روزگار من
اتفاقات روزمره زندگی من
سلام... امروز خودم دست تنهام توی این اداره خراب شده دوستت دارم عزیز زندگیم.. سلام... دیشب با جوجو یه دعوای حسابی کردم یه سایت پیدا کردم خیلی باحاله خانوم کوچولوی عزیزم با تمام وجودم عاشقتم و دوستت دارم زندگی من سلام... خیلی دلم گرفته انگار برف و بارون اومده همه رفتن تو خواب زمستونی دلم میخواد برم کرج باهات قهرم ولی دوستت دارم سلام... دیروز عصر مامان و بابا میخواستن برن خونه یکی از آشناها دیشب کلی با دوست جوونم دوستت دارم عزیز زندگیم... سلام... بعد از کلی حرف و مشورت با جوجو جان دیشب لودی جان سه بار منو از خواب بیدار کرد با جوجو جان یه تصمیماتی گرفتیم واسه خرید مسکن مبارک دوستت دارم عزیز زندگیم سلام... مدتهاست که به مرگ فکر میکنم دیروز داشتم نامهیی رو که خان داداش از دانشگاه گرفته بود میخوندم لطفاً در مورد پست قبل هیچ نظری ندین دیگه دوستت دارم عزیز زندگیم و تنهات نمیذارم سلام... دیروز عصر وقتی آقای پدر از اداره اومد خونه منو صدا کرد از صبح دلم خیلی گرفته عزیز زندگیم پ.ن: کی میدونه چرا وقتی میخوام از شکلکهای سایت پیچک استفاده کنم وقتی کپی میکنم و اینجا پیست میکنم تصویر نمیاد؟ باید چیکار کنم؟؟ سلام... این دو روز تعطیلی اصلا استراحت نداشتم بعد از کلی بحث و تبادل نظر در خانه و خانواده دوستت دارم عزیز زندگیم... سلام... امروز تو این اداره خراب شده خودم دست تنها بودم دیروز یکی از همکارام ازم پرسید اگه یه روزی بفهمی که جوجو بهت خیانت کرده عشق خوب زندگیم عاشقانه دوستت دارم پ.ن: عاشق این آهنگ مرحوم هایده هستم سلام... دیروز بالاخره طلسم شکسته شد تصمیم گرفتم موهامو بذارم واسه عید رنگساژ کنم به این موضوع فکر میکنم که خیلی زودرنج شدم با اینکه ازت دلخورم ولی دوستت دارم همه زندگی من سلام... تصمیم گرفتم برای تغییر روحیهام یه ریزه به خودم برسم اگه خدا بخواد و گوش شیطون کر و چشم حسودا کور قراره یه پاداش کوچولو بهمون بدن دیروز جوجو این آهنگ رو برام بلوتوث کرد دوستت دارم همه زندگیم... پ.ن: خوشحالم. چون انگار رها جون دوباره برگشته... سلام... تصمیم دارم برم و برای جابهجاییم با مسئول مقر لیانشامپو صحبت کنم دلم خیلی برات تنگ شده تو این دو سه روزه بهت نگفتم دوستت دارم پ.ن: چرا تو این قالب جدید رنگ نوشتههام دیگه سبز نیست و مشکیه پ.ن1: داداش حمید مهربونم پ.ن2: فهمیدم چرا رنگ نوشتههام مشکی دیده میشه سلام... بالاخره تمام شد دیروز وقتی داشتیم میرفتیم سر مزار خیلی ازت دلگیرم سلام... دیشب رفتم حمام یه دوش بگیرم افسردگی رو کاملا تو وجودم احساس میکنم دوستت دارم... سلام... از وقتی اومدم سرکار تمام سعی و تلاشم رو کردم تا یکی از بهترین دوستای دوران دبیرستانم رو هم بیارم سرکار گذر ایام خیلی برام سخت شده دوستت دارم تنها امید زندگیم تو این دنیا... سلام... خیلی دلم گرفته عجب رسمیه رسم زمونه، قصه برگ و باد خزونه میرن آدما از اونا فقط خاطرههاشون بجا میمونه... سنگ مزار ننه گذاشته شد و به نظرم خوب از آب در اومد دوستت دارم عزیز زندگیم... سلام... مکان: فرودگاه مهرآباد آقای داماد واسه نیکا یه کیک خرید و آوردش کنار من روی صندلی نشوندش نیکا: مامان! بیفمایین! آبجی بزرگه: نوش جان دخترکم. نیکا: مامانژون، بیفمایین! مامان: مرسی، نوش جان. نیکا: بابا نبیت (منظور نوید است) بیفرمایین! آقای داماد: نمیخورم بابا جون، نوش جان. نیکا: خانه مگی (البته اسم خودمو گفت که اینجا سانسور میشود) بیفمایین! من: نوش جانت خاله جون، خودت بخور عزیزم. نیکا: آقاجون، بیفمایین! آقای پدر: مرسی دختر گلم. نوش جانت. نیکا بعد از اینکه از همه ناامید شد من، مامان، آبجیبزرگه، آقای داماد و آقای پدر: وقتی به عکسی که بعد از شنیدن این جمله ازش گرفتم نیگاه میکنم دوستت دارم عزیز زندگیم.. پ.ن: چرا پست قبلی ییهو حذف شد؟؟!!
و حسابی خستهام
. چشممام از خواب بلند نمیشه
. فقط اومدم بگم متاسفانه هنوز زندهام
...

![]()
و نتیجه این شد که تا صبح نخوابیدم
و تو تختم فقط اشک ریختم
. اما امروز زنگول فرمودن و طبق معمول از دلم در آورد
...
. از اون سایتهایی که دوست دارم
و از اون بازیهای مورد علاقهام واسه دانلود داره
. تونستین سر بزنین
. اینم آدرسش: http://www.only4-dl.tk
آقا احسان یه تبلیغ مجانی هم برات کردم نگی مگی بده
...
، مرسی بخاطر اینکه تو این دو شب حسابی سنگ صبورم شدی
. دوستت دارم عزیزم
. امیدوارم بتونم خوبیهاتو جبران کنم
...
...

. هوا هم حسابی دلگیر شده
. دیگه حوصله خودمو هم ندارم
. همیشه عمر خوشیهای من کمه
. دیگه از ادامه این زندگی لعنتی حالم بهم میخوره
. خسته شدم
، خسته
...
!! چی شده که کسی نیست
؟ دیگه وبلاگها تند تند به روز نمیشه چرا
؟؟ کجایین پس
؟؟؟
، یه روز از صبح از خونه بزنم بیرون و زیر برف قدم بزنم تا شب
تا حسابی تو برف به آرامش برسم
. بعد با نیکا برم و آدم برفی بسازم
. صبح به آبجی بزرگه زنگول کردم و گفت اینجا اینقدر سرد شده که نیکا مثل جانوارن خونسرد همهاش خوابه
. فکر کن
!!! نیکا همهاش خواب باشه
!!! دلم نیکا خواااااست
...
...

، وقتی مامان درب جا جواهریشو باز کرد و خواست گوشوارههاشو بذاره
چشمم افتاد به گوشواره ننه
. گفتم مامان اینو بده به من
. گفت باشه
، خودش هم قبل از فوتش خواست پول بده برات یه تیکه طلا بخرم
، چون به آبجی بزرگه و آبجی دومی یکی یه گردنبند و پایه داد
. لودی که اونجا بود گفت بِدش به من
، مامان یه پایه هم داد به اون
، لودی گفت اون گوشواره رو بده به من
آخه تا آخرین لحظات تو گوش ننه بود
و من نیش تا بناگوش باز گفتم عمراً
و من خوشحال و خندان
گوشواره رو گذاشتم تو جا جواهری خودم
...
خانوم کوچولو چت کردم
و کلی گفتیم و خندیدیم
. دوستت دارم عزیزم
. یه عالمه مرسی بخاطر اینکه کلی به حرفهام گوش دادی
...![]()
![]()
کلی آرامش پیدا کردم
و اون همه استرس کمرنگ شد
...
و ازم پرسید چرا تو خواب ناله میکنی
؟ از صبح هر چی فکر میکنم
میبینم اصلا خوابی ندیدم که باعث ناله کردنم باشه
. علت چی بوده فقط خدا میدونه
!!! الان هم خیلی خستهام و حسابی خوابم میاد
. کاش مرخصی ساعتی میگرفتم و میرفتم خونه
سیر دلم میخوابیدم
...
. اگه خدا بخواد و گوش شیطون کر بعد از اون هم یه سری برنامههای دیگه داریم
...
...

. خیلی خیلی زیاد
. به این موضوع فکر میکنم که مرگ قبل از اینکه سراغ هر کسی بیاد خبر نمیکنه
. امروز صبح وقتی داشتم میومدم اداره تو ماشین صدای گوینده رادیو رو میشنیدم که میگفت دیروز غروب هواپیمای تهران- ارومیه سقوط کرد
و تا الان 72 نفر کشته داده
. نمیدونم چرا ولی بیاختیار اشکم سرازیر شد
. دلم سوخت واسه کسانی که اینطور الکی از دنیا رفتن
. اگه دفعه اول بود این اتفاق میافتاد آدم میگفت خوب بعدها سعی میکنن هواپیمای خوب بیارن
و همه چیز درست میشه ولی
...
. ییهو دیدم تو متن به جای کلمه مذکور تایپ شده بود مزکور
. فکر کن
!! دانشگاه یه مملکت یه همچین فولی کنه
؟؟!! وجداناً نباید در این دانشگاه رو گل گرفت
؟؟!!
. چون واقعاً بعضی از نظرات رو نِروم هفتسنگ بازی میکنن
. فقط میگم رابطه من و جوجو هر چی که هست به خودمون دونفر مربوط میشه
و طولانی شدن این جریان هم به خودمون ربط داره
. حالا این جریان میخواد همین فردا درست بشه یا چندین و چند سال دیگه
. ما تصمیم خودمون رو گرفتیم
و خدا هم بهمون صبر داده تا این جریان به خوبی درست بشه
. اگر چیزی اینجا ثبت میشه فقط بخاطر خالی شدن دل پر خودمه
نه شنیدن این همه سرکوفت
. دیگه نمیخوام توضیحی بشنوم
. لطفا دیگه از این مسائل احساسی سوءاستفاده نکنین
. چون خودم به اندازه کافی داغون هستم
...
...

و گفت میخوام باهات در مورد موضوعی صحبت کنم
. وقتی نشستم کنارش بهم گفت الان با یکی از دوستان صحبت میکردم
، برای پسر یکی از دوستانشون دنبال دختر میگردن
. شرایطی که گفتن به تو بیشتر میخورد
. من با شنیدن این حرف ییهو هنگ کردم
. سر تا پام داغ شد و عرق سر رو تنم نشست
. دلم خیلی گرفت
. ییهو چهره جوجو اومد جلو صورتم
. آقای پدر گفت نظر خودت مهمه
. اگه خواستی بگو تا تاریخ تعیین کنیم برای اولین آشنایی
. منم اولین سئوالی که پرسیدم این بود: چند سالشه
؟ آقای پدر گفت متولد 61 هست. یعنی هم سن خودم
. با شنیدن این حرف خوب بهانهیی اومد دستم
و گفتم اگه نظر منو بخواین من مخالفم
. اولا که با ازدواجی که معرف داشته باشه اصلا موافق نیستم
و ترجیح میدم خود طرف ببینه و بپسنده و پا پیش بذاره
. دوماً من اختلاف سن کم یا اصلاً اختلاف نباشه رو دوست ندارم
. ترجیح میدم اختلاف سن زیاد باشه
. آقای پدر گفت فکر نکن ازت سیر شدم و میخوام زود شوهرت بدم
، نه به خدا، ولی بذار بیان شاید نظرت تغییر کرد
. منم گفتم با تمام احترامی که واستون قائلم نمیتونم پا روی عقاید خودم بذارم
. وقتی آقای پدر خوابید نوبت مادر خانومی و آبجیدومی و لودی شد
. البته لودی کمتر گیر داد
. چون از رابطه من و جوجو کاملا اطلاع داره
. اونقدر مامان رو نِروم قدم زد که عصبی شدم
و داد زدم گفتم اصلا نمیخواااااااام شوهر کنم
. زور که نیست
...
. خیلی دوست دارم تکلیف من و جوجو زودتر روشن بشه
. کارم فقط شده شب و روز دعا کردن
. خدا جون، تو که از تمام اتفاقات زندگی ما خبر داری
، تو که میدونی چقدر سختی کشیدیم تا رابطهامون به اینجا کشید
، خودت کمکمون کن
...
، دوستت دارم و هیچوقت تنهات نمیذارم
. بهت قول میدم
. تنها تو مرد زندگی من هستی
. جز تو کسی رو نمیخوام
. عاشقانه دوستت دارم
...


. الان هم خیلی خوابم میاد
. چهارشنبه از راه اداره تشریف بردم آرایشگاه
و صورت مبارک رو صفا دادم
. خودم حال میکنم وقتی تو آینه به صورت گرام نیگاه میکنم
. پنجشنبه هم که از صبح مشغول تمیزکاری خونه و کمک به مامان در انجام آشپزی و تدارک برای مهمانی شب بودیم
. یعنی پنجشنبه کوزت خانواده بودم
. بشور و بساب و بپز
. پنجشنبه شب تو همون بلبشوی مهمونی و مهمونداری تلفن زنگول کرد
و دخترعموی بابا پشت خط اعلام کردن که از اصفهان تشریف فرما شدن
و جمعه صبح میان خونه ما تا به همراه ما بریم سر خاک ننه
. منم طبق معمول با نیش باز
پذیرای این مهمان عزیز شدم
. جمعه هم از صبح ساعت 9 بیدارباش بود
تا دیشب ساعت 1. خلاصه داغون شدم
. پوست مبارک هم بر اثر خستگی زیاد دچار جوشزدگی شد
...
و گرفتن رضایت آقای پدر و مادر خانومی
تصمیم گرفتم برم و صورتم رو لفتینگ کنم
تا بین چشم و ابروهام فاصله بیافته
. فکر میکنم خوب بشه
. نظر شما چیه
؟؟!!


. مردم از بس چشم دوختم به این صفحه کامی
و نامه تایپ کردم
. چشمام دارن از حدقه در میان
. تصمیم داشتم نرم آرایشگاه ولی واقعاً دیگه نمیتونم قیافه خودمو تحمل کنم
. حالم داره از خودم بهم میخوره
. در ضمن وقتی یادم میاد فردا شب دایی و خانواده واسه شام میان اونجا
دیگه اوضاع روحیم بیشتر بهم میریزه
. پس با این همه خستگی فراوان باید تشریف ببرم آرایشگاه
...
و همزمان با تو با یکی دیگه هم رابطه داره چیکار میکنی
؟ منم با آرامش کامل گفتم: هیچی، ازش جدا میشم و میسپرمش به خدا که خودش هر کار خواست باهاش بکنه
. همین سئوال رو امروز از جوجو پرسیدم
و اولاً اون حسابی رفت تو هم و بعد با ناراحتی تمام
گفت همه چیز رو کات میکنم
و حتی به خدا هم نمیسپارمت
. چون تویی که اونکارو کردی ارزش به خدا سپردن هم نداری
!!!! در ضمن دیگه از این فکرها نکن
. چون بعد از شش سال این حرفها معنی نداره
.. و من هم رسماً خفه شدم
...
و خودت میدونی تمام قلبمو اسیر خودت کردی
. حتی اگه روزی تنهام بذاری
باز هم نمیتونم فراموشت کنم
. دوستت دارم عزیز زندگیم

...
حتماً دانلود کنین
... سوغاتی

و رفتیم پوست مبارک رو پاکسازی کردیم
. وااااایییی چشمتون روز بد نبینه
. اول از همه پوست مبارک رو تمیز کردن و بعد سه چهار بار با کرمهای مختلف این پوست بینوا رو ماساژ دادن
. وقتی ماساژ میداد خیلی فاز میداد
. یه خوابی اومده بود تو این چشمهای مبارک که نگو
. خلاصه بعد از تمیز کردن پوست شروع کرد به بیرون آوردن کیستهایی که زیر پوست قایم شده بودن
. خیلی درد داشت
. ولی به قول خودمون بکشم و خوشگلم کن
. خدایی آدم هر چقدر پول خرج کنه واقعاً ارزشش رو داره که پوست مبارک یه نفسی تازه کنه
. ولی صورتم یه مقدار زخم و زیلی شد
. چهارشنبه آینده ساعت 4.30 جلسه دوم پاکسازیه
و اینبار برای شفافسازی و روشن کردن پوست میرم
. در کل خوب بود. خوشمان آمد
...
. قراره فردا برم آرایشگاه و صورت مبارک رو صفا بدم
. آخه پنجشنبه شب مهمان داریم و دوست ندارم اینطور هپلی باشم
..
و با هر مسئله کوچیکی بهم میریزم
و دق دلی همه چیز رو سر جوجو خالی میکنم
. البته بعضی وقتها هم حق دارم
، آخه دیشب نیومد دنبالم و اینبار هم خودم برگشتم خونه
. شما جای من بودین ناراحت نمیشدین
؟ احساس میکنم خیلی ازم دور شده
و بینمون خیلی فاصله افتاده
. وقتی هم بهش میگم میگه تو اشتباه میکنی
. هنوز مثل روزهای اول دوستت دارم
!!!
...

. به همین خاطر امروز عصر نوبت گرفتم واسه پاکسازی پوستم
. آخه خیلی پوستم داغون شده
. احساس میکنم داره از بین میره
. هفته آینده هم تصمیم دارم برم آرایشگاه و یه صفایی به سر و صورتم بدم
. اما دو دلم که مش موهامو رنگسازژ کنم یا کاملاً رنگ بزنم رو مشم
؟! لطفاً راهنماییم کنین
. اگه میگین رنگ کنم بگین چه رنگی
؟ قابل توجه دوستان عزیز مش موهام زیتونی روشنه
...
. تا الان که حرف 270 تومنه
(امضا نمیدم)
. اگه این شرکت گدا پاداشو بده باز هم همین مبلغ خوبه و خدا رو شکر
. ولی اگه شانس ماست این وزیر کچل
باز میزنه زیر همه چیز
. تصمیم دارم با پول پاداش برای خودم خرید کنم
. مانتو و کفش و کیف
. وااااایییی کاش زودتر پاداشو بدن
...
. عصر که روی تختم دراز کشیده بودم تصمیم گرفتم گوشش بدم
. تا شروع به خوندن کرد اشکم سرازیر شد
و طبق معمول یاد ننه افتادم
. دلم خیلی گرفت
. قشنگ بود و حرف دل منو میزد
. مرسی جوجوی عزیزم بخاطر این آهنگ زیبا
...



. چون واقعاً دیگه نمیتونم تو این اداره خراب شده کار کنم
. وقتی میبینم از صبح که میام مثل خر دارم کار میکنم
و هم اضافهکاریمو میدزدن میدن به یکی دیگه
و هم مرخصی که برای فوت بستگان هست و نباید رد کنن برای من 12 روز رد شده
و اینطور حق و ناحق میکنن
واقعاً دیگه نمیتونم این شرایط مزخرف رو تحمل کنم
. فردا میرم پایین و برای جابهجاییم صحبت میکنم
...
. ولی نمیتونم فعلاً مثل روزهای خوب گذشته باهات برخورد کنم
و مرتب بهت بگم دوستت دارم
. یه ریزه تحمل کن تا به آرامش کامل برسم
و بتونم مثل قبل عاشقانه دوستت داشته باشم
.
، چه اینجا چه وقتی با هم تلفنی حرف میزنیم و چه تو دفتری که شبا برات توش مینویسم
. ولی دلم خیلی برای این جمله تنگ شده
و قایمکی اینجا بهت میگم دوستت دارم همه زندگی من

...
؟؟ کسی میدونه باید چیکار کنم؟؟
، اگه میبینی بعضی از کامنتهاتون تایید نشده به این دلیل نیست که حذفشون کردم
. به همون دلیلیه که خودت میدونی داداش خوبم
. لطفاً اون دو تا کلمه رو بکار نبر تا با خیال راحت تایید کنم
...
، چون من وبلاگمو با فایرفاکس باز میکنم
. بخاطر همین نوشتهها مشکی دیده میشه
. خوشم آمد از این هوش بالا
. فکر کنم من خواهر ناتنی انیشتینم
...

. چهل روز گذشت و مراسم چهلم هم تمام شد
. خدا رو هزاران بار شکر که این مراسم هم با خوبی خوشی و آبرومندی تمام شد
. این دو سه روز حسابی بیخوابی کشیدم
و الان هم که اومدم اداره چشمامو به زور باز نگه داشتم
و انگار یه عالمه نمک تو چشمام ریختن
. بیخوابیهای شبانه از یک طرف
و گریههای دیروز چه تو مسجد و چه سر مزار از یک طرف دیگه واقعاً داغونم کرد
. دیروز سر مزار خیلی خیلی زیاد گریه کردم
. به این امید که به آرامش برسم
. ولی وقتی به خونه برگشتیم یه عالمه بغض راه گلمو بسته بود
و فقط منتظر یه بهانه بود تا منفجر بشه
و به لطف سریال کرهیی فارسی1
این اتفاق افتاد
...
آسمون هم دلش به حال دل غمگین من سوخت
و یه عالمه اشک ریزریز ریخت
. دوست داشتم این بارش زمستانی رو
. خدایا شکرت
...
. خیلی ازت ناراحتم
. تو به من قول دادی و زدی زیر قولت
. هر کاری میکنم که ببخشمت و به قول خودت شرایطت رو درک کنم نمیتونم
. چون بهت نیاز داشتم تو این شرایط کنارم باشی و نیومدی
. باهات قهرم
...

. وقتی کارم توی حمام تمام شد طبق عادت همیشگی حوله رو پوشیدم
و برای چند دقیقه نشستم روی سکو تا بدنم خشک بشه بعد از حمام بزنم بیرون
. همینطور که نشسته بودم چشمم افتاد به گوشه حمام
که واکر ننه اونجا قرار گرفته بود
. بیاختیار از جام بلند شدم و رفتم سمت واکر
. مثل دیونهها دستمو میکشیدم بهش و گریه میکردم
و جاهایی رو که یادمه ننه میگرفت رو میبوسیدم
. اصلا دست خودم نبود
. خیلی دلم گرفت
. وقتی به این فکر میکنم که دو روز دیگه میشه چهل روز که ننه رو ندیدم
بیشتر از قبل داغون میشم
. دلم برات تنگ شده
. چطور میتونم بهت فکر کنم و اشک نریزم
؟ چطور میتونم جای خالی تو رو تو این خونه سرد احساس نکنم
؟ دلم برای نوازشهات تنگ شده
. دلم برای گذاشتن سرم به روی زانوهات تنگ شده
. کاش بودی، کاش

...
. هر کاری میکنم تا از شر این احساس راحت بشم نمیتونم
. یعنی باید دوباره به دکی مراجعه کنم
؟؟!!
و بعد از سالها تلاش بالاخره موفق شدم اینکار رو بکنم
. قبل از اون هم توی تمام سختیها در کنار این به اصطلاح بهترین دوست بودم
و هیچوقت تنهاش نذاشتم
. چندین ماه پیش همزمان با عقد دخمل دایی گرامی عقد این دوست گرام هم بود
و اصلا به من خبر نداد
. جالب اینجاست که قبل از اینکه بره مرخصی بهش گفتم اگه پول لازم داری بهم بگو بهت میدم هر وقت داشتی برگردون
. اونم با آرامش کامل گفت نه و اصلا به روی مبارک نیاورد که جشن عقدشه
. خلاصه بعد از اینکه از مرخصی اومد یه روز بهم زنگول کرد
که بیا عکسای عقدمو ببین
!! منم با تعجب پرسیدم چی
؟ مگه عقد کردی
؟؟!! اونم بدون اینکه معذرت خواهی کنه گفت آره و به دلایلی نتونستم دعوتت کنم
!! خلاصه منم خیلی ازش ناراحت شدم و بهش گفتم دیگه کاری بهت ندارم
. چند وقت پیش که مرخصی بودم بخاطر فوت ننه یه نیرو جایگزین اومد اداره
و از قضا رفیق فابریک و صمیمی اون دوست گرام ما در اومد
. توجه داشته باشین که خبر فوت ننه حتماً به گوشش رسیده و نه زنگ زد و نه هیچ چیز دیگه
. در صورتی که من توی مراسم دوتا برادراش که آب برده بود در کنارش بودم
و یک لحظه هم تنهاش نذاشتم
. همین الان شنیدم که خانم عروسی کرده و یه جشن آنچنانی هم گرفته
. خیلی دلم شکست
، از اینکه هیچوقت توی دوستی شانس نیاوردم ناراحتم
. شما اگه جای من بودین چیکار میکردین
؟ اگه میدیدینش بهش سلام میکردین
؟ دیگه محلش میذاشتین
؟ خیلی داغونم...
. دوست دارم مثل اصحاب کهف به خواب برم
و دیگه بیدار نشم
. دوست دارم هر چه زودتر از این زندگی با این همه آدم دو رو و دو رنگ راحت بشم
. خیلی خستهام، خیلی زیاد
....


. فقط به یک چیز فکر میکنم و اون اینه که دیشب بابا توی خونه فقط راه میرفت و با خودش زمزمه میکرد
:

. شعری که روی سنگ مزار نوشتیم شعری از حافظ هست
. قبل از فوت ننه آبجی دومی به نیتش کتاب رو باز کرد و شعر ای هدهد صبا به سبا میفرستمت در اومد
. بخاطر همین چهار بیت اول شعر رو روی سنگ نوشتیم
. انشاله عکسش رو میذارم براتون تا ببینید
...

زمان: 26 آذر 89 ساعت 9 شب
. چند ثانیه گذشت و نیکا با اون نگاه شیطونش
کیک رو به مامانش تعارف کرد و گفت:










بعد از یه ریزه مکس
رو به عکس خامنهای که توی فرودگاه نصب بود: آقا شما بیفمایین!!




بیاختیار یاد اتفاق بالا میافتم و لبخند روی لبم میشینه
. خدا رو شکر یه چیز هست که سختی روزگار رو راحتتر تحمل کنم
. دوستت دارم نیکنیک خاله...






کسی میدونه؟

| Design By : nightSelect.com |

