روزگار من

اتفاقات روزمره زندگی من

سلام...افسوس

روز به روز دلهره‌ام بیشتر می‌شهاسترس. دچار افسردگی مزمن شدمافسوس. خیلی خسته‌امابرو. احتیاج به یه جایی دارم که هیچکی نباشه تا یه دل سیر گریه کنمگریه. پنجشنبه می‌رم بهشت‌آباد سر مزار باباحاجینگران.می‌خوام گریه کنمگریه. اما وقتی اشکت در میاد همه چشمها به سمتت خیره می‌مونهتعجب و همه‌اش می‌پرسن چتهسوال؟ چی شدهسوال؟ منم که نمی‌تونم حرفی بزنمخنثی. باید لال بشم و همه چیز رو بریزم توی دلمدل شکسته. با جوجو هم نمی‌شه درد دل کنمافسوس. چون اونم حال و روزش بهتر من نیستآخ...

همچنان نیازمند دعاهای سبزتان هستیمفرشته...

نوشته شده در سه‌شنبه ٢٦ آبان ۱۳۸۸ساعت ۱٠:٢٦ ‎ق.ظ توسط مگنولیا نظرات () |

سلام...مژه

بالاخره امروز صبح بابا موضوع خواستگاری جوجو رو باهام درمیون گذاشتاوه. اول ازم پرسید این مرده (جوجونیشخند) باهات رابطه دارهمنتظر؟ منم با خونسردی کامل گفتم نهدروغگو!! چطورسوال؟ گفت اومده خواستگاری کردهعصبانی. با این وضعیتی که این داره نمی‌تونم دختر بهش بدممشغول تلفن. باید اول وضعیتش روشن بشهمشغول تلفن. منم از فرصت استفاده کردم و ازش خواستم اگه دوباره اومد پیشش اجازه بده تا باهاش صحبت کنممژه. اونم حرفی نزد و از اونجایی که می‌گن سکوت علامت رضایتهچشمک به این نتیجه رسیدم که بابا هم تا حدودی موافقهخجالت...

یادتونه بهتون گفتم رفتم فال چایمژه؟ فالم تا حالا درست از آب در اومدهبغل. امیدوارم تا آخر اتفاقات خوب بیافتهفرشته...

این چند شب توی خونه جو خیلی سنگینی حکم‌فرماستخنثی. شرایط روحی و جسمی ننه روز به روز داره بدتر می‌شهگریه. وقتی بابا ننه رو تو این شرایط می‌بینه اختیارشو از دست می‌ده و می‌زنه زیر گریهگریه. دیشب هم کلی گریه کرد و منم پا به پاش اشک ریختمگریه. خیلی سخته دیدن اشکای یه مرد، ببینین چقدر تحت فشاره که دیگه اختیارشو از دست می‌ده و گریه می‌کنهآخ...

همچنان نیازمند دعاهای سبزتان هستیمفرشته...

نوشته شده در یکشنبه ٢٤ آبان ۱۳۸۸ساعت ٩:۳٤ ‎ق.ظ توسط مگنولیا نظرات () |

سلام...خنثی

چهارشنبه با مامان کلی صحبت کردممشغول تلفن. بهش گفتم اونی که زنگ زده هدفی جز بهم زدن این ماجرا نداشتهآخ. مامان هم قول داد در مورد این موضوع به بابا حرفی نزنهچشمک. در ضمن اونی که زنگول کرده بود خونه‌امون زن‌دایی جوجو خان بودعصبانی...

باز هم پنجشنبه و جمعه بدی رو پشت سر گذاشتیمآخ. اینبار برای من نهنگران، لودی دچار یه مشکلی شده که از پنجشنبه شب تا حالا غم‌برک بسته و فقط اشک می‌ریزهگریه. خدا لعنت کنه باعث و بانیشو...

بالاخره پنجشنبه رفتم مانتو شلوارمو تحویل گرفتمعینک. کار خیاطه خیلی تمیز بودنیشخند. بجز جیبها که اصلا به دلم نبودنسبز. قراره یه پارچه دیگه بخرم و بدم یه مدل دیگه واسم بدوزهمژه. اینبار می‌گم جیب نزنه واسششیطان...

جوجوی مهربونمبغل، به خدا با تمام وجودم دوستت دارم و تا آخر عمرم به عشقمون پایبندمقلب. بهت قول دادم تو سختیها کنارت باشممژه. بهت قول دادم که هیچوقت تنهات نذارم و همیشه عاشقانه دوستت داشته باشمبغل. پس به من اطمینان کن و کار درست رو انجام بدهماچ...

پ.ن: دوستای عزیز بلاگفایی از دستم ناراحت نباشینمژه. به علت دستکاری کردن سرور شرکتآخ من نمی‌تونم واسه بلاگفاییها نظر بذارمگریه. ببخشیدافسوس...

نوشته شده در شنبه ٢۳ آبان ۱۳۸۸ساعت ٧:٥۳ ‎ق.ظ توسط مگنولیا نظرات () |

سلام...گریه

یه جورایی همه چیز داره گوه مال می‌شهآخ. یه آشغال عوضی زنگ زد خونه و یه عالمه چرت و پرت درمورد جوجو تحویل مامانم داد آخو وقتی مامان به من زنگ زد و حرفهای اون آشغال رو گفت شوک شدمتعجب. به مامان گفتم به بابا حرفی نزنه تا بفهمم چی به چیهمنتظر...

همچنان به دعاهای سبزتان نیازمندیمنگرانگریه...

نوشته شده در چهارشنبه ٢٠ آبان ۱۳۸۸ساعت ۱٠:۱٦ ‎ق.ظ توسط مگنولیا نظرات () |

سلام...لبخند

دلم نیومد خبر جدید رو بهتون ندمخجالت. امروز صبح جوجو رفت پیش خان‌داییش تا با هم برن پیش بابااسترس. ولی خان‌دایی طبق معمول امروز و فردا کردآخ. بخاطر همین جوجو خودش رفت پیش باباتعجب. اول از همه ازش بخاطر اینکه خودش نامه رو بهش نداده معذرتخواهی کردمژه (آخه بابا از این حرکت جوجو ناراحت شده بود و به داییش گلگی کرده بودابرو) و واسش توضیح داد که چند بار اومد ولی بابا توی اتاق نبودفرشته. خلاصه اینکه بابا به جوجو گفته این مسئله جای فکر و صحبت دارهمشغول تلفن.

نتیجه اخلاقی از این حرف بابا: می‌تونیم امیدوار باشیمبغل...

 

از دیشب که این ترانه رو گوش می‌دم یه حس عجیبی دارمخیال باطل. به این قسمتش که می‌گه (همه دنیا بخواد و تو بگی نه نخواد و تو بگی آره تمومه، همینکه اول و آخر تو هستی به محتاج تو محتاجی حرومه) می‌رسه به خدا امیدوارتر می‌شمفرشته و می‌دونم که وافعاً همینطوره و فقط کافیه خدای بزرگ و مهربون بخواد فرشتهاونوقته که بنده‌اش هیچ کاری نمی‌تونه بکنهچشمک.

خدا جونمماچ، می‌دونم به فکرمی، می‌دونم تو هم راضی به این وصلت هستیبغل. خودت کمکمون کن و بذار تمام گناهانم رو با این تصمیمی که گرفتم پاک کنمفرشته و بتونم به یکی از بنده‌هات امید به ادامه زندگی بدممژه...

همچنان نیازمند دعاهای سبزتان هستیمفرشته...

پ.ن: الان که از ناهار با دوستان گرامی برگشتیمفرشته تو مسیر متوجه شدم یکی از بچه‌ها که تازه ازدواج کرده و بدجور سنگ شوهرشو به سینه می‌زنه سبزداره با یکی از پست‌من‌های اداره که اونطرف جاده قدم به قدم باهاش راه میومد تلفنی صحبت می‌کردتعجب. حالم ازش بهم خوردعصبانی. پیش خودم گفتم چقدر این دوره زمونه خراب شدهآخ. بذار چند ماه از ازدواجت می‌گذشت بعد کثافتکاریهات رو شروع می‌کردیعصبانی...

نوشته شده در دوشنبه ۱۸ آبان ۱۳۸۸ساعت ۱٢:٤٦ ‎ب.ظ توسط مگنولیا نظرات () |

سلام...خنثی

اینروزا اصلا حس نوشتن نیستابرو. فقط اومدم بگم متاسفانه هنوز زنده‌امآخ و نفس می‌کشمافسوس.

خوشحالم دیروز دوباره حسابی حال استقلال گرفته شدهورا. استیل آذین هم که حسابی سنگ تموم گذاشتهورا. دمشون گرمچشمک. شاهین بوشهر هم خوب بازی کردچشمک. فقط استقلال اهواز و فولاد این هفته حالمونو گرفتنآخ...

قراره تو این هفته جوجو دوباره بره پیش بابانگران. خدا کنه همه چیز زودتر درست بشه تا من از شر این همه استرس و فشار عصبی راحت بشمآخ...

همچنان نیازمند دعاهای سبزتان هستیمفرشته...

پ.ن: از صبح تا حالا معده‌ام بدجور درد می‌کنهناراحت. می‌دونم دردش عصبیهنگران. قبلاترا رفتم دکی و آندوسکوپی سبزو فهمیدم التهاب معده دارمگریه. ولی بیخیالش شدم. دارم می‌میرم از دردگریه...

پ.ن١: می‌گمااا چقدر مملکت ما بی‌صاحابهعصبانی. همه دارن از این آنفلانزای خوکی می‌میرن باز هم مردم رو می‌فرستن مکهمنتظر. خاک تو سرشونزبان...

نوشته شده در یکشنبه ۱٧ آبان ۱۳۸۸ساعت ۱٢:٢٠ ‎ب.ظ توسط مگنولیا نظرات () |

سلام...لبخند

امروز سیزده آبانهسبز. تو فکرم که تهران امروز چقدر شلوغ میشه دوبارهافسوس. امیدوارم امروز خون و خونریزی نشهنگران. دوست داشتم اونجا بودم و خودم با چشمام همه چیز رو می‌دیدمخیال باطل. ولی حیف...

به امید سربلندی جنبش سبز آزادیفرشته...

سبز باشید و ما رو از دعاهای سبزتون محروم نکنیدفرشته...

پ.ن: داداشی جون باز هم نتونستم دانلود کنمآخ...

نوشته شده در چهارشنبه ۱۳ آبان ۱۳۸۸ساعت ٧:۳٢ ‎ق.ظ توسط مگنولیا نظرات () |

سلام...ابرو

احساس می‌کنم در حد بوندس‌لیگا پاچه‌گیر شدمزبان. دیروز بعد از یه دعوای حسابی با جوجوزبان، تا آخر شب مثل سگ شده بودمکلافه. فکر می‌کنم دوباره باید به روانپزشکم مراجعه کنمآخ تا دوباره برام قرص تجویز کنهافسوس. تا جریان من و جوجو درست نشه دلم آروم نمی‌گیره و همین آش و همین کاسته‌ستافسوس...

آقا دیروز فوتبالو دیدیننیشخند؟ اس‌اس اهواز چه حالی بهمون دادهورا. سایپا رو ترکوندشیطان. چهارتا گل قشنگ تقدیمشون کردنیشخند. از اونطرف هم فولاد کولاک کردهورا. دمشون گرمچشمک. امیدوارم امروز هم شاهین بوشهر حال ‌اس‌اس تهرانو بگیرهشیطان. به امید برد شاهین بوشهرهورا...

همچنان به دعای سبزتان نیازمندیمفرشته...

پ.ن: از داداشی مهربونم بخاطر معرفی ف ی ل ت ر ش ک ن ممنونمبغل...

نوشته شده در دوشنبه ۱۱ آبان ۱۳۸۸ساعت ۸:٢۳ ‎ق.ظ توسط مگنولیا نظرات () |

سلام...لبخند

بالاخره دلمو به دریا زدماوه و با کمال پررویی پنجشنبه عصر با مامانم صحبت کردممژه و باهاش اتمام حجت کردممشغول تلفن که اگه این قضیه درست نشه من تا آخر عمر بیخ ریشتون تشریف دارمسبز و قرار شد اگه اینبار جوجو رفت پیش بابا زبانو بعد بابا با مامان مشورت کردمتفکر مامان به بابا بگه که موضوع رو با خودم هم درمیون بذارهنیشخند و من منتظرمخیال باطل...

پنجشنبه رفتم پیش مریم و فال گرفتمنیشخند. خیلی خوب بود و همه‌اش امیدواری بوداوه. اولش ازم پرسید تازگیها خواستگار واست اومدهتعجب؟ رفته پیش بابات صحبت کرده ولی جواب رد شنیدهتعجب؟ نگران نباش، بابات اول سخت می‌گیره اما بعد همه چیز درست می‌شهاز خود راضی و تا بهمن ماه تکلیفت روشن می‌شه و فرشته...

بعد از فال من خرسند و شادان از خونه اومدم بیرونعینک و به سمت جوجو رهسپار شدمماچ و بعد با جوجو رفتیم کیانپارس گردی و کلی خوچ گذروندیمقلب...

همچنان نیازمند دعاهای سبزتان هستیمفرشته...

پ.ن: کاش قسمت منم بشه دوباره بیام پابوست آقا جون. یادش بخیر وقتی این عکسو می‌گرفتم چه حس قشنگی داشتم...

پ.ن١: دیروز بازی استیل آذین و پیروزی رو دیدیننیشخند؟ آقا حال کردیم با این استیلهورا. خوشمان آمد حسابی حال همه رو گرفتچشمک. عشق من علی کریمیقلب. اند تکنیکه این بشرعینک. اما آخر بازی این مرادی لعنتی حال همه رو گرفتعصبانی. می‌خواست به زور یه مساوی بده به پیروزیمنتظر. حتما بازی استقلال و سایپا رو یادتونه که بیشتر از وقت اضافه وقت گرفت و آرش برهانی گل مساوی رو زدآخ. حالم بهم می‌خوره ازش. مردک الاغزبان...

نوشته شده در شنبه ٩ آبان ۱۳۸۸ساعت ۸:٥٤ ‎ق.ظ توسط مگنولیا نظرات () |

سلام...دل شکسته

همچنان دچار استرساسترس و افسردگی شدیدافسوس هستم. فردا قراره برم پیش م ر ی م برام ف ا ل چ ا ی بگیرهنیشخند. ساعت 4 نوبت دارمآخ. جوجو هم قراره تا چند ساعت دیگه بره پیش آقای پدرنگران. همچنان نیازمند دعاهای سبزتان هستیمفرشته...

پیشاپیش ولادت با سعادت شاه خراسان رو به همه تبریک می‌گمفرشته. ما رو هم دعا بفرماییدناراحت.

پ.ن فوری فوری: به یک عدد فایل جهت دانلود ف ی ل ت ر ش ک ن نیازمندمشیطان.

نوشته شده در چهارشنبه ٦ آبان ۱۳۸۸ساعت ۱٠:٠۳ ‎ق.ظ توسط مگنولیا نظرات () |

سلام...خنثی

هفته‌ی گذشته مادربزرگ زن‌دایی بزرگه دار فانی رو واع گفتدل شکسته. خدا رحمتش کنهفرشته، زن فوق‌العاده خوبی بودناراحت. دیشب دایی بزرگه اومد خونه‌امون و یک راست رفت روبه‌روی ننه که روی ویلچر نشسته بود، نشستناراحت. چند دقیقه قبل از اینکه دایی بیاد ننه به مامان گفت: می‌گم امین قلب(پسر دایی بزرگه که اوکراین درس می‌خونه) قرار بود بیاد، نیومدسوال؟ و وقتی مامان این موضوع رو به دایی گفت دایی ییهو زد زیر گریهگریه. گریه ریز ریز نه، هق‌هق گریه و بلند بلندگریه. توی این 27 سال زندگیم یاد ندارم یکبار گریه دایی رو دیده باشمنگران. خلاصه دیشب شب خیلی سختی واسه همه بودناراحت. همه کلی گریه کردنگریه. از مامان و بابا گرفته تا بچه‌هاناراحت. منم که کلی غصه داشتمدل شکسته بهانه‌ی خوبی اومد دستم تا سیر دلم گریه کنمگریه...

قراره امروز ظهر یا فردا جوجو دوباره بره پیش بابانگران. باز هم استرساسترس، باز هم دلنگرانینگران. خدایا به تو پناه می‌برم و فقط از تو یاری می‌خوامدل شکسته...

دیروز سخت مشغول کار بودم که "م" بهم زنگول کرد و گفتبه من زنگ بزن: مگی جون برو تو نت و اینجا رو ببینابرو. وقتی به آدرس رفتم و صفحه باز شد با دیدن صحنه‌های پخش زنده اشک از چشمام جاری شدگریه و تو دلم می‌گفتم کاش اونجا بودمخیال باطل... خواهش می‌کنم با دیدن این تصاویر برای منم دعا کنینفرشته...

دو روزه که این آهنگ رو گوش می‌دمخیال باطل. خواننده‌اش امیر آرام هستشمژه. پیشنهاد می‌کنم حتما دانلود کنیدچشمک. شعر زیر هم مربوط به همین آهنگهمژه...

 

نمیدونم
همزبونم
که کدوم حرف تورو ازرد
یا کدم ترنه من تورو مثله گلی پژمرد
نمیدونم
نمیدونم
که چی گفتم
تو شنیدی
چه خطایی سر زد از من که تو از من دل بریدی
اگه روزی تو نباشی

بینه ما راهی نباشه
نمیدونم کی میدونه که برام مثله تو باشه
اگه روزی تو نباشی

یا بری از من جداشی
نمیدونم
تو میدنی
عاشقی دوباره باشی
این پرنده دله من نمیتونه پر بگیره
تورو میخواد در کنارش بالو پر از سر بگیره
آخه حیفه پر نگیره
پشته ابرارو نبینه
حیفه اینجا تکو تنها تو قفس بی کس بشینه
نمیدونم
همزبونم که کدوم حرف تورو ازرد ویا کدوم ترانه من تورو مثله گلی پژمرد
نمیدن نمیدونم که چی گفتم تو شنیدی
چه خطایی سر زد از من که تو از من دل بریدی
اگه روزی تو نباشی

بینه ما راهی نباشه
نمیدونم کی میدونه
که برام مثله تو باشه
اگه روزی تو نباشی

یا بری از من جداشی
نمیدونم تو میدنی
عاشقی دوباره باشی
این پرنده دله من
نمیتونه پر بگیره
تورو میخواد در کنارش بالو پر از سر بگیره
آخه حیفه پر نگیره پشته ابرارو نبینه
حیفه اینجا تکو تنها
تو قفس بی کس بشینه

 

پارسا جونم تولدت مبارکماچ. امیدوارم تمام روزهای زندگیت مثل روز تولدت سرشار از شادی باشه. دوستت دارمبغل. (پارسا پسر دایی کوچیکه هستش که امروز تولدشههورا)

پ.ن: همچنان نیازمند دعاهای سبزتان هستیمفرشته...

 

نوشته شده در دوشنبه ٤ آبان ۱۳۸۸ساعت ۸:۳۳ ‎ق.ظ توسط مگنولیا نظرات () |

سلام...دل شکسته

اوضاع روحیم خیلی بهم ریختهناراحت. اصلا حوصله هیچی رو ندارمگریه. همه چیز قاطی شدهآخ. واسم دعا کنیندل شکسته...

نوشته شده در شنبه ٢ آبان ۱۳۸۸ساعت ۱۱:۳٦ ‎ق.ظ توسط مگنولیا نظرات () |

Design By : nightSelect.com