روزگار من
اتفاقات روزمره زندگی من
سلام... هنوز سر کار هستم دوستت دارم همه زندگی من... سلام... دیروز رفتم آرایشگاه و موهامو مش و رنگ کردم این روزها خیلی خیلی کار دارم دوستت دارم همه زندگی من... سلام... دیروز رفتم دکی و خدا رو شکر مثل اینکه فقط همون مشکل اولی رو دارم دوستت دارم عزیز زندگیم... پ.ن: دیروز داخل مطب وقتی به خانومهایی که اونجا بودن نگاه میکردم تو ذهنم فقط یک چیز رو مرور میکردم و اون این بود که خدایا، چرا به کسانی که آرزوی داشتن یه بچه رو دارن، توجه نمیکنی و بهشون بچه نمیدی اما به کسانی که اصلا دوست ندارن یه بچه میدی که هنوز به دنیا نیومده سر به نیستش میکنن؟ یه خانومه بود که 13 سال ازدواج کرده بود آرزوی داشتن یه بچه رو داشت. دکی رو بهش معرفی کردن و از من در مورد معالجاتش پرسید و گفت که خوبه یا نه؟ منم چون میدونستم بهترین دکتر شهرمونه با اطمینان کامل تاییدش کردم و بهش گفتم هم عروس خاله خانوم هم مثل اون بوده بعد از کلی دوا و درمان خدا بهش یه پسر داده. بعد از اون هم دو تا بچه دیگه گیرش اومده. وقتی خواست بره داخل کلی براش دعا کردم و صلوات فرستاد. وقتی اومد دکی بهش گفت مطمئن باش که بعد از گذروندن یه دوره درمانی خدا بهت یه بچه میده. خوشحال شدم که خدا دلشادش کرد... سلام... عصر میرم دکی دوستت دارم عزیز زندگیم.. سلام... اینجا هوا خیلی افتضاحه چهارشنبه از راه اداره رفتم مطب دکی خیلی حال میده دوستت دارم عزیز زندگیم... سلام... دیروز حالم اصلا خوب نبود دیروز آبجی دومی بهم زنگول کرد دوستت دارم همه زندگی من... سلام... بسی خرسند و شادمانیم از بازگشت غرور آفرین مامان و بابا به خاک وطن از غذایی که دیشب درست کردم برای جوجو خان هم توی یک ظرف یکبار مصرف ریختم دوستت دارم همه زندگی من... سلام... چند وقت پیش برای یکی از دوستان وبلاگی یه کاری انجام دادم که احساس کردم هر چی توضیح میدم براش متوجه نمیشه. بهش گفتم شب من از ساعت 9 تا 11 آنلاین هستم، بیا تو مسنجر تا بهت بگم چیکار کنی و همزمان انجام بدی. چند روز اصلا جوابی نداد و از اونجایی که من متاسفانه وجدان کاریم خیلی زیاده و کسی که ازم درخواستی داشته باشه تا پایان کار همراهش هستم مرتب بهش یادآوری میکردم که بیاد تا کار با فیلترشکن رو یادش بدم تا بتونه تو فیسبوک عضو بشه. ولی وقتی دیدم داره یه جورایی سگمحل میکنه خیلی دلم گرفت و احساس ضایع شدن کردم. رفتم و تو بلاگش گفتم که ناراحت هستم، بعد اومده این پیغام رو برام گذاشت: عزیزم ناراحت نباش/ تو اهوازی من تهران/ پس به هم دل نبدندیم بهتره/ تازشم تو دوست پسر داری. خودت گفتی/ مسنجر من هم تو اداره قطعه! پس ناراحت نشو و بذار دوستای مجازی هم بمونیم دیگه!!! فکر کنین، واقعاً چرا باید یکنفر به خودش اجازه زدن همچین حرفی رو بده؟ من عاشق عشقم هستم و با دنیا هم عوضش نمیکنم. بهش گفتم بهتره طرز فکرت رو عوض کنی و بهتر اینکه همین دوستای دنیای مجازی هم نباشیم. خدایی خیلی ناراحتم ازش. اصلا دوست نداشتم بشینه در مورد من این فکر مسخره رو بکنه. فقط میگم واقعاً برات متاسفم. آدم یه دوست مثل این آقا داشته باشه به دشمن نیاز نداره... به علت ناراحتی زیاد این پست اسمایلی ندارد... عشق خوب زندگیم، عاشقانه دوستت دارم و تو رو با جزقل بچههای امروزی عوض نمیکنم. عاشقتم... سلام... دو روز دیگه مونده تا مامان و بابای خوووووبم به ایران برگردن این دو روز تعطیلی فقط به کارهای خونه رسیدم پنجشنبه و جمعه بخاطر مشغله کاری که داشتم نتونستم برم سر مزار ننه این آهنگ رو دانلود کنین دوستت دارم همه زندگی من سلام... حسااااااااااااااااااابببیییی گرفتارم با مامان و بابا تماس گرفتم هنوز از قالیشوئی نیومدن قالیها رو ببرن بالاخره داداشی ما هم گواهینامه رو گرفت نمیدونم چرا این اسمایلی رو که میبینم یاد نیکا میافتم؟ خدا جونم دوستت دارم همه زندگی من سلام... از صبح که بیدار شدم دارم برنامهریزی میکنم لودی فردا صبح بدون من راهی کرج میشه الان زنگول کردم خونه با داداشی صحبت کردم صبح با مامان و بابا صحبت کردم و خدا رو شکر خیلی راضی بودن دوستت دارم عزیز زندگی من...
و یه عالمه کار ناتمام دارم
. اومدم هم عکس موهای رنگ شده رو بذارم
و هم بگم اگه نشد بیام تا قبل از اتمام سال، از همینجا عید رو به همه تبریک بگم
. امیدوارم سالی سرشار از شادی و پیروزی پیش رو داشته باشین
. در ضمن چهارشنبه سوریتون هم مبارک
. دوستتون دارم عزیزانم
...


. فردا عکسشو میذارم واستون
...
. اگه دیر میام ببخشید
...

و این دومی چیزی نیست و یه کم خونی مختصره
که با تقویت کردن و خوردن قرص آهن جبران میشه
. مرسی از همه دوستانی که به فکرم بودن و مرتب جویای احوالم میشدن
. امیدوارم بتونم خوبیهاتونو جبران کنم
.

. برام دعا کنین
...

. از دیروز خاک شدیدی تو شهر راه افتاده
. جوری که نفس کشیدن برای یه آدم سالم سخته
چه برسه به کسی که مشکل ریوی هم داره
. دیشب اخبار اعلام کرد که مدارس و دانشگاهها تعطیل
، شاغلین هم برن سر کار اگه صلاح دونستن تعطیل کنن
!! به نظر شما این مملکته ما داریم
؟؟؟!!!
. وقتی نوبتم شد رفتم داخل و با چهره شاد و مهربون آقای دکی روبهرو شدم
. نشستم و سونوگرافی و جواب آزمایشمو بهش نشون دادم
. کلی سئوال و جواب کرد و آخر سر آزمایش رو تکرار کرد
و گفت اگه تو این آزمایش هم همین چیزها تکرار شد باید درمان رو شروع کنی
. منم با قلبی سرشار از غصه راهی آزمایشگاه شدم
و آزمایش دادم و برگشتم خونه
. فردا عصر باید برم جواب رو بگیرم و پسفردا هم برم پیش دکی
. خیلی نگرانم
. فکر داره داغونم میکنه
. صبحها که از خواب بیدار میشم حالت تهوع شدید دارم
و فکر میکنم این وضعیت ممکنه به خاطر مشکل جدیدم باشه
. دکی بهم گفت دخترم خدا رو شکر کن که مشکل بدتر نداری
، منم فقط میگم خدایا هزار بار شکر
...
که بفهمی یکی از دوستای وبلاگیت همکار خودت تو یه شهر دیگه هست
. پنجشنبه طی تماس تلفنی با یکی از دوستجونا به این موضوع پی بردم
...
![]()
و طی یک تماس تلفنی و هماهنگی با منشی اداره مرخصی گرفتم
و موندم خونه در کنار مامان و بابای عزیزم
. خدا رو شکر مامان و بابا به سلامتی رسیدن
و با حضورشون شادی رو به خونه برگردوندن
. کلی هم سوغاتی برامون آوردن
. برای من دو تا کیف خیلی خیلی خوشگل + لوازم آرایشی + لباس و یه چیزایی که نمیشه نوشت
و خودتون فهمیدین آوردن
...
و گفت خانم دکی اومده و میگه باید خودت بیای تا باهات در مورد آزمایشی که دادی صحبت کنه
. وقتی رفتم و کلی سئوال جوابهای خصوصی پرسید
بهم گفت که یه درد دیگه بالا آوردی که باید بری پیش دکی خودت تا درمان جدید رو شروع کنی
. وقتی اینو گفت انگار دنیا رو سرم خراب شد
و شدیداً دچار افسردگی روحی شدم
. قراره امروز از راه اداره برم و رسماً درمان رو شروع کنم
. برام دعا کنین
...![]()
![]()
. خیلی دوست داشتم مرخصی میگرفتم و یه دسته گل میخریدم
و میرفتم فرودگاه استقبالشون
. اما چه کنم که تو این خراب شده لعنتی کار تا دلت بخواد فرااااااووونه
و وقت ندارم حتی به مرخصی ساعتی فکر کنم
. دیشب برای ناهار امروزشون عدسپلو با گوشتچرخ شده و هویج درست کردم
. آخر شب هم سالاد آماده کردم و روش سلیفون کشیدم تا خراب نشه
و صبح به داداشی سفارش کردم که نیم ساعت قبل از رسیدن مامان و بابا غذا رو گرم کنه
و سس سالاد رو هم آماده کنه
. چیکار کنم، دخمل خوب مامان و بابا هستم دیگه
...
و همراه سالاد ویژه
، دو عدد گل زیبا
و چند عدد میوه آوردم تا بخوره
. قرار شد وقتی خورد بهم زنگ بزنه و بگه دستپختم چطور بود
؟ زنگ زد و گفت انگار واقعاً وقتشه
، فوقالعاده بود
. دستت درد نکنه
...![]()
![]()
. خدایی دلم خیلی براشون تنگ شده
. هر شب به جای خالیشون نگاه میکنم
تو ذهنم مرور میکنم که چند روز دیگه مونده تا بیان
. خدایی دلم برای خودشون تنگ شده
، اصلا به فکر سوغاتی نیستم
. مهم خودشونن که زودتر بیان و منو از این حال و هوا در بیارن
...
. حتی وقت نکردم برم با جوجو یه گشتی تو بازار بزنم و یه مانتو واسه عید بخرم
. همهاش خونهداری
. حسابی داغون شدم
. اما امروز برنامهریزی کردم از راه اداره برم آرایشگاه و سر و صورت رو یه صفایی بدم
و واسه عید وقت بگیرم برای مش
. اما نمیدونم امسال چه رنگی بزنم
؟ میگن تنباکویی مده
!! شاید نسکافهای یا فندوقی زدم
. ببینم آرایشگر گرام چه میفرمایند
؟؟!!
، جوجو بهم قول داد که یکشنبه بعد از تایم کاری با هم بریم سر مزار
. دلم براش تنگ شده
. خیلی زیاد
. دیشب قبل از خواب همهاش بهش فکر میکردم
و فقط اشک میریختم و فاتحه میدادم
. ننه جونم خدا رحمتت کنه
، میدونم الان جات خیلی خوب و راحته
. امیدوارم فقط ازم راضی باشی و برام دعا کنی
...
. با شنیدنش خاطرات گذشته تداعی شد
...
...

. تحمل جای خالی مامان و بابا خیلی سخته
. به این موضوع فکر میکنم
اگه به زودی خدا خواست رفتم با جوجو زندگی کنم
چطور میتونم مامان و بابا رو نبینم
؟ خدایاااااااااااااا
....
، همچنان در حال خرید کردن هستن. بیصبرانه منتظر سوغاتیها هستم
. فکر کنم برای من هدیههای ویژهای میارن
...
. دیشب آقاهه ساعت 10.30 زنگول کرده
که فردا صبح ساعت 9.30 میایم قالیها رو میبریم
. من مرخصی ساعتی گرفتم و ساعت 9 راهی خونه شدم
و تا 10 علاف تشریف داشتم
. داداشی وقتی اومد منم جیمفنگول شدم اومدم اداره
...
. هوراااااااااااااا امشب افتادیم شام
...![]()
، به حق این لحظات خوب و دوستداشتنی خودت کمک همه بکن و همه مریضا رو شفا بده
. همه زندهها و مردهها رو بیامرز و به همه آرامش ببخش
...
...
![]()
فردا که تعطیله توی خونه چیکارا کنم
. امروز با قالیشویی تماس گرفتم
و قرار شد دو سه روز دیگه بعد از ظهر (با تاکید فراوان من
) بیان و قالیها رو ببرن واسه شستن
. آخه تو مراسم ننه تمام فرشها کثیف شدن و حتما باید شسته بشن
. از اونطرف هم زنگول کردم به یه شستشوی پرده و مبل
تا بیان پرده رو در بیارن ببرن بشورن
. هماهنگی این دو تا کار سخت انجام شد
و دیشب هم آشپزخونه رو کمی تا قسمتی تمیز کردم
. فردا هم باید برم سراغ خاکگیری دیوارهای پذیرایی
و بعد هم با بخارشور بیافتم به جونشون
. وااااااااااااااااایییی، چقدر سخته خونهداری
. همیشه به مامانم میگم یکی رو بگو بیاد خونه رو کامل تمیز کنه
، مامان هم در جواب میگه هر وقت رفتی سر خونه زندگی خودت از این کارها بکن
...
. خیلیییی بیمعرفتیی
...
. گفت داره برای ناهار خودش و شام ما ماکارونی درست میکنه
. خدا بخیر بگذرونه
، اگه دیدین دیگه خبری از من نشد بدونین بر اثر خوردن دستپخت داداشی از این دنیا رفتم
...
. کلی هم سر به سرشون گذاشتم که همونجا اقامت بگیرن و بعد برای ما ویزا بفرستن
تا ما بریم اونجا و بشیم بچه خارجی
. حتی به مامان هم گفتم خیلی لحجهات عوض شده
!! اونم با یه حالت عصبانیت و خنده گفت خدااااااا نکنه
!!![]()
| Design By : nightSelect.com |

