٤۸ ‎ب.ظ توسط مگنولیا نظرات () |

سلام...خنثی

عصر میرم دکیاسترس. برام دعا کنینافسوس...

دوستت دارم عزیز زندگیم..بغل

نوشته شده در دوشنبه ۱٦ اسفند ۱۳۸٩ساعت ۱٢:٥٦ ‎ب.ظ توسط مگنولیا نظرات () |

سلام...افسوس

اینجا هوا خیلی افتضاحهسبز. از دیروز خاک شدیدی تو شهر راه افتاده. جوری که نفس کشیدن برای یه آدم سالم سختهسبز چه برسه به کسی که مشکل ریوی هم دارهآخ. دیشب اخبار اعلام کرد که مدارس و دانشگاهها تعطیلقهر، شاغلین هم برن سر کار اگه صلاح دونستن تعطیل کننتعجب!! به نظر شما این مملکته ما داریممنتظر؟؟؟!!!

چهارشنبه از راه اداره رفتم مطب دکیمژه. وقتی نوبتم شد رفتم داخل و با چهره شاد و مهربون آقای دکی روبه‌رو شدم. نشستم و سونوگرافی و جواب آزمایشمو بهش نشون دادم. کلی سئوال و جواب کرد و آخر سر آزمایش رو تکرار کردنگران و گفت اگه تو این آزمایش هم همین چیزها تکرار شد باید درمان رو شروع کنیمشغول تلفن. منم با قلبی سرشار از غصه راهی آزمایشگاه شدم و آزمایش دادم و برگشتم خونهچشم. فردا عصر باید برم جواب رو بگیرم و پس‌فردا هم برم پیش دکیاسترس. خیلی نگرانماسترس. فکر داره داغونم می‌کنه. صبحها که از خواب بیدار میشم حالت تهوع شدید دارمسبز و فکر میکنم این وضعیت ممکنه به خاطر مشکل جدیدم باشهآخ. دکی بهم گفت دخترم خدا رو شکر کن که مشکل بدتر نداریمشغول تلفن، منم فقط می‌گم خدایا هزار بار شکرفرشته...

خیلی حال میدهنیشخند که بفهمی یکی از دوستای وبلاگیت همکار خودت تو یه شهر دیگه هستبغل. پنجشنبه طی تماس تلفنی با یکی از دوستجونا به این موضوع پی بردمچشمک...

دوستت دارم عزیز زندگیم...ماچ

نوشته شده در شنبه ۱٤ اسفند ۱۳۸٩ساعت ۸:٥۱ ‎ق.ظ توسط مگنولیا نظرات () |

سلام...

دیروز حالم اصلا خوب نبود و طی یک تماس تلفنی و هماهنگی با منشی اداره مرخصی گرفتم و موندم خونه در کنار مامان و بابای عزیزم. خدا رو شکر مامان و بابا به سلامتی رسیدن و با حضورشون شادی رو به خونه برگردوندن. کلی هم سوغاتی برامون آوردن. برای من دو تا کیف خیلی خیلی خوشگل + لوازم آرایشی + لباس و یه چیزایی که نمی‌شه نوشتنیشخند و خودتون فهمیدین آوردن...

دیروز آبجی دومی بهم زنگول کرد و گفت خانم دکی اومده و میگه باید خودت بیای تا باهات در مورد آزمایشی که دادی صحبت کنهاسترس. وقتی رفتم و کلی سئوال جوابهای خصوصی پرسید بهم گفت که یه درد دیگه بالا آوردی که باید بری پیش دکی خودت تا درمان جدید رو شروع کنی. وقتی اینو گفت انگار دنیا رو سرم خراب شدآخ و شدیداً دچار افسردگی روحی شدم. قراره امروز از راه اداره برم و رسماً درمان رو شروع کنم. برام دعا کنینافسوس...

دوستت دارم همه زندگی من...

نوشته شده در چهارشنبه ۱۱ اسفند ۱۳۸٩ساعت ٩:٢٢ ‎ق.ظ توسط مگنولیا نظرات () |

سلام...

بسی خرسند و شادمانیم از بازگشت غرور آفرین مامان و بابا به خاک وطن. خیلی دوست داشتم مرخصی می‌گرفتم و یه دسته گل می‌خریدم و می‌رفتم فرودگاه استقبالشون. اما چه کنم که تو این خراب شده لعنتی کار تا دلت بخواد فرااااااووونهآخ و وقت ندارم حتی به مرخصی ساعتی فکر کنم. دیشب برای ناهار امروزشون عدس‌پلو با گوشت‌چرخ شده و هویج درست کردمخوشمزه. آخر شب هم سالاد آماده کردم و روش سلیفون کشیدم تا خراب نشهمژه و صبح به داداشی سفارش کردم که نیم ساعت قبل از رسیدن مامان و بابا غذا رو گرم کنه و سس سالاد رو هم آماده کنهلبخند. چیکار کنم، دخمل خوب مامان و بابا هستم دیگه...

از غذایی که دیشب درست کردم برای جوجو خان هم توی یک ظرف یکبار مصرف ریختممژه و همراه سالاد ویژهخوشمزه، دو عدد گل زیبا و چند عدد میوه آوردم تا بخوره. قرار شد وقتی خورد بهم زنگ بزنه و بگه دستپختم چطور بوداسترس؟ زنگ زد و گفت انگار واقعاً وقتشه، فوق‌العاده بود. دستت درد نکنه...

دوستت دارم همه زندگی من...

نوشته شده در دوشنبه ٩ اسفند ۱۳۸٩ساعت ۱٢:۳٦ ‎ب.ظ توسط مگنولیا نظرات () |

سلام...

چند وقت پیش برای یکی از دوستان وبلاگی یه کاری انجام دادم که احساس کردم هر چی توضیح می‌دم براش متوجه نمی‌شه. بهش گفتم شب من از ساعت 9 تا 11 آنلاین هستم، بیا تو مسنجر تا بهت بگم چیکار کنی و همزمان انجام بدی. چند روز اصلا جوابی نداد و از اونجایی که من متاسفانه وجدان کاریم خیلی زیاده و کسی که ازم درخواستی داشته باشه تا پایان کار همراهش هستم مرتب بهش یادآوری می‌کردم که بیاد تا کار با فیلترشکن رو یادش بدم تا بتونه تو فیس‌بوک عضو بشه. ولی وقتی دیدم داره یه جورایی سگ‌محل می‌کنه خیلی دلم گرفت و احساس ضایع شدن کردم. رفتم و تو بلاگش گفتم که ناراحت هستم، بعد اومده این پیغام رو برام گذاشت:

عزیزم ناراحت نباش/ تو اهوازی من تهران/ پس به هم دل نبدندیم بهتره/ تازشم تو دوست پسر داری. خودت گفتی/ مسنجر من هم تو اداره قطعه! پس ناراحت نشو و بذار دوستای مجازی هم بمونیم دیگه!!!

فکر کنین، واقعاً چرا باید یکنفر به خودش اجازه زدن همچین حرفی رو بده؟ من عاشق عشقم هستم و با دنیا هم عوضش نمی‌کنم. بهش گفتم بهتره طرز فکرت رو عوض کنی و بهتر اینکه همین دوستای دنیای مجازی هم نباشیم. خدایی خیلی ناراحتم ازش. اصلا دوست نداشتم بشینه در مورد من این فکر مسخره رو بکنه. فقط میگم واقعاً برات متاسفم. آدم یه دوست مثل این آقا داشته باشه به دشمن نیاز نداره...

به علت ناراحتی زیاد این پست اسمایلی ندارد...

عشق خوب زندگیم، عاشقانه دوستت دارم و تو رو با جزقل بچه‌های امروزی عوض نمی‌کنم. عاشقتم...

نوشته شده در یکشنبه ۸ اسفند ۱۳۸٩ساعت ۱۱:٥٦ ‎ق.ظ توسط مگنولیا نظرات () |

سلام...

دو روز دیگه مونده تا مامان و بابای خوووووبم به ایران برگردن. خدایی دلم خیلی براشون تنگ شدهنگران. هر شب به جای خالیشون نگاه می‌کنم افسوستو ذهنم مرور میکنم که چند روز دیگه مونده تا بیانمتفکر. خدایی دلم برای خودشون تنگ شده، اصلا به فکر سوغاتی نیستمدروغگو. مهم خودشونن که زودتر بیان و منو از این حال و هوا در بیارن...

این دو روز تعطیلی فقط به کارهای خونه رسیدم. حتی وقت نکردم برم با جوجو یه گشتی تو بازار بزنم و یه مانتو واسه عید بخرم. همه‌اش خونه‌داری. حسابی داغون شدم. اما امروز برنامه‌ریزی کردم از راه اداره برم آرایشگاه و سر و صورت رو یه صفایی بدم و واسه عید وقت بگیرم برای مش. اما نمی‌دونم امسال چه رنگی بزنممتفکر؟ میگن تنباکویی مدهابرو!! شاید نسکافه‌ای یا فندوقی زدممژه. ببینم آرایشگر گرام چه می‌فرمایند؟؟!!

پنجشنبه و جمعه بخاطر مشغله کاری که داشتم نتونستم برم سر مزار ننه، جوجو بهم قول داد که یکشنبه بعد از تایم کاری با هم بریم سر مزار. دلم براش تنگ شدهافسوس. خیلی زیاد. دیشب قبل از خواب همه‌اش بهش فکر می‌کردمخیال باطل و فقط اشک می‌ریختم و فاتحه می‌دادمگریه. ننه جونم خدا رحمتت کنهدل شکسته، می‌دونم الان جات خیلی خوب و راحته. امیدوارم فقط ازم راضی باشی و برام دعا کنی...

این آهنگ رو دانلود کنینچشمک. با شنیدنش خاطرات گذشته تداعی شد...

دوستت دارم همه زندگی من...

نوشته شده در شنبه ٧ اسفند ۱۳۸٩ساعت ۱٢:٢٠ ‎ب.ظ توسط مگنولیا نظرات () |

سلام...خمیازه

حسااااااااااااااااااابببیییی گرفتارم. تحمل جای خالی مامان و بابا خیلی سخته. به این موضوع فکر می‌کنمخیال باطل اگه به زودی خدا خواست رفتم با جوجو زندگی کنمخجالت چطور می‌تونم مامان و بابا رو نبینم؟ خدایااااااااااااااگریه....

با مامان و بابا تماس گرفتم، همچنان در حال خرید کردن هستن. بیصبرانه منتظر سوغاتیها هستم. فکر کنم برای من هدیه‌های ویژه‌ای میارن...

هنوز از قالیشوئی نیومدن قالیها رو ببرنآخ. دیشب آقاهه ساعت 10.30 زنگول کرده که فردا صبح ساعت 9.30 میایم قالیها رو می‌بریم. من مرخصی ساعتی گرفتم و ساعت 9 راهی خونه شدم و تا 10 علاف تشریف داشتمعصبانی. داداشی وقتی اومد منم جیمفنگول شدم اومدم ادارهابرو...

بالاخره داداشی ما هم گواهینامه رو گرفت. هوراااااااااااااا امشب افتادیم شام...

نمیدونم چرا این اسمایلی رو که می‌بینم یاد نیکا می‌افتم؟

خدا جونم، به حق این لحظات خوب و دوستداشتنی خودت کمک همه بکن و همه مریضا رو شفا بده. همه زنده‌ها و مردهها رو بیامرز و به همه آرامش ببخش...

دوستت دارم همه زندگی من...

نوشته شده در چهارشنبه ٤ اسفند ۱۳۸٩ساعت ۱٢:۱٩ ‎ب.ظ توسط مگنولیا نظرات () |

سلام...

از صبح که بیدار شدم دارم برنامه‌ریزی می‌کنم فردا که تعطیله توی خونه چیکارا کنممتفکر. امروز با قالیشویی تماس گرفتم و قرار شد دو سه روز دیگه بعد از ظهر (با تاکید فراوان من) بیان و قالیها رو ببرن واسه شستن. آخه تو مراسم ننه تمام فرشها کثیف شدن و حتما باید شسته بشنآخ. از اونطرف هم زنگول کردم به یه شستشوی پرده و مبل تا بیان پرده رو در بیارن ببرن بشورننیشخند. هماهنگی این دو تا کار سخت انجام شداوه و دیشب هم آشپزخونه رو کمی تا قسمتی تمیز کردم. فردا هم باید برم سراغ خاکگیری دیوارهای پذیرایی و بعد هم با بخارشور بیافتم به جونشون. وااااااااااااااااایییی، چقدر سخته خونه‌داری. همیشه به مامانم می‌گم یکی رو بگو بیاد خونه رو کامل تمیز کنه، مامان هم در جواب می‌گه هر وقت رفتی سر خونه زندگی خودت از این کارها بکنمشغول تلفن...

لودی فردا صبح بدون من راهی کرج می‌شه. خیلیییی بیمعرفتیی...

الان زنگول کردم خونه با داداشی صحبت کردم. گفت داره برای ناهار خودش و شام ما ماکارونی درست می‌کنه. خدا بخیر بگذرونهسبز، اگه دیدین دیگه خبری از من نشد بدونین بر اثر خوردن دستپخت داداشی از این دنیا رفتم...

صبح با مامان و بابا صحبت کردم و خدا رو شکر خیلی راضی بودن. کلی هم سر به سرشون گذاشتم که همونجا اقامت بگیرن و بعد برای ما ویزا بفرستن تا ما بریم اونجا و بشیم بچه خارجیقهقهه. حتی به مامان هم گفتم خیلی لحجه‌ات عوض شده!! اونم با یه حالت عصبانیت و خنده گفت خدااااااا نکنه!!

دوستت دارم عزیز زندگی من...

نوشته شده در یکشنبه ۱ اسفند ۱۳۸٩ساعت ۱٢:٢٢ ‎ب.ظ توسط مگنولیا نظرات () |

Design By : nightSelect.com