روزگار من

اتفاقات روزمره زندگی من

سلام...

بالاخره مامان و بابا ساعت ٩:١۵ روز شنبه مورخ ٨٩/١١/٣٠ اهواز رو به مقصد دبی ترک کردن اوهو منو با هزاران دلتنگی تنها گذاشتن. دیشب تا ساعت ٢ داشتیم با مامان لیست خرید تهیه می‌کردیم. کلی سفارش دادیم بهش، هی می‌نویشتیم هی می‌گفتیم مامان جون اولویت با خودت و باباست. برای خودتون خرید کنین آخر سر برای مانیشخند و مامان فقط لبخند معنی‌دار تحویل ما می‌داد...

دیروز توی بهشت‌آباد، سه چهار ردیف پایین‌تر از مزار ننهافسوس، یه خانواده رو که بر اثر گاز گرفتگی فوت کرده بودن آوردن واسه خاکسپاریآخ. خیلی خیلی وحشتناک بودگریه. مادر و پدر و یه بچهنگران، دردناکتر این بود که مادر باردار هم بودآخ. به این موضوع فکر می‌کردم که چقدر زندگی مسخره و بی‌ارزش شدهافسوس...

تا ده روز آینده بنده مادرخرج خونه هستم. کل پولا و کارت اعتباریها و عابربانکها به من سپرده شد و کلی هم مامان و بابا بهم سفارش کردن که هوای خان داداشو داشته باش که به سرش نزنه یکشنبه بره راهپیمایی...

الان که ساعت 12:20 هست هنوز گوشیهای مامان و بابا خاموشه. خیلی نگرانماسترس. یعنی چی شدهمتفکر؟ مگه پرواز اهواز- دبی چند ساعت راههسوال؟؟

دوستت دارم همه زندگی من...بغل

نوشته شده در شنبه ۳٠ بهمن ۱۳۸٩ساعت ۱٠:٤٥ ‎ق.ظ توسط مگنولیا نظرات () |

سلام...لبخند

من داشتم از وضعیت نامعلوم علیرضا و بی‌خبری از اون روانی می‌شدمکلافهاسترس. الان که اومدم بلاگمو چک کردمیول دیدم علیرضا اومده و برام پیغام گذاشته:

من خوبم.خیلی خوب. دیشب برات یه ایمیل زدم به مگی
نگران نباش
خدا بزرگه
ممننون که یادمی

خیلی مزه می‌ده وقتی کسی که منتظر یه خبر از طرفش هستی بیاد و بهت بگه که حالش خوبه. به قرآن انگار دنیا رو بهم دادن. خدا رو هزار مرتبه شکر که حالت خوبه علی داداشی. تو رو خدا مواظب به خودت باش...

چرا جی‌میل باز نمی‌شه؟ چرا این همه روی کانالهای ماهواره پارازیت انداختن و هیچ کانالی تصویر نداره؟ چرا زندگی اینقدر سخت شده؟ چرا تو این شرایط خدا جون به خواب زمستونی رفتهخواب؟ چرا دل و دماغی واسه خونه‌تکونی و تمیزکاری نیست؟ چرا هنوز مامان و بابا نرفتن مسافرت براشون دلتنگ شدم؟ چرا احساس می‌کنم رابطه من و جوجو یه کمی بیخود شده؟ چرا حس می‌کنم جوجو بهم کم توجه شده؟ چرا من اینقدر حساس شدم و سر هر موضوعی اعصابم بهم میریزه و جنگ درست می‌کنم؟ چرا؟ چرا؟ چرا؟؟ واقعاً چراااااااا؟؟

دوستت دارم همه زندگی من...


نوشته شده در چهارشنبه ٢٧ بهمن ۱۳۸٩ساعت ۱٠:٤٤ ‎ق.ظ توسط مگنولیا نظرات () |

سلام...ناراحت

کسی از داداش من خبر دارهسوال؟ خدایا دارم از نگرانی می‌میرمگریه. از صبح این جی‌میل مزخرف هم قطع شدهکلافه. علی اگه اومدی اینجا و اینو خوندی یه پیغام بذار بدونم سالم و زنده‌ایگریه. نگرانتم بچهعصبانی، می‌فهمیعصبانیعصبانی؟ چقدر گفتم نروووونگراندل شکسته؟؟!! منتظر خبرت هستماسترس...

دیشب با دیدن صحنه‌های خیابان انقلاب و ... خیلی دلگیر شدمافسوس. خدا جون خواهش کردم درگیری نشه و خون و خونریزی نشهعصبانی. ولی چرااااسوال؟؟؟ واقعاً چرا اینطور شدکلافه؟؟

دوستت دارم همه زندگی من...بغلماچ

پ.ن: همچنان از علی بیخبرم. خدا کنه شب تو فیس‌بوک بیاد تا حالشو بپرسم...نگران

پ.ن1: چقدر بعضی از آدما بیشعور و بی‌جنبه هستنمنتظر، بخاطر اینکه وبلاگاشون بیشتر بیننده داشته باشه و همه برن اراجیفشون رو بخوننعصبانی از اسمهایی مثل طرفداران کروبی یا شیخ بزرگ یا حامیان موسوی استفاده می‌کنن و ... فقط می‌گم خاک تو سر دروغ‌گوتون کنن...زبانعصبانیزبان


نوشته شده در سه‌شنبه ٢٦ بهمن ۱۳۸٩ساعت ۱:۳٢ ‎ب.ظ توسط مگنولیا نظرات () |

سلام...لبخند

از دیروز دوباره پارازیت اندازی روی کانالهای ماهواره شروع شدعصبانیعصبانی. هی ما می‌رفتیم تو عمق قضیه این سریال آنالیامتفکر ییهو قطع می‌شد و ما اعصاب مصاب خراب می‌شدیمکلافه. بخصوص مامان بانووومنتظر...

برنامه سفر کلاً کنسل شدسبز و بنده تا آخر سال در خدمت شهر عزیزم اهواز هستمابرو. ولی در عوض برای عید مرخصی می‌گیرمنیشخند...

یه سئوال، شما دوستانی که تهران زندگی می‌کنین اطلاعاتی در مورد بیمارستان چشم نور دارینیول؟ اینجا همه تعریفشو می‌کنن و بهم سفارش کردن که برم اونجا یه معاینه کنم اگه خدا خواست دوباره عمل کنممژه. اگه اطلاعاتی دارین بهم بدینمژه. مرسیماچ...

خدا جونفرشته، خودت می‌دونی چی می‌خوام بهت بگم و چی ازت می‌خوامفرشته، اینبار در مورد خودم و جوجو نیستمشغول تلفن. در مورد ج.س هستمژه و امیدوارم همه چیز ختم به خیر بشهفرشته...

امسال ولنتاین نداشتیمافسوس. چون جوجو خان کلی کار داشتن و وقت نشد باهام بیاد بیرونخنثی. انشاله سپندارمزگان رو جبران می‌کنیممژه.

دوستت دارم عزیز زندگیم...بغلماچ

پ.ن: همراه شو عزیز/کاین درد مشترک/هرگز جدا جدا/درمان نمی شود...چشمک

پ.ن1: یعنی الان (ساعت 03:30) تهران چه خبرهسوال؟ نگرانماسترس، نگران خون و خونریزی دوبارهاسترس، نگران یکی از داداش‌های خوبم هستم که عظمش و جذم کرده و رفته برای راهپیماییآخ. هر چی قسمش دادم به فکر بچه‌ات باش گوش ندادافسوس. خدایا خودت همه رو حفظ کن و مواظبشون باشفرشته...

نوشته شده در دوشنبه ٢٥ بهمن ۱۳۸٩ساعت ۱٠:٢۱ ‎ق.ظ توسط مگنولیا نظرات () |

سلام...خنثی

قابل توجه دوستان گرامی هنوز زنده‌ام و حسابی گرفتاااااااارررررکلافه... چون عینکمو دادم واسه درست کردنیول و فعلا عینک ندارم خیلی کمتر میام نتابله.. به زودی برمی‌گردمنیشخند...

دوستت دارم عزیز زندگیم...بغل

نوشته شده در شنبه ٢۳ بهمن ۱۳۸٩ساعت ٢:۱٥ ‎ب.ظ توسط مگنولیا نظرات () |

سلام...خنثی

تو این شرکت خراب شده یه سونامی اومده استرسکه از اون بالای بالا (مدیرعامل) تا پایین پایین (کل زیر مجموعه) رو داره می‌شوره و عوض می‌کنهشیطان!! خلاصه اونایی که الان روی سمتهای بالا هستن دوسه روزیه که حسابی روی ویبره هستنشیطان و دارن می‌لرزن که از سمتشون برکنار نشنقهقهه. جریان پاداش ما هم هنوز رو هواستعصبانی و همه چشم به مدیرعامل جدید دوختنهیپنوتیزم ببینن بالاخره با اهدا پاداش به پیمانکاریها موافقت می‌کنه یا نهسوال؟؟!! در صورتی که رسمی‌های گرامی پاداش سوم رو هم دارن می‌گیرنقهر!!!

نمی‌دونم امروز چرا دلم یه عالمه گریه می‌خوادافسوس. دوست دارم بشینم سیر دلم گریه کنمگریه...

احتمالاً سفر کلاً مالیده می‌شودسبز. چون آقای پدر و مامان خانوم اول اسفند راهی دبی می‌شوندگریه...

دوستت دارم همه زندگی من...بغل

نوشته شده در سه‌شنبه ۱٩ بهمن ۱۳۸٩ساعت ٩:٤۱ ‎ق.ظ توسط مگنولیا نظرات () |

سلام...لبخند

الان نزدیک به دو سه هفته‌یی هست که بین من و جوجو خان حسابی شکرآب شدهزبان و یه جورایی تا حدودی بیخیالم شدهنگران. هر شب قبل از خواب کلی آهنگ غمگینانه گوش می‌دمافسوس و سیر دلم گریه می‌کنمگریه و بعد چشم به سقف می‌دوزمهیپنوتیزم با خدای خودم حرف می‌زنم و درددل می‌کنمفرشته. دیشب هم طبق روال هر شب همین کار رو کردمافسوس، با این تفاوت که اینبار حرفهای دیگه‌یی به خدا زدمنگران. حرفهایی که از گفتنشون پشیمون شدم و به خودم گفتم چرا تو کار خدا شک کردمآخ؟ میدونین چی بهش گفتمخنثی؟ ازش خواستم بهم ثابت کنه که حمایتم می‌کنهچشم، هوامو داره و امروز صبح که میام اداره همه چیز به آرامش رسیده باشهنگران و جوجو مثل روزهای قبل خوب و سرحال باشهافسوس. قربونش برم چقدر خوب بهم همه چیز رو ثابت کردمژه. دوستت دارم خدای مهربونبغل. قول می‌دم هیچوقت ازت ناامید نشممژه و اگه به اونچیزی که خودت می‌دونی میخوام برسم هیچوقت کمکتو فراموش نمی‌کنمفرشته...

دوستت دارم همه زندگی من...بغل

نوشته شده در یکشنبه ۱٧ بهمن ۱۳۸٩ساعت ۱:۳٢ ‎ب.ظ توسط مگنولیا نظرات () |

سلام...خنثی

خسته‌ام، همین...افسوسخنثیگریه

دوستت دارم همه زندگی من...بغل

نوشته شده در شنبه ۱٦ بهمن ۱۳۸٩ساعت ۱:۱٤ ‎ب.ظ توسط مگنولیا نظرات () |

سلام...لبخند

هنوز 100% معلوم نیست کجا برمخنثی. دبیمتفکر؟ کرجمتفکر؟ یا ترکیهنیشخند!!! دیشب بابا با دوست لودی که توی شرکت هواپیمایی کار می‌کنه صحبت کردنیشخند و به این نتیجه رسید که رفتن به استانبول و آنتالیا از لحاظ هزینه و ... خیلی بهتر از دبی میشهنیشخند. حالا ببینیم چی می‌شه دیگهمتفکر. هر چی خدا بخواد همون میشهفرشته. ولی خدایی خودم دوست دارم برم کرجنیشخند. چون اگه برم کرج هم نیکا جوونم رو می‌بینمبغل و هم میرم تهران و می‌تونم به یه چشم‌پزشک خیلی خیلی خوب مراجعه کنمیول و اگه شد دوباره چشمامو عمل کنمهیپنوتیزم...

اصلاً حس نوشتن پست نبودقهر. این پست رو گذاشتم بخاطر داداشی که گفته بودن از پست قبل هم خودشون و هم دوستان دیگه خسته شدناز خود راضی...

دوستت دارم همه زندگی من...بغلماچ

نوشته شده در یکشنبه ۱٠ بهمن ۱۳۸٩ساعت ۱٢:۱٥ ‎ب.ظ توسط مگنولیا نظرات () |

سلام...خنثی

دیگه مثل قبلترها حوصله وب گردی و وبلاگخونی ندارمافسوس. چون به طور کل از روزگار دلم گرفتهدل شکسته، همینافسوس...

طبق عادت همیشگی می‌نویسم که دوستت دارم همه زندگی مندل شکسته...

نوشته شده در شنبه ٩ بهمن ۱۳۸٩ساعت ٧:٥۳ ‎ق.ظ توسط مگنولیا نظرات () |

سلام...لبخند

همیشه امتحان کردممنتظر، هر وقت میخوام یه کاری انجام بدم و میشینم یه عالمه برنامه‌ریزی میکنمخیال باطل بلافاصله حالم می‌گیرهآخ. این همه خوشحال بودم که می‌تونم یه مرخصی توپ بگیرم نیشخندو با مامان و بابا برم دبیمژه، اما همه چیز بهم خوردناراحت و سفر به دبی 99% کنسل شدکلافه. هیییییافسوس، به ما نیومده خوشحال باشیمگریه. اوس کریمفرشته، قربونت برمماچ، خوب استادی تو حال گیری مننگران. ولی باز شکرت اگه دبی نشد کرج هستشیطان. میدونین چی فکر میکنمسوال؟ این دعای جوجو خان که نذاشت برمچشم. درسته که گفت برو عزیزمبغل، برای روحیه‌ات خوبه ولی ته دلش یه چیز دیگه بودعینک...

خوابم میادخمیازه، کی موافقهنیشخند؟؟

دوستت دارم عزیز زندگیم...بغل

نوشته شده در چهارشنبه ٦ بهمن ۱۳۸٩ساعت ۸:٥٠ ‎ق.ظ توسط مگنولیا نظرات () |

سلام...لبخند

مکان: اداره، ناهارخوری و ...کلافه        زمان: خنثی03/11/1389

همکار: فردا میای زیارت عاشورا؟فرشته

من: معلوم نیستمتفکر، ببینم چی میشه!مژه

همکار: صبحانه‌ هم می‌دنااااا!!!!شیطان

من:تعجب

همکار:نیشخندشیطان

من شخصاً معتقدم اگه آدم به همچین مراسمهایی میره فقط و فقط باید بخاطر اون زیارت برهفرشته و نه بخاطر صبحانه و از این برنامه‌هامشغول تلفن. مگه تا حالا صبحانه نخوردیم که بخوایم حالا بلند بشیم به بهانه زیارت عاشورا بریم صبحانه بخوریمزبان؟ واقعاً اینا چی پیش خودشون فکر می‌کننسوال؟ فکر میکنن اینطور ثواب می‌برنعصبانی؟ واقعاً کهقهر...

به احتمال 90% همراه بابا و مامان راهی دبی میشممژه. تاریخ حرکت بعداً اعلام میشهنیشخندچشمک...

دوستت دارم زندگی من...بغلماچ

نوشته شده در دوشنبه ٤ بهمن ۱۳۸٩ساعت ۸:۱٤ ‎ق.ظ توسط مگنولیا نظرات () |

سلام...لبخند

خدا رو شکر از لحاظ روحی اندکی بهتر هستیم.

یه نظرسنجی، تصمیم داشتم برای یک هفته تا ده روز مرخصی بگیرم برم کرج برف بازی و دیدن نیکا بانو و دوستان گرامی. اما چند روزی میشه که تو خونه بین مامان و بابا صحبت از سفر به دبی هست. دیشب هم خونه دخی دایی همین صحبت بود و اونا هم مثل همیشه پایه. حالا موندم من برم کرج یا در این سفر مامان و بابا رو همراهی کنم؟!! به نظر شما کدوم طرف برم بهتر؟؟!

دوستت دارم عزیز زندگیم...

نوشته شده در شنبه ٢ بهمن ۱۳۸٩ساعت ۱٢:٥۱ ‎ب.ظ توسط مگنولیا نظرات () |

Design By : nightSelect.com