روزگار من

اتفاقات روزمره زندگی من

سلام...

فقط اومدم بگم:

رحلت مرجع عالیقدر تقلید، آیت‌الله منتظری رو تسلیت می‌گم. اگه تهران بودم برای خاکسپاری مرجع تقلیدم حتماً به قم می‌رفتم ولی این هم سعادتی می‌خواهد که متأسفانه نصیب هرکسی نمی‌شه...

روحت شاد و راهت پر رهرو باد...

نوشته شده در یکشنبه ٢٩ آذر ۱۳۸۸ساعت ٢:۳٧ ‎ب.ظ توسط مگنولیا نظرات () |

سلام...سبز

الان چندین و چند روزه که می‌خوام به روز کنم ولی با توجه به سرعت قشنگ اینترنتآخ که روز به روز داره کمتر از قبل می‌شه نمی‌تونستمگریه. الان هم حوصله نوشتن هیچی رو ندارم فقط این موضوع رو اعصابم قدم می‌زنه کهمنتظر:

سال 2011 رو سال اصلاح الگوی مصرف بنامیمتعجب. آخه یکی نیست بگه آخه خودمون چه خیری دیدیم که حالا به دیگران پیشنهاد می‌دیمزبان؟!

نیکا آخر این هفته میاد اهوازمژه. بیصبرانه منتظرم تا بیاد و رحیه‌ی از دست رفته خاله رو بهش برگردونهخیال باطل...

نوشته شده در شنبه ٢۸ آذر ۱۳۸۸ساعت ۱:٠٤ ‎ب.ظ توسط مگنولیا نظرات () |

سلام...کلافه

دلم بدجور گرفتهدل شکسته. حس بدیه وقتی کسی رو که با تمام وجودت ازش متنفری ببینیسبز و مثل اجل معلق وایسه روبروت و منتظر باشه تا کارش راه بیافتهابرو. توجه دارین کسانی که تو این مملکت خراب شده کثیف به تمام معنا هستن چقدر شانس میارنعصبانی؟ این الاغی که الان دارم می‌گم یه لجن کامله که عضو فعال بسیج اداری هم هستسبز و از صدقه سر همین بسیج و پ‌‌گ‌ک (پارتی گردن کلفتآخ) رسمی شد و الان هم دنبال کارهای مزایاشهعصبانی. خاک تو سر هر چی بسیجی کثیفهقهر...

عشق من عشق خوبمماچ، همه بود و نبودمبغل، با تمام وجود دوستت دارم قلبو با دنیا عوضت نمی‌کنممژه. به تو که فکر می‌کنم آرامش می‌گیرمخیال باطل...

خبر خوب اینکه قراره آبجی بزرگه به همراه آقای داماد و نیکا جونماچ یک هفته قبل از عاشورا و تاسوعا بیان اهوازبغل. بیصبرانه منتظرمبغل.

اینم عکس جدید نیکا جونماچ.

 

  

 

                        

 

پ.ن: همین الان هم یکی دیگه از اون الاغها اومدآخ، ایییییی خدااااااکلافهگریه...

نوشته شده در دوشنبه ٢۳ آذر ۱۳۸۸ساعت ٩:٠۳ ‎ق.ظ توسط مگنولیا نظرات () |

سلام...خنثی

روزگار به صورت یکنواخت و روزها مثل هم داره می‌گذرهافسوس و هنوز خرمان سر پل گیر کردهسبز. برای گذشتن خرمان دعا فرماییدناراحت...

صدا و سیمای ایران سبزو باز هم ترفندی جدید برای زیر سئوال بردن جنبش سبزعصبانی. خاک تو سرتونزبان. فکر کردین می‌تونین سر مردم رو کلاه بذارینعصبانی؟ اینم یه کار جدیده از طرف خودتونمشغول تلفن، مثل لباس‌شخصی‌ها و کهریزک و زبان...

ایول، پنجشنبه استقلال اهواز دقیقه نود خوب حال پرسپولیسو گرفتهورا. دیروز هم برای اولین بار از برد استقلال تهران (بخاطر همشهریمون عبدالصمد مرفاوی) خوشحال شدملبخند. ولی باخت استیل بدجور حالمونو گرفتآخ. ولی در عوض برد شیرین شاهین همه چیز رو درست کردهورا. فولاد هم طبق معمول مساوی کردابرو. ولی هفته قبل خوب گل زد و بردتشویق.

چندتا عکس جدید از نیکای خاله مگی:

   

                   

پنجشنبه شب با جوجو رفتیم کنار رود کارونخیال باطل و این عکسا رو گرفتممژه:

  

 

نوشته شده در شنبه ٢۱ آذر ۱۳۸۸ساعت ٧:٤٩ ‎ق.ظ توسط مگنولیا نظرات () |

سلام...لبخند

سبز سبزم ریشه  دارممژه...

روز دانشجو رو به تمام دانشجوهای سبز ایران زمین تبریک می‌گمبغل...

دیشب هوا بدجور بارونی بود. ساعت یازده لودی به همراه پانزده نفر از همکلاسیهاش حرکت کرد سمت بوشهرنگران. هر چی گفتن استاد هوا بدجور خرابه، خطرناکهزبان. نمی‌شه کنسل کنیم؟ استاد خر هم قبول نکرد که نکردمشغول تلفن. خلاصه کلام بعد از حرکت، اول بسم‌الله ماشین پنچر شدآخ. بعد از کلی وقت تلف کردن و پنچرگیری حرکت کردن و صبح ساعت شش وقتی با لودی تماس گرفتمبه من زنگ بزن گفت که رسیدن گناوهافسوس. قراره بعد از دو روز برگردنبغل. منم دوست داشتم می‌رفتم ولی استاد الاغش نذاشتگریه. دیشب قبل از اینکه لودی بره بهش گفتم دیوونه نمی‌دونی چرا دارن می‌برنتون بوشهرشیطان؟ گفت خوب گردش علمیهنیشخند. گفتم نه دیوونهزبان، برنامه گذاشتن یه سری از خس و خاشاکها رو از برنامه روز دانشجو دور کننعصبانی...

پیشنهاد می‌کنم این آهنگ رو دانلود کنینخیال باطل...

اینم چند تا عکس جدید از نیکا جونبغل:

 

 

نوشته شده در دوشنبه ۱٦ آذر ۱۳۸۸ساعت ۱٠:٥٤ ‎ق.ظ توسط مگنولیا نظرات () |

سلام...خنثی

فردا تولدته. نمی‌دونم چرا تولدت یادمه؟! من که تمام سعیمو کردم که به کل فراموشت کنم اما نمی‌دونم چرا روز تولدت همیشه به یادم میاد. شاید بخاطر فاصله سالگرد ازدواج مامان و بابا با تولد تو باشه. ولی باور کردم که دیگه مال من نیستی. از همون اول هم مال من نبودی. دیگه هم چیزی اهمیت نداره. چون تو الان مال یکی هستی که تنها شباهت ما دوتا اسممونه و دیگه هیچ...

اینبار با شادی نمی‌گم تولدت مبارک. ولی می‌گم مبارک...

جوجو جونمبغل، تو رو با دنیا عوض نمی‌کنمقلب. دوستت دارم با تمام وجودمماچ. عاشقتمبغل. اگه متن بالا رو نوشتم بخاطر این نیست که هنوز تو فکر گذشته‌ام، فقط خواستم درد دل کرده باشمچشمک...

عید همه مبارک. التماس دعافرشته...

نوشته شده در چهارشنبه ۱۱ آذر ۱۳۸۸ساعت ۱:٢٥ ‎ب.ظ توسط مگنولیا نظرات () |

سلام...لبخند

مامان و بابای گلمماچ، سی‌ و دومین سالگرد ازدواجتون رو تبریک می‌گمماچ. امیدوارم سالهای سال با سلامت کاملمژه در کنار هم خوش و خرم به زندگی مشترکتون ادامه بدین سایه‌اتون همیشه بالای سر ما باشهبغل. دوستتون دارمقلب...

از صبح تا حالا هر کی فهمیده امروز سالگرد ازدواج مامان و باباست از من می‌پرسه برنامه‌اتون چیهتعجب؟ هدیه چی مید‌ینسبز؟ یکی نیست بگه آخه سالگرد ازدواج اونا چه ربطی به من داره که بخوام کادو بدممتفکر؟ یکیش همین آقای جوجوی آی‌کیو بغلکه اول صبح این سئوال رو پرسیدآخ. آخه به من چهسوال؟ دو نفر دیگه به هم رسیدن من پول خرج کنممشغول تلفن؟!! وقتی براش توضیح می‌دم نیشش تا بناگوش باز می‌شهنیشخند و در جواب می‌گه: راست می‌گیاااقهقهه!!!

چقدر مزه می‌ده اداره رو دودر کنی و با جوجو بری بتابیشیطان. بسی خرسند گشتیمنیشخند و الان به اداره شرفیاب شدیمعینک...

چه حالی می‌ده با برو بچز حراستی رابطه دوستی برقرار کنینیشخند، اونوقته که دیگه نونت تو روغنهمژه. نه ایراد به پوششسبز، نه ایراد به آرایش و نه بازرسی داخل کیفابرو. ما اینیم دیگهشیطان...

اینم چندتا عکس جدید از نیکای خالهبغل:

 

 

  

پ.ن: عروسکی که تو عکسها توی دست نیکا هستنیشخند رو خاله مگی شهریور ماه که رفت پیشش واسش خریدهمژه. نیکا عاشق این عروسک هستش و اسمشو گذاشتن برفیبغل.

 

نوشته شده در سه‌شنبه ۱٠ آذر ۱۳۸۸ساعت ۱٠:٠۳ ‎ق.ظ توسط مگنولیا نظرات () |

سلام...لبخند

پنجشنبه با جوجو خان تشریف بردیم شام بیرونمژه. بجز یه دعوای کوچمولونیشخند، شب خوبی رو گذروندیممژه. جای همه خالی بودچشمک...

جمعه شب به جوجو خان خبر دادن که متاسفانه داییش فوت کردهسبز و الان بچه‌ام عذاداره و امروز و فردا رو بخاطر مراسم مرخصی گرفتهنگران. دلم براش تنگ شدهگریه. دیشب خیلی دلتنگش بودم و مثل یه سگ پاچه‌گیر هر وقت زنگول می‌کرد می‌پریدم بهشزبان و یه دعوای درست و حسابی بپا می‌کردمزبان. خوب چیکار کنم خسته شدم این چند روز تعطیلی تو خونهقهر...

جیگی جونم دلم برات کلی تنگولیدهبغل. این چند روز رو همه‌اش برنامه ریزی می‌کردم بیام پیشت اما به خدا یه چیز پیش میومد برنامه‌ بهم می‌ریختگریه. دوستت دارم عزیز دلمماچ. راستی بیا پرشین بلاگ وبلاگ بساز. اونجا نمی‌تونم نظر بذارم برامکلافه...

عکسهای زیر مربوط به حیاط خونه‌امونهمژه. دیروز ظهر واسه ناهار تا عصر رو تو آلاچیق گذروندیممژه. جای همه خالی بودچشمک. عکسها هم مربوط به امروز صبح هستند قبل از اینکه بیام ادارهعینک. باورتون میشه اینجا جنوبه و تابستونا ۵۵ درجه گرما دارهسبز؟

نوشته شده در یکشنبه ۸ آذر ۱۳۸۸ساعت ٩:٠٦ ‎ق.ظ توسط مگنولیا نظرات () |

سلام...لبخند

اول بگم که برنامه رفتن کنسرت منو جوجو خان بکل کنسل شدآخ. علتش هم اینه که جوجو خان معتقده که مردم شهر ما فرهنگ همچین برنامه‌هایی رو ندارنسبز و مثل کنسرت رضا صادقی بی‌برنامه‌گی و بی‌نظمی زیاد می‌شهعصبانی و در ضمن مکانش هم خیلی از ما دوره (گلستان)سبز و جای مناسبی نیستمنتظر. خلاصه بکل مخ بنده رو زدابرو. اما هنوز دوست دارم برم کنسرت احسانگریه...

مامان و بابا هنچنان با هم قهرنناراحت. پیش خودم می‌گم اینا چطور اینقدر طولانی می‌تونن با هم صحبت نکننسوال؟ من و جوجو قهرامون زیادی طول بکشه نیم ساعتهمژه. بعد هم با یه معذرتخواهی دوطرفه همه چیز ختم بخیر می‌شهنیشخند...

باز هم اگزمای دستم آشکار شد و دستم بدجور زخم شدهگریه. دیگه خسته شدمخنثی. شیطونه می‌گه این دست رو از مچ قطع کنمشیطان. این راه به ذهنم رسید چون دیشب فیلم اره 6 رو دیدمشیطان. خیلی حال داد. خوشمان آمدشیطان. اند خشانتاسترس، البته خشانتش نسبت به قسمتهای قبل کمتر بودنیشخند. فیلم ایرانی حریم رو هم دیدم. اونم ترسناک بوداسترس. پیشنهاد می‌کنم حتما ببینیدچشمک.

دیروز آبجی بزرگه واسم عکسای جدید از نیکا رو ایمیل کردبغل که واستون می‌ذارم ببینید چه جیگریه این دخملماچ...

   

  

                     

نوشته شده در سه‌شنبه ۳ آذر ۱۳۸۸ساعت ٧:۳٩ ‎ق.ظ توسط مگنولیا نظرات () |

سلام...نگران

یادمه از بچه‌گی همیشه مهمترین مسئله واسه من قهر مامان و بابا بودناراحت. یادمه وقتی مامان و بابا با هم قهر می‌کردن خیلی ناراحت می‌شدمدل شکسته و کارم شده بود گریه و غصهگریه. از پنجشنبه تا امروز باز هم همون حس بهم دست دادهسبز. مامان و بابا سر یه مسئله فوق‌العاده بیخود و بی‌ارزش با هم دعوا کردنآخ و الان چند روزه که باهم قهر هستنقهر. نمی‌دونم این قهر تا چند روز دیگه ادامه داره متفکرولی امیدوارم تا قبل از 10 آذر (سالگرد ازدواجشونقلب) این قهر تموم بشهناراحت...

عادتمه هر روز صبح که راهی اداره می‌شم بیلبوردهای توی خیابون رو نیگاه می‌کنمیول و تبلیغاتی که روشون هست رو می‌خونمهیپنوتیزم. هر چند تکراری هستن ولی برای سرگرمی و چرت نزدن خوبهچشمک. شنبه صبح روی یکی از بیلبوردها تبلیغ کنسرت احسان خواجه‌امیری بغلو محمد اصفهانیقلب رو دیدم که روزهای 8، 9 و 10 آذر کنسرت محمد اصفهانی و 11، 12 و 13 آذر کنسرت احسان خواجه‌امیری هستش. از اونجایی که بنده عاشق هر دوتاییشون هستممژه موندم کدومشون رو برممتفکر. یه عده می‌گن قیمت بلیط کنسرت 16000 تا 20000 تومان هستآخ. به نظر شما می‌ارزه برمسوال؟ مامانم می‌گه: دختر اینقدر پولتو الکی خرج نکنزبان. می‌خوای ترانه‌هاشونو گوش بدی سی‌دی بذار گوش بدهزبان. چرا پول بی‌زبون رو الکی می‌ریزی دورسبز؟؟

روزها بدجور می‌گذرهنگران. هیچی‌ سر جاش نیستسبز. خسته شدم از ادامه دادن به این زندگیگریه. همه چیز یکنواخت شدهخنثی. دیگه دوست ندارم نفس بکشم. کاش همه چیز زود تموم بشهدل شکسته. خسته‌ام، خستهگریه...

پ.ن: از همه دوستانی که نتونستم تو این مدت به بلاگهاشون سر بزنم معذرت می‌خوامخجالت. در اولین فرصت خدمت می‌رسمچشمک...

پ.ن1: چقدر زندگی الکی شدهسبز. همین الان بهمون خبر دادن یکی از همکارامون توی قسمت امور مالی فوت کردهتعجب. بنده خدا صبح اومده سرکار و ییهو سکته کردهتعجب و تا رسوندن بیمارستان فوت کردهآخ. سنی هم نداشته، فقط 45 سالافسوس...

نوشته شده در یکشنبه ۱ آذر ۱۳۸۸ساعت ٩:٢٦ ‎ق.ظ توسط مگنولیا نظرات () |

Design By : nightSelect.com