روزگار من
اتفاقات روزمره زندگی من
سلام... بالاخره مامان و بابا ساعت ٩:١۵ روز شنبه مورخ ٨٩/١١/٣٠ اهواز رو به مقصد دبی ترک کردن دیروز توی بهشتآباد، سه چهار ردیف پایینتر از مزار ننه تا ده روز آینده بنده مادرخرج خونه هستم الان که ساعت 12:20 هست هنوز گوشیهای مامان و بابا خاموشه دوستت دارم همه زندگی من... سلام... من داشتم از وضعیت نامعلوم علیرضا و بیخبری از اون روانی میشدم من خوبم.خیلی خوب. دیشب برات یه ایمیل زدم به مگی خیلی مزه میده وقتی کسی که منتظر یه خبر از طرفش هستی چرا جیمیل باز نمیشه دوستت دارم همه زندگی من... سلام... کسی از داداش من خبر داره دیشب با دیدن صحنههای خیابان انقلاب و ... خیلی دلگیر شدم دوستت دارم همه زندگی من... پ.ن: همچنان از علی بیخبرم. خدا کنه شب تو فیسبوک بیاد تا حالشو بپرسم... پ.ن1: چقدر بعضی از آدما بیشعور و بیجنبه هستن سلام... از دیروز دوباره پارازیت اندازی روی کانالهای ماهواره شروع شد برنامه سفر کلاً کنسل شد یه سئوال، شما دوستانی که تهران زندگی میکنین اطلاعاتی در مورد بیمارستان چشم نور دارین خدا جون امسال ولنتاین نداشتیم دوستت دارم عزیز زندگیم... پ.ن: همراه شو عزیز/کاین درد مشترک/هرگز جدا جدا/درمان نمی شود... پ.ن1: یعنی الان (ساعت 03:30) تهران چه خبره سلام... قابل توجه دوستان گرامی هنوز زندهام و حسابی گرفتااااااااررررر دوستت دارم عزیز زندگیم... سلام... تو این شرکت خراب شده یه سونامی اومده نمیدونم امروز چرا دلم یه عالمه گریه میخواد احتمالاً سفر کلاً مالیده میشود دوستت دارم همه زندگی من... سلام... الان نزدیک به دو سه هفتهیی هست که بین من و جوجو خان حسابی شکرآب شده دوستت دارم همه زندگی من... سلام... خستهام، همین... دوستت دارم همه زندگی من... سلام... هنوز 100% معلوم نیست کجا برم اصلاً حس نوشتن پست نبود دوستت دارم همه زندگی من... سلام... دیگه مثل قبلترها حوصله وب گردی و وبلاگخونی ندارم طبق عادت همیشگی مینویسم که دوستت دارم همه زندگی من سلام... همیشه امتحان کردم خوابم میاد دوستت دارم عزیز زندگیم... سلام... مکان: اداره، ناهارخوری و ... همکار: فردا میای زیارت عاشورا؟ من: معلوم نیست همکار: صبحانه هم میدنااااا!!!! من: همکار: من شخصاً معتقدم اگه آدم به همچین مراسمهایی میره فقط و فقط باید بخاطر اون زیارت بره به احتمال 90% همراه بابا و مامان راهی دبی میشم دوستت دارم زندگی من... سلام... خدا رو شکر از لحاظ روحی اندکی بهتر هستیم. یه نظرسنجی دوستت دارم عزیز زندگیم...![]()
و منو با هزاران دلتنگی تنها گذاشتن
. دیشب تا ساعت ٢ داشتیم با مامان لیست خرید تهیه میکردیم
. کلی سفارش دادیم بهش
، هی مینویشتیم هی میگفتیم مامان جون اولویت با خودت و باباست
. برای خودتون خرید کنین آخر سر برای ما
و مامان فقط لبخند معنیدار تحویل ما میداد
...
، یه خانواده رو که بر اثر گاز گرفتگی فوت کرده بودن آوردن واسه خاکسپاری
. خیلی خیلی وحشتناک بود
. مادر و پدر و یه بچه
، دردناکتر این بود که مادر باردار هم بود
. به این موضوع فکر میکردم که چقدر زندگی مسخره و بیارزش شده
...
. کل پولا و کارت اعتباریها و عابربانکها به من سپرده شد
و کلی هم مامان و بابا بهم سفارش کردن
که هوای خان داداشو داشته باش که به سرش نزنه یکشنبه بره راهپیمایی
...
. خیلی نگرانم
. یعنی چی شده
؟ مگه پرواز اهواز- دبی چند ساعت راهه
؟؟


. الان که اومدم بلاگمو چک کردم
دیدم علیرضا اومده و برام پیغام گذاشته
:
نگران نباش
خدا بزرگه
ممننون که یادمی
بیاد و بهت بگه که حالش خوبه
. به قرآن انگار دنیا رو بهم دادن
. خدا رو هزار مرتبه شکر که حالت خوبه علی داداشی
. تو رو خدا مواظب به خودت باش
...
؟ چرا این همه روی کانالهای ماهواره پارازیت انداختن و هیچ کانالی تصویر نداره
؟ چرا زندگی اینقدر سخت شده
؟ چرا تو این شرایط خدا جون به خواب زمستونی رفته
؟ چرا دل و دماغی واسه خونهتکونی و تمیزکاری نیست
؟ چرا هنوز مامان و بابا نرفتن مسافرت براشون دلتنگ شدم
؟ چرا احساس میکنم رابطه من و جوجو یه کمی بیخود شده
؟ چرا حس میکنم جوجو بهم کم توجه شده
؟ چرا من اینقدر حساس شدم و سر هر موضوعی اعصابم بهم میریزه و جنگ درست میکنم
؟ چرا؟ چرا؟ چرا؟؟ واقعاً چراااااااا
؟؟![]()

؟ خدایا دارم از نگرانی میمیرم
. از صبح این جیمیل مزخرف هم قطع شده
. علی اگه اومدی اینجا و اینو خوندی یه پیغام بذار بدونم سالم و زندهای
. نگرانتم بچه
، میفهمی
؟ چقدر گفتم نروووو
؟؟!! منتظر خبرت هستم
...
. خدا جون خواهش کردم درگیری نشه و خون و خونریزی نشه
. ولی چراااا
؟؟؟ واقعاً چرا اینطور شد
؟؟


، بخاطر اینکه وبلاگاشون بیشتر بیننده داشته باشه و همه برن اراجیفشون رو بخونن
از اسمهایی مثل طرفداران کروبی یا شیخ بزرگ یا حامیان موسوی استفاده میکنن و ... فقط میگم خاک تو سر دروغگوتون کنن...




. هی ما میرفتیم تو عمق قضیه این سریال آنالیا
ییهو قطع میشد و ما اعصاب مصاب خراب میشدیم
. بخصوص مامان بانووو
...
و بنده تا آخر سال در خدمت شهر عزیزم اهواز هستم
. ولی در عوض برای عید مرخصی میگیرم
...
؟ اینجا همه تعریفشو میکنن و بهم سفارش کردن که برم اونجا یه معاینه کنم اگه خدا خواست دوباره عمل کنم
. اگه اطلاعاتی دارین بهم بدین
. مرسی
...
، خودت میدونی چی میخوام بهت بگم و چی ازت میخوام
، اینبار در مورد خودم و جوجو نیست
. در مورد ج.س هست
و امیدوارم همه چیز ختم به خیر بشه
...
. چون جوجو خان کلی کار داشتن و وقت نشد باهام بیاد بیرون
. انشاله سپندارمزگان رو جبران میکنیم
.


؟ نگرانم
، نگران خون و خونریزی دوباره
، نگران یکی از داداشهای خوبم هستم که عظمش و جذم کرده و رفته برای راهپیمایی
. هر چی قسمش دادم به فکر بچهات باش گوش نداد
. خدایا خودت همه رو حفظ کن و مواظبشون باش
...

... چون عینکمو دادم واسه درست کردن
و فعلا عینک ندارم خیلی کمتر میام نت
.. به زودی برمیگردم
...

که از اون بالای بالا (مدیرعامل) تا پایین پایین (کل زیر مجموعه) رو داره میشوره و عوض میکنه
!! خلاصه اونایی که الان روی سمتهای بالا هستن دوسه روزیه که حسابی روی ویبره هستن
و دارن میلرزن که از سمتشون برکنار نشن
. جریان پاداش ما هم هنوز رو هواست
و همه چشم به مدیرعامل جدید دوختن
ببینن بالاخره با اهدا پاداش به پیمانکاریها موافقت میکنه یا نه
؟؟!! در صورتی که رسمیهای گرامی پاداش سوم رو هم دارن میگیرن
!!!
. دوست دارم بشینم سیر دلم گریه کنم
...
. چون آقای پدر و مامان خانوم اول اسفند راهی دبی میشوند
...

و یه جورایی تا حدودی بیخیالم شده
. هر شب قبل از خواب کلی آهنگ غمگینانه گوش میدم
و سیر دلم گریه میکنم
و بعد چشم به سقف میدوزم
با خدای خودم حرف میزنم و درددل میکنم
. دیشب هم طبق روال هر شب همین کار رو کردم
، با این تفاوت که اینبار حرفهای دیگهیی به خدا زدم
. حرفهایی که از گفتنشون پشیمون شدم و به خودم گفتم چرا تو کار خدا شک کردم
؟ میدونین چی بهش گفتم
؟ ازش خواستم بهم ثابت کنه که حمایتم میکنه
، هوامو داره و امروز صبح که میام اداره همه چیز به آرامش رسیده باشه
و جوجو مثل روزهای قبل خوب و سرحال باشه
. قربونش برم چقدر خوب بهم همه چیز رو ثابت کرد
. دوستت دارم خدای مهربون
. قول میدم هیچوقت ازت ناامید نشم
و اگه به اونچیزی که خودت میدونی میخوام برسم هیچوقت کمکتو فراموش نمیکنم
...






. دبی
؟ کرج
؟ یا ترکیه
!!! دیشب بابا با دوست لودی که توی شرکت هواپیمایی کار میکنه صحبت کرد
و به این نتیجه رسید که رفتن به استانبول و آنتالیا از لحاظ هزینه و ... خیلی بهتر از دبی میشه
. حالا ببینیم چی میشه دیگه
. هر چی خدا بخواد همون میشه
. ولی خدایی خودم دوست دارم برم کرج
. چون اگه برم کرج هم نیکا جوونم رو میبینم
و هم میرم تهران و میتونم به یه چشمپزشک خیلی خیلی خوب مراجعه کنم
و اگه شد دوباره چشمامو عمل کنم
...
. این پست رو گذاشتم بخاطر داداشی که گفته بودن از پست قبل هم خودشون و هم دوستان دیگه خسته شدن
...


. چون به طور کل از روزگار دلم گرفته
، همین
...
...

، هر وقت میخوام یه کاری انجام بدم و میشینم یه عالمه برنامهریزی میکنم
بلافاصله حالم میگیره
. این همه خوشحال بودم که میتونم یه مرخصی توپ بگیرم
و با مامان و بابا برم دبی
، اما همه چیز بهم خورد
و سفر به دبی 99% کنسل شد
. هییییی
، به ما نیومده خوشحال باشیم
. اوس کریم
، قربونت برم
، خوب استادی تو حال گیری من
. ولی باز شکرت اگه دبی نشد کرج هست
. میدونین چی فکر میکنم
؟ این دعای جوجو خان که نذاشت برم
. درسته که گفت برو عزیزم
، برای روحیهات خوبه ولی ته دلش یه چیز دیگه بود
...
، کی موافقه
؟؟

زمان:
03/11/1389
، ببینم چی میشه!




و نه بخاطر صبحانه و از این برنامهها
. مگه تا حالا صبحانه نخوردیم که بخوایم حالا بلند بشیم به بهانه زیارت عاشورا بریم صبحانه بخوریم
؟ واقعاً اینا چی پیش خودشون فکر میکنن
؟ فکر میکنن اینطور ثواب میبرن
؟ واقعاً که
...
. تاریخ حرکت بعداً اعلام میشه
...


![]()
، تصمیم داشتم برای یک هفته تا ده روز مرخصی بگیرم برم کرج برف بازی
و دیدن نیکا بانو
و دوستان گرامی
. اما چند روزی میشه که تو خونه بین مامان و بابا صحبت از سفر به دبی هست
. دیشب هم خونه دخی دایی همین صحبت بود
و اونا هم مثل همیشه پایه
. حالا موندم من برم کرج یا در این سفر مامان و بابا رو همراهی کنم
؟!! به نظر شما کدوم طرف برم بهتر
؟؟!![]()
| Design By : nightSelect.com |

