روزگار من

اتفاقات روزمره زندگی من

سلام...خمیازه

امروز خودم دست تنهام توی این اداره خراب شدهکلافه و حسابی خسته‌امخمیازه. چشممام از خواب بلند نمی‌شهخمیازه. فقط اومدم بگم متاسفانه هنوز زنده‌امخنثی...

دوستت دارم عزیز زندگیم..بغلماچ

نوشته شده در سه‌شنبه ٢۸ دی ۱۳۸٩ساعت ۱:۳۱ ‎ب.ظ توسط مگنولیا نظرات () |

سلام...

دیشب با جوجو یه دعوای حسابی کردم و نتیجه این شد که تا صبح نخوابیدم و تو تختم فقط اشک ریختم. اما امروز زنگول فرمودن و طبق معمول از دلم در آورد...

یه سایت پیدا کردم خیلی باحاله. از اون سایتهایی که دوست دارم و از اون بازیهای مورد علاقه‌ام واسه دانلود داره. تونستین سر بزنینچشمک. اینم آدرسش: http://www.only4-dl.tk آقا احسان یه تبلیغ مجانی هم برات کردم نگی مگی بده...

خانوم کوچولوی عزیزم، مرسی بخاطر اینکه تو این دو شب حسابی سنگ صبورم شدی. دوستت دارم عزیزم. امیدوارم بتونم خوبیهاتو جبران کنم...

با تمام وجودم عاشقتم و دوستت دارم زندگی من...

نوشته شده در دوشنبه ٢٧ دی ۱۳۸٩ساعت ۱:۱٦ ‎ب.ظ توسط مگنولیا نظرات () |

سلام...ناراحت

خیلی دلم گرفتهدل شکسته. هوا هم حسابی دلگیر شدهافسوس. دیگه حوصله خودمو هم ندارممشغول تلفن. همیشه عمر خوشیهای من کمهافسوس. دیگه از ادامه این زندگی لعنتی حالم بهم می‌خورهافسوس. خسته شدمکلافه، خستهزبان...

انگار برف و بارون اومده همه رفتن تو خواب زمستونیخواب!! چی شده که کسی نیستسوال؟ دیگه وبلاگها تند تند به روز نمی‌شه چراسوال؟؟ کجایین پسنگران؟؟؟

دلم می‌خواد برم کرجافسوس، یه روز از صبح از خونه بزنم بیرون و زیر برف قدم بزنم تا شبخیال باطل تا حسابی تو برف به آرامش برسمخیال باطل. بعد با نیکا برم و آدم برفی بسازمنیشخند. صبح به آبجی بزرگه زنگول کردم و گفت اینجا اینقدر سرد شده که نیکا مثل جانوارن خونسرد همه‌اش خوابهخواب. فکر کنتعجب!!! نیکا همه‌اش خواب باشهتعجب!!! دلم نیکا خواااااستگریه...

باهات قهرم ولی دوستت دارمبغل...

نوشته شده در یکشنبه ٢٦ دی ۱۳۸٩ساعت ۱:٠٤ ‎ب.ظ توسط مگنولیا نظرات () |

سلام...لبخند

دیروز عصر مامان و بابا میخواستن برن خونه یکی از آشناها، وقتی مامان درب جا جواهریشو باز کرد و خواست گوشواره‌هاشو بذاره چشمم افتاد به گوشواره ننهیول. گفتم مامان اینو بده به مننیشخند. گفت باشه، خودش هم قبل از فوتش خواست پول بده برات یه تیکه طلا بخرممژه، چون به آبجی بزرگه و آبجی دومی یکی یه گردنبند و پایه دادفرشته. لودی که اونجا بود گفت بِدش به منشیطان، مامان یه پایه هم داد به اونتعجب، لودی گفت اون گوشواره رو بده به من آخه تا آخرین لحظات تو گوش ننه بودافسوس و من نیش تا بناگوش باز گفتم عمراً و من خوشحال و خندان گوشواره رو گذاشتم تو جا جواهری خودم...

دیشب کلی با دوست جوونم خانوم کوچولو چت کردم و کلی گفتیم و خندیدیم. دوستت دارم عزیزمقلب. یه عالمه مرسی بخاطر اینکه کلی به حرفهام گوش دادی...

دوستت دارم عزیز زندگیم...

نوشته شده در شنبه ٢٥ دی ۱۳۸٩ساعت ۱٢:٤٩ ‎ب.ظ توسط مگنولیا نظرات () |

سلام...

بعد از کلی حرف و مشورت با جوجو جان کلی آرامش پیدا کردم و اون همه استرس کمرنگ شد...

دیشب لودی جان سه بار منو از خواب بیدار کرد و ازم پرسید چرا تو خواب ناله می‌کنی؟ از صبح هر چی فکر می‌کنممتفکر می‌بینم اصلا خوابی ندیدم که باعث ناله کردنم باشه. علت چی بوده فقط خدا می‌دونه!!! الان هم خیلی خسته‌ام و حسابی خوابم میاد. کاش مرخصی ساعتی می‌گرفتم و میرفتم خونهخیال باطل سیر دلم میخوابیدمخواب...

با جوجو جان یه تصمیماتی گرفتیم واسه خرید مسکن مبارک. اگه خدا بخواد و گوش شیطون کر بعد از اون هم یه سری برنامه‌های دیگه داریم...

دوستت دارم عزیز زندگیم...

نوشته شده در سه‌شنبه ٢۱ دی ۱۳۸٩ساعت ۱:٢٤ ‎ب.ظ توسط مگنولیا نظرات () |

سلام...لبخند

مدتهاست که به مرگ فکر می‌کنمخیال باطل. خیلی خیلی زیادمتفکر. به این موضوع فکر می‌کنم که مرگ قبل از اینکه سراغ هر کسی بیاد خبر نمی‌کنهمشغول تلفن. امروز صبح وقتی داشتم میومدم اداره تو ماشین صدای گوینده رادیو رو می‌شنیدم که می‌گفت دیروز غروب هواپیمای تهران- ارومیه سقوط کردتعجب و تا الان 72 نفر کشته دادهآخ. نمی‌دونم چرا ولی بی‌اختیار اشکم سرازیر شدگریه. دلم سوخت واسه کسانی که اینطور الکی از دنیا رفتننگران. اگه دفعه اول بود این اتفاق می‌افتاد آدم می‌گفت خوب بعدها سعی می‌کنن هواپیمای خوب بیارنمنتظر و همه چیز درست می‌شه ولیقهر...

دیروز داشتم نامه‌یی رو که خان داداش از دانشگاه گرفته بود می‌خوندمیول. ییهو دیدم تو متن به جای کلمه مذکور تایپ شده بود مزکورتعجب. فکر کنتعجب!! دانشگاه یه مملکت یه همچین فولی کنهآخ؟؟!! وجداناً نباید در این دانشگاه رو گل گرفتعصبانی؟؟!!

لطفاً در مورد پست قبل هیچ نظری ندین دیگهمشغول تلفن. چون واقعاً بعضی از نظرات رو نِروم هفت‌سنگ بازی میکننکلافه. فقط می‌گم رابطه من و جوجو هر چی که هست به خودمون دونفر مربوط می‌شهقهر و طولانی شدن این جریان هم به خودمون ربط دارهمنتظر. حالا این جریان می‌خواد همین فردا درست بشه یا چندین و چند سال دیگهعصبانی. ما تصمیم خودمون رو گرفتیمقهر و خدا هم بهمون صبر داده تا این جریان به خوبی درست بشهزبان. اگر چیزی اینجا ثبت می‌شه فقط بخاطر خالی شدن دل پر خودمهعصبانی نه شنیدن این همه سرکوفتدل شکسته. دیگه نمی‌خوام توضیحی بشنوممشغول تلفن. لطفا دیگه از این مسائل احساسی سوءاستفاده نکنینزبان. چون خودم به اندازه کافی داغون هستمدل شکستهگریه...

دوستت دارم عزیز زندگیم و تنهات نمیذارمبغل...

نوشته شده در دوشنبه ٢٠ دی ۱۳۸٩ساعت ٩:٥٦ ‎ق.ظ توسط مگنولیا نظرات () |

سلام...ناراحت

دیروز عصر وقتی آقای پدر از اداره اومد خونه منو صدا کردمژه و گفت می‌خوام باهات در مورد موضوعی صحبت کنممتفکر. وقتی نشستم کنارش بهم گفت الان با یکی از دوستان صحبت می‌کردماز خود راضی، برای پسر یکی از دوستانشون دنبال دختر می‌گردنآخ. شرایطی که گفتن به تو بیشتر می‌خوردناراحت. من با شنیدن این حرف ییهو هنگ کردمخنثی. سر تا پام داغ شد و عرق سر رو تنم نشستنگران. دلم خیلی گرفتافسوس. ییهو چهره جوجو اومد جلو صورتمعینک. آقای پدر گفت نظر خودت مهمهلبخند. اگه خواستی بگو تا تاریخ تعیین کنیم برای اولین آشناییسبز. منم اولین سئوالی که پرسیدم این بود: چند سالشهسوال؟ آقای پدر گفت متولد 61 هست. یعنی هم سن خودمسبز. با شنیدن این حرف خوب بهانه‌یی اومد دستمشیطان و گفتم اگه نظر منو بخواین من مخالفممشغول تلفن. اولا که با ازدواجی که معرف داشته باشه اصلا موافق نیستمدروغگو و ترجیح می‌دم خود طرف ببینه و بپسنده و پا پیش بذارهنیشخند. دوماً من اختلاف سن کم یا اصلاً اختلاف نباشه رو دوست ندارممشغول تلفنمشغول تلفن. ترجیح می‌دم اختلاف سن زیاد باشهمژه. آقای پدر گفت فکر نکن ازت سیر شدم و می‌خوام زود شوهرت بدممشغول تلفن، نه به خدا، ولی بذار بیان شاید نظرت تغییر کرداز خود راضی. منم گفتم با تمام احترامی که واستون قائلم نمی‌تونم پا روی عقاید خودم بذارممژه. وقتی آقای پدر خوابید نوبت مادر خانومی و آبجی‌دومی و لودی شدکلافه. البته لودی کمتر گیر داداوه. چون از رابطه من و جوجو کاملا اطلاع دارهمژه. اونقدر مامان رو نِروم قدم زد که عصبی شدمکلافه و داد زدم گفتم اصلا نمی‌خواااااااام شوهر کنمزبان. زور که نیستقهر...

از صبح دلم خیلی گرفتهافسوس. خیلی دوست دارم تکلیف من و جوجو زودتر روشن بشهنگران. کارم فقط شده شب و روز دعا کردنگریه. خدا جون، تو که از تمام اتفاقات زندگی ما خبر داریگریه، تو که می‌دونی چقدر سختی کشیدیم تا رابطه‌امون به اینجا کشیدگریه، خودت کمکمون کنگریه...

عزیز زندگیمبغل، دوستت دارم و هیچوقت تنهات نمی‌ذارممشغول تلفن. بهت قول می‌دمچشمک. تنها تو مرد زندگی من هستیقلب. جز تو کسی رو نمی‌خواممشغول تلفن. عاشقانه دوستت دارمبغل...

پ.ن: کی میدونه چرا وقتی میخوام از شکلکهای سایت پیچک استفاده کنم وقتی کپی میکنم و اینجا پیست میکنم تصویر نمیاد؟ باید چیکار کنم؟؟سوالکلافه

نوشته شده در یکشنبه ۱٩ دی ۱۳۸٩ساعت ۱٠:٢٦ ‎ق.ظ توسط مگنولیا نظرات () |

سلام...لبخند

این دو روز تعطیلی اصلا استراحت نداشتمناراحت. الان هم خیلی خوابم میادخمیازه. چهارشنبه از راه اداره تشریف بردم آرایشگاهمژه و صورت مبارک رو صفا دادمخجالت. خودم حال می‌کنم وقتی تو آینه به صورت گرام نیگاه می‌کنمنیشخند. پنجشنبه هم که از صبح مشغول تمیزکاری خونه و کمک به مامان در انجام آشپزی و تدارک برای مهمانی شب بودیمآخ. یعنی پنجشنبه کوزت خانواده بودمچشم. بشور و بساب و بپزافسوس. پنجشنبه شب تو همون بلبشوی مهمونی و مهمونداری تلفن زنگول کردتعجب و دخترعموی بابا پشت خط اعلام کردن که از اصفهان تشریف فرما شدنآخ و جمعه صبح میان خونه ما تا به همراه ما بریم سر خاک ننهکلافه. منم طبق معمول با نیش بازکلافه پذیرای این مهمان عزیز شدمگریه. جمعه هم از صبح ساعت 9 بیدارباش بودخمیازه تا دیشب ساعت 1. خلاصه داغون شدمافسوس. پوست مبارک هم بر اثر خستگی زیاد دچار جوش‌زدگی شدعصبانی...

بعد از کلی بحث و تبادل نظر در خانه و خانوادهاز خود راضی و گرفتن رضایت آقای پدر و مادر خانومیچشمک تصمیم گرفتم برم و صورتم رو لفتینگ کنمعینک تا بین چشم و ابروهام فاصله بیافتهنیشخند. فکر می‌کنم خوب بشهمژه. نظر شما چیهسوال؟؟!!

دوستت دارم عزیز زندگیم...بغلبغل

نوشته شده در شنبه ۱۸ دی ۱۳۸٩ساعت ٧:۳٧ ‎ق.ظ توسط مگنولیا نظرات () |

سلام...لبخند

امروز تو این اداره خراب شده خودم دست تنها بودمآخ. مردم از بس چشم دوختم به این صفحه کامیهیپنوتیزم و نامه تایپ کردمسبز. چشمام دارن از حدقه در میانابله. تصمیم داشتم نرم آرایشگاه ولی واقعاً دیگه نمی‌تونم قیافه خودمو تحمل کنمسبز. حالم داره از خودم بهم می‌خورهسبز. در ضمن وقتی یادم میاد فردا شب دایی و خانواده واسه شام میان اونجاچشمدیگه اوضاع روحیم بیشتر بهم می‌ریزهافسوس. پس با این همه خستگی فراوان باید تشریف ببرم آرایشگاهمژه...

دیروز یکی از همکارام ازم پرسید اگه یه روزی بفهمی که جوجو بهت خیانت کرده تعجبو همزمان با تو با یکی دیگه هم رابطه داره چیکار می‌کنیتعجبتعجب؟ منم با آرامش کامل گفتم: هیچی، ازش جدا می‌شم و می‌سپرمش به خدا که خودش هر کار خواست باهاش بکنهمژه. همین سئوال رو امروز از جوجو پرسیدمنیشخند و اولاً اون حسابی رفت تو هم و بعد با ناراحتی تمامعصبانی گفت همه چیز رو کات می‌کنمتعجب و حتی به خدا هم نمی‌سپارمتسبز. چون تویی که اونکارو کردی ارزش به خدا سپردن هم نداریتعجبتعجب!!!! در ضمن دیگه از این فکرها نکنعصبانی. چون بعد از شش سال این حرفها معنی ندارهزبان.. و من هم رسماً خفه شدمخنثی...

عشق خوب زندگیم عاشقانه دوستت دارمبغل و خودت می‌دونی تمام قلبمو اسیر خودت کردیقلب. حتی اگه روزی تنهام بذارینگران باز هم نمی‌تونم فراموشت کنممژه. دوستت دارم عزیز زندگیمبغلقلبماچ...

پ.ن: عاشق این آهنگ مرحوم هایده هستمخیال باطل حتماً دانلود کنینچشمک...  سوغاتی

نوشته شده در چهارشنبه ۱٥ دی ۱۳۸٩ساعت ٢:٠٧ ‎ب.ظ توسط مگنولیا نظرات () |

سلام...لبخند

دیروز بالاخره طلسم شکسته شدچشم و رفتیم پوست مبارک رو پاکسازی کردیممژه. وااااایییی چشمتون روز بد نبینهخنثی. اول از همه پوست مبارک رو تمیز کردن و بعد سه چهار بار با کرم‌های مختلف این پوست بینوا رو ماساژ دادنمژه. وقتی ماساژ می‌داد خیلی فاز می‌دادنیشخند. یه خوابی اومده بود تو این چشمهای مبارک که نگوخمیازه. خلاصه بعد از تمیز کردن پوست شروع کرد به بیرون آوردن کیستهایی که زیر پوست قایم شده بودنسبز. خیلی درد داشتاسترس. ولی به قول خودمون بکشم و خوشگلم کنچشمک. خدایی آدم هر چقدر پول خرج کنه واقعاً ارزشش رو داره که پوست مبارک یه نفسی تازه کنهمژه. ولی صورتم یه مقدار زخم و زیلی شدنگران. چهارشنبه آینده ساعت 4.30 جلسه دوم پاکسازیهمژه و اینبار برای شفافسازی و روشن کردن پوست می‌رمعینک. در کل خوب بود. خوشمان آمدنیشخند...

تصمیم گرفتم موهامو بذارم واسه عید رنگساژ کنممژه. قراره فردا برم آرایشگاه و صورت مبارک رو صفا بدممژه. آخه پنجشنبه شب مهمان داریم و دوست ندارم اینطور هپلی باشمسبز..

به این موضوع فکر می‌کنم که خیلی زودرنج شدمابرو و با هر مسئله کوچیکی بهم می‌ریزمکلافه و دق دلی همه چیز رو سر جوجو خالی می‌کنمزبان. البته بعضی وقتها هم حق دارمقهر، آخه دیشب نیومد دنبالم و اینبار هم خودم برگشتم خونهافسوس. شما جای من بودین ناراحت نمی‌شدینقهر؟ احساس می‌کنم خیلی ازم دور شدهافسوس و بینمون خیلی فاصله افتادهچشم. وقتی هم بهش می‌گم می‌گه تو اشتباه می‌کنیمشغول تلفن. هنوز مثل روزهای اول دوستت دارمابرو!!!

با اینکه ازت دلخورم ولی دوستت دارم همه زندگی منبغلماچ...

نوشته شده در سه‌شنبه ۱٤ دی ۱۳۸٩ساعت ٢:۳٢ ‎ب.ظ توسط مگنولیا نظرات () |

سلام...لبخند

تصمیم گرفتم برای تغییر روحیه‌ام یه ریزه به خودم برسممژه. به همین خاطر امروز عصر نوبت گرفتم واسه پاکسازی پوستمخجالت. آخه خیلی پوستم داغون شدهنگران. احساس می‌کنم داره از بین می‌رهنگران. هفته آینده هم تصمیم دارم برم آرایشگاه و یه صفایی به سر و صورتم بدممژه. اما دو دلم که مش موهامو رنگسازژ کنم یا کاملاً رنگ بزنم رو مشممتفکر؟! لطفاً راهنماییم کنیننیشخند. اگه می‌گین رنگ کنم بگین چه رنگیسوال؟ قابل توجه دوستان عزیز مش موهام زیتونی روشنهعینک...

اگه خدا بخواد و گوش شیطون کر و چشم حسودا کور قراره یه پاداش کوچولو بهمون بدنهورا. تا الان که حرف 270 تومنهعینک (امضا نمی‌دم)نیشخند. اگه این شرکت گدا پاداشو بده باز هم همین مبلغ خوبه و خدا رو شکراوه. ولی اگه شانس ماست این وزیر کچلعصبانی باز می‌زنه زیر همه‌ چیزقهر. تصمیم دارم با پول پاداش برای خودم خرید کنممژه. مانتو و کفش و کیفمژه. وااااایییی کاش زودتر پاداشو بدنبغل...

دیروز جوجو این آهنگ رو برام بلوتوث کردخیال باطل. عصر که روی تختم دراز کشیده بودم تصمیم گرفتم گوشش بدمخیال باطل. تا شروع به خوندن کرد اشکم سرازیر شدگریه و طبق معمول یاد ننه افتادمافسوس. دلم خیلی گرفتافسوس. قشنگ بود و حرف دل منو می‌زدنگران. مرسی جوجوی عزیزم بخاطر این آهنگ زیبابغل...

دوستت دارم همه زندگیم...بغلماچ

پ.ن: خوشحالم. چون انگار رها جون دوباره برگشته...بغل

نوشته شده در دوشنبه ۱۳ دی ۱۳۸٩ساعت ٢:٥٩ ‎ب.ظ توسط مگنولیا نظرات () |

سلام...خنثی

تصمیم دارم برم و برای جابه‌جاییم با مسئول مقر لیانشامپو صحبت کنمچشم. چون واقعاً دیگه نمی‌تونم تو این اداره خراب شده کار کنمکلافه. وقتی می‌بینم از صبح که میام مثل خر دارم کار می‌کنمهیپنوتیزم و هم اضافه‌کاریمو می‌دزدن میدن به یکی دیگهعصبانی و هم مرخصی که برای فوت بستگان هست و نباید رد کنن برای من 12 روز رد شدهتعجب و اینطور حق و ناحق می‌کننگریه واقعاً دیگه نمی‌تونم این شرایط مزخرف رو تحمل کنمقهر. فردا می‌رم پایین و برای جابه‌جاییم صحبت می‌کنمخنثی...

دلم خیلی برات تنگ شدهافسوس. ولی نمی‌تونم فعلاً مثل روزهای خوب گذشته باهات برخورد کنم مشغول تلفنو مرتب بهت بگم دوستت دارمبغل. یه ریزه تحمل کن تا به آرامش کامل برسمچشم و بتونم مثل قبل عاشقانه دوستت داشته باشمخیال باطل.

تو این دو سه روزه بهت نگفتم دوستت دارمنگران، چه اینجا چه وقتی با هم تلفنی حرف می‌زنیم و چه تو دفتری که شبا برات توش می‌نویسمافسوس. ولی دلم خیلی برای این جمله تنگ شدهنگران و قایمکی اینجا بهت می‌گم دوستت دارم همه زندگی منبغلماچقلب...

پ.ن: چرا تو این قالب جدید رنگ نوشته‌هام دیگه سبز نیست و مشکیهمتفکر؟؟ کسی میدونه باید چیکار کنم؟؟سوال

پ.ن1: داداش حمید مهربونممژه، اگه می‌بینی بعضی از کامنتهاتون تایید نشده به این دلیل نیست که  حذفشون کردممشغول تلفن. به همون دلیلیه که خودت می‌دونی داداش خوبمخجالت. لطفاً اون دو تا کلمه رو بکار نبر تا با خیال راحت تایید کنمچشمک...

پ.ن2: فهمیدم چرا رنگ نوشته‌هام مشکی دیده می‌شهنیشخند، چون من وبلاگمو با فایرفاکس باز می‌کنممژه. بخاطر همین نوشته‌ها مشکی دیده می‌شهنیشخند. خوشم آمد از این هوش بالاهورا. فکر کنم من خواهر ناتنی انیشتینمقهقهه...

نوشته شده در یکشنبه ۱٢ دی ۱۳۸٩ساعت ۱٠:۱٥ ‎ق.ظ توسط مگنولیا نظرات () |

سلام...خنثی

بالاخره تمام شدافسوس. چهل روز گذشت و مراسم چهلم هم تمام شدنگران. خدا رو هزاران بار شکر که این مراسم هم با خوبی خوشی و آبرومندی تمام شداوه. این دو سه روز حسابی بی‌خوابی کشیدمخمیازه و الان هم که اومدم اداره چشمامو به زور باز نگه داشتمخمیازه و انگار یه عالمه نمک تو چشمام ریختنهیپنوتیزم. بی‌خوابیهای شبانه از یک طرفخمیازه و گریه‌های دیروز چه تو مسجد و چه سر مزار از یک طرف دیگه واقعاً داغونم کردگریهگریه. دیروز سر مزار خیلی خیلی زیاد گریه کردمگریه. به این امید که به آرامش برسمافسوس. ولی وقتی به خونه برگشتیم یه عالمه بغض راه گلمو بسته بودنگران و فقط منتظر یه بهانه بود تا منفجر بشهگریه و به لطف سریال کره‌یی فارسی1 سبزاین اتفاق افتادگریه...

دیروز وقتی داشتیم می‌رفتیم سر مزارچشم آسمون هم دلش به حال دل غمگین من سوختدل شکسته و یه عالمه اشک ریزریز ریختگریه. دوست داشتم این بارش زمستانی روخیال باطل. خدایا شکرتافسوس...

خیلی ازت دلگیرمدل شکسته. خیلی ازت ناراحتمناراحت. تو به من قول دادی و زدی زیر قولتعصبانی. هر کاری می‌کنم که ببخشمت و به قول خودت شرایطت رو درک کنم نمی‌تونممشغول تلفنقهر. چون بهت نیاز داشتم تو این شرایط کنارم باشی و نیومدیچشم. باهات قهرمقهر...

نوشته شده در شنبه ۱۱ دی ۱۳۸٩ساعت ۸:۳۳ ‎ق.ظ توسط مگنولیا نظرات () |

سلام...خنثی

دیشب رفتم حمام یه دوش بگیرمخجالت. وقتی کارم توی حمام تمام شد طبق عادت همیشگی حوله رو پوشیدم خجالتو برای چند دقیقه نشستم روی سکو تا بدنم خشک بشه بعد از حمام بزنم بیرونمژه. همینطور که نشسته بودم چشمم افتاد به گوشه حمامیول که واکر ننه اونجا قرار گرفته بودنگران. بی‌اختیار از جام بلند شدم و رفتم سمت واکرخنثی. مثل دیونه‌ها دستمو می‌کشیدم بهش و گریه می‌کردمگریه و جاهایی رو که یادمه ننه می‌گرفت رو می‌بوسیدمگریه. اصلا دست خودم نبودگریه. خیلی دلم گرفتدل شکسته. وقتی به این فکر می‌کنم که دو روز دیگه می‌شه چهل روز که ننه رو ندیدمآخ بیشتر از قبل داغون می‌شمافسوس. دلم برات تنگ شدهگریه. چطور می‌تونم بهت فکر کنم و اشک نریزمنگران؟ چطور می‌تونم جای خالی تو رو تو این خونه سرد احساس نکنمگریه؟ دلم برای نوازشهات تنگ شدهگریه. دلم برای گذاشتن سرم به روی زانوهات تنگ شدهگریه. کاش بودی، کاشگریهگریهگریه...

افسردگی رو کاملا تو وجودم احساس می‌کنمافسوس. هر کاری می‌کنم تا از شر این احساس راحت بشم نمی‌تونمکلافه. یعنی باید دوباره به دکی مراجعه کنمآخ؟؟!!

دوستت دارم...بغل

نوشته شده در چهارشنبه ۸ دی ۱۳۸٩ساعت ۸:٢٧ ‎ق.ظ توسط مگنولیا نظرات () |

سلام...

از وقتی اومدم سرکار تمام سعی و تلاشم رو کردم تا یکی از بهترین دوستای دوران دبیرستانم رو هم بیارم سرکارفرشته و بعد از سالها تلاش بالاخره موفق شدم اینکار رو بکنممژه. قبل از اون هم توی تمام سختیها در کنار این به اصطلاح بهترین دوست بودمسبز و هیچوقت تنهاش نذاشتمعینک. چندین ماه پیش همزمان با عقد دخمل دایی گرامی عقد این دوست گرام هم بودخنثی و اصلا به من خبر ندادناراحت. جالب اینجاست که قبل از اینکه بره مرخصی بهش گفتم اگه پول لازم داری بهم بگو بهت می‌دم هر وقت داشتی برگردونمژه. اونم با آرامش کامل گفت نه و اصلا به روی مبارک نیاورد که جشن عقدشهعصبانی. خلاصه بعد از اینکه از مرخصی اومد یه روز بهم زنگول کردعصبانی که بیا عکسای عقدمو ببینتعجب!! منم با تعجب پرسیدم چیتعجبسوال؟ مگه عقد کردیسوال؟؟!! اونم بدون اینکه معذرت خواهی کنه گفت آره و به دلایلی نتونستم دعوتت کنمدل شکسته!! خلاصه منم خیلی ازش ناراحت شدم و بهش گفتم دیگه کاری بهت ندارممشغول تلفن. چند وقت پیش که مرخصی بودم بخاطر فوت ننه یه نیرو جایگزین اومد ادارهخنثی و از قضا رفیق فابریک و صمیمی اون دوست گرام ما در اومدآخ. توجه داشته باشین که خبر فوت ننه حتماً به گوشش رسیده و نه زنگ زد و نه هیچ چیز دیگهقهر. در صورتی که من توی مراسم دوتا برادراش که آب برده بود در کنارش بودمدل شکسته و یک لحظه هم تنهاش نذاشتمناراحت. همین الان شنیدم که خانم عروسی کرده و یه جشن آنچنانی هم گرفتهدل شکسته. خیلی دلم شکستدل شکسته، از اینکه هیچوقت توی دوستی شانس نیاوردم ناراحتمناراحت. شما اگه جای من بودین چیکار می‌کردینسوال؟ اگه می‌دیدینش بهش سلام می‌کردینمشغول تلفن؟ دیگه محلش میذاشتینمشغول تلفن؟ خیلی داغونم...افسوس

گذر ایام خیلی برام سخت شدهافسوس. دوست دارم مثل اصحاب کهف به خواب برمخواب و دیگه بیدار نشمخمیازه. دوست دارم هر چه زودتر از این زندگی با این همه آدم دو رو و دو رنگ راحت بشمافسوس. خیلی خسته‌ام، خیلی زیادچشم....

دوستت دارم تنها امید زندگیم تو این دنیا...بغلماچ

نوشته شده در سه‌شنبه ٧ دی ۱۳۸٩ساعت ۱٢:٤۱ ‎ب.ظ توسط مگنولیا نظرات () |

سلام...خنثی

خیلی دلم گرفتهدل شکسته. فقط به یک چیز فکر می‌کنم و اون اینه که دیشب بابا توی خونه فقط راه می‌رفت و با خودش زمزمه می‌کردنگران:

عجب رسمیه رسم زمونه، قصه برگ و باد خزونهدل شکسته

می‌رن آدما از اونا فقط خاطره‌هاشون بجا می‌مونه...افسوس

سنگ مزار ننه گذاشته شد و به نظرم خوب از آب در اومدناراحت. شعری که روی سنگ مزار نوشتیم شعری از حافظ هستافسوس. قبل از فوت ننه آبجی دومی به نیتش کتاب رو باز کرد و شعر ای هدهد صبا به سبا می‌فرستمت در اومدچشم. بخاطر همین چهار بیت اول شعر رو روی سنگ نوشتیمنگران. انشاله عکسش رو میذارم براتون تا ببینیدافسوس...

دوستت دارم عزیز زندگیم...بغل

نوشته شده در دوشنبه ٦ دی ۱۳۸٩ساعت ۱٠:٤٧ ‎ق.ظ توسط مگنولیا نظرات () |

سلام...لبخند

مکان: فرودگاه مهرآبادسبز         زمان: 26 آذر 89 ساعت 9 شبسبز

آقای داماد واسه نیکا یه کیک خرید و آوردش کنار من روی صندلی نشوندشبغل. چند ثانیه گذشت و نیکا با اون نگاه شیطونشنیشخند کیک رو به مامانش تعارف کرد و گفت:

نیکا: مامان! بیفمایین!از خود راضی

آبجی بزرگه: نوش جان دخترکم.مژه

نیکا: مامان‌ژون، بیفمایین!از خود راضی

مامان: مرسی، نوش جان.مژه

نیکا: بابا نبیت (منظور نوید است) بیفرمایین!از خود راضی

آقای داماد: نمی‌خورم بابا جون، نوش جان.مژه

نیکا: خانه مگی (البته اسم خودمو گفت که اینجا سانسور می‌شود) بیفمایین!از خود راضی

من: نوش جانت خاله جون، خودت بخور عزیزم.مژهماچ

نیکا: آقاجون، بیفمایین!از خود راضی

آقای پدر: مرسی دختر گلم. نوش جانت.مژه

نیکا بعد از اینکه از همه ناامید شدافسوس بعد از یه ریزه مکس نیشخندرو به عکس خامنه‌ای که توی فرودگاه نصب بود: آقا شما بیفمایین!!خنده

من، مامان، آبجی‌بزرگه، آقای داماد و آقای پدر:خندهقهقههخندهقهقهه

وقتی به عکسی که بعد از شنیدن این جمله ازش گرفتم نیگاه می‌کنمیول بی‌اختیار یاد اتفاق بالا می‌افتم و لبخند روی لبم میشینهخیال باطل. خدا رو شکر یه چیز هست که سختی روزگار رو راحتتر تحمل کنماوه. دوستت دارم نیک‌نیک خاله...بغلماچ

دوستت دارم عزیز زندگیم..بغلماچ

پ.ن: چرا پست قبلی ییهو حذف شد؟؟!!دل شکستهنگرانگریه کسی میدونه؟سوالگریه

نوشته شده در یکشنبه ٥ دی ۱۳۸٩ساعت ۱٠:٠۸ ‎ق.ظ توسط مگنولیا نظرات () |

Design By : nightSelect.com