روزگار من
اتفاقات روزمره زندگی من
سلام... بحث خواستگاری جوجو از من به خونه هم انتقال پیدا کرد با شنیدن حرفهای لودی سریع گوشی رو برداشتم و به جوجو زنگول کردم همچنان نیازمند دعاهای سبزتان هستیم ببخشید که کم مینویسم دوستتون دارم هوارتااااا سلام... دیروز صبح بالاخره آقای جوجو رفت سمت دفتر بابا دیروز توی مسیر همهاش داشتم دعا میکردم و صلوات میفرستادم تا از استرسم کم بشه فردا تولد حضرت معصومه (ع) هست قرار شد نوبت بعدی که جوجو میره پیش بابا صحبت بکنه 6 آبان (دو روز قبل از تولد آقا امام رضا (ع) باشه به جوجو نوشت: عشق من دوستتون دارم هوارتاااا سلام... دلتنگ شده بودم حسابی بالاخره پنجشنبه شب طلسم شکسته شد هیچ توجه دارین این سریال دلنوازان چقدر مزخرفه دو روز دیگه آقای جوجو میره پیش بابا و باهاش صحبت میکنه اصلا حس نوشتن نیست پ.ن: الان جوجو زنگول کرد و گفت داره میره حرم علیبنمهزیار سلام... چونکه فردا تعطیله و بنده دیگه اداره نمیام تا شنبه راستی نیکا دو تا دندونای پایینش دراومده آقا دیروز تیم شهرمون (اساس اهواز) چه کولاکی به پا کرد بعد از کلی صحبت با آقای جوجو وسط نوشت: جناب هستی یا خانوم هستی یا هر خر دیگهیی که هستی با عرض پوزش از همه دوستان عزیزم بخاطر بددهنیهای بالا دوستتون دارم هوارتاااااااااا سلام... نمیدونم دیروز خبرها رو گوش دادین یا نه
استرسم همچنان پابرجاست التماس دعا دارم از همه. امیدوارم روزی که باید خبر خوب بدم زودتر بیاد پ.ن: کسی میتونه شماره دفتر حاج آقا جعفری تبار (قم) رو برام گیر بیاره سلام... اول بتعریفم از تولد مامان خانومی از چهار شنبه گذشته تا امروز سراپا استرس هستم از پنجشنبه جمعهها حالم بهم میخوره چهارشنبه شب ییهو دلم هوای سوریجونم رو کرد اونقدر دلم گرفته از روزگار دلم گرفته چه حالی میده اونی که دوستش داری شما به این معتقدید که بالاخره یه روز خدا سزای آدمهای بد رو میده پ.ن: حمیـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد سلام... اینروزا گرفتاری کاری خیلی زیاده امروز تولد مامان خانومی هستش اینروزها بابا خیلی افسردهست جریان اداره اینه که بدجور دارن حق و حقخوری میکنن. یکی نیست به اینا بگه حالا چون بابای بندهخدای من مثل خیلیها متظاهر نیست و همیشه با همه روراسته و تو کارش صداقت داره باید اینطور باهاش برخورد بشه؟ رانندهاشو بگیرن بدن به یکی دیگه که سمتش از بابای من پایینتره؟ حالم داره بهم میخوره از این مملکت خراب شده. خاک تو سرشون کنن. بابای بیچاره من هشت سال زیر توپ و تانک دشمن توی اون صدا سیمای مزخرف و خراب شده و دروغگو کار کرد و اولین خبرنگار دوران جنگ بود، حالا چون نرفت مثل خیلیها دنبال سوابقش تا بتونه برای روز مبادا استفاده کنه باید اینطور باهاش برخورد بشه؟ خاک تو سرشون کنن با این مملکت خاک بر سرشون جریان برخورد آبجی بزرگه هم این بود که هر وقت بابا میومد نیکا رو بغل کنه با خودش ببره بیرون توی باغ یا هر جای دیگه آبجی بزرگه خیلی بد باهاش برخورد میکرد که نبرش بیرون و بذار یه کم تو رورووکش راه بره و بذارین یه کم چهاردست و پا بره و از این چرت و پرتها. یکی نبود بهش بگه تو الان هر چی داری از صدقه سر بابا داری و این رفتار اصلا درست نیست. انگار آسمون باز شده و خدا همین یه بچه رو انداخته زمین. از اون روز به بعد بابا دیگه طرف نیکا نرفت و روزی هم که میخواستن برن زیاد تحویلشون نگرفت. بعد هم به مامان گفت بهتره به این بچه عادت نکنیم. چون هم برای ما بده هم برای خودش عاشق این ترانه هستم
آسمان چشم او آیینه کیست دوستت دارم جوجوی مهربونم
سلام... دیروز وقتی رفتم خونه همه دلگیر بودن آخر نوشت: دو روز دیگه تولد مامان خانومی هستش پ.ن: کسی میتونه یه سایت خرید فیلم بهم معرفی کنه که هزینه بعد از تحویل پرداخت بشه؟ تو رو خداااا یکی به دادم برسه. دارم از بیفیلمی میمیرم. وقت هم ندارم برم بانک پول بریزم به حساب اینا. همچنان نیازمند یاری سبزتان هستیم... اول در مورد روز تولد جوجو توضیحات لازم رو بدم دوم در مورد دیروز بتعریفم که چهارمین سالگرد آشنایی من و جوجو خان بود نیکا فردا برمیگرده کرج سلام... امروز تولد عشقمه امروز تولد جناب آقای مهندس میرحسین موسوی هم هست دیروز داشتم تو بلاگها چرخ میزدم به مطلب زیری برخوردم حضرت جومونگ، درود. امیدوارم طاعات، عبادات شما و بانو سوسانو، در ماه مبارک رمضان مورد پذیرش حق باشد. آخ... فراموش کرده بودم که جنابعالی آتش پرست هستید. در این خاک سال هاست که دیگر کسی از آتش نمی ترسد. ببخشید که نام واقعی شما را نمی دانم. آخر من یک ایرانی هستم و حافظه تاریخی ام زود به زود باتری خالی می کند. یوم یول چانگ بودید؟ چینگ چانگ چونگ بودید؟ مهم نیست. شنیده ام گفته اید که گمان نمی کردید این همه هوادار در ایران داشته باشید. ما هم در شگفتیم. در این چند روز ما هر بار ماسماسک را چرخاندیم، شما بر صفحه رسانه ملی؟! بودید. چه تشکیلاتی. چه مصاحبه هایی! بگذار به حافظه ام فشار بیاورم. یادم هست وقتی احمد شاملو در کنج انزوا در این مملکت جان داد از سنگ صدا درآمد ولی از صدا و سیمای ما صدا در نیامد. احمد شاملو را می شناسی جومونگ؟ نمی شناسی؟ همین قدر بدان شاعری است که از مرده اش هم می ترسند. جومونگ جان، قهرمان ما اینجا شما هستی نه پهلوانان شاهنامه. شاهنامه را می شناسی؟ شاهنامه در صدا و سیمای ما جایی ندارد. در صدا و سیمای ما، اسطوره ها و قهرمانان ایرانی یا دزدند یا قاچاقچی. کوروش ها دزدند، بابک ها قرتی هستند، داریوش ها مواد مخدر می فروشند، شهاب ها خاک بر سر هستند. اصلا این ها کیستند؟ قهرمان ما شما هستید. رئیس موپالمو کاوه آهنگر ماست. جنابعالی آرش کمانگیر مایید. قهرمانان ما شمایید. ما از اینکه نام فرزندانمان را رستم بگذاریم شرم داریم. اینجا شما قهرمان ملی می شوی ولی ربنای شجریان را در ماه رمضان از تلویزیون ملی حذف می کنند، شجریان می دانی کیست؟ کاخ باشکوه "بویو" را در نظر بگیر. شجریان یکی از ستون های آن کاخ است. جومونگ جان، در این مملکت فرهاد مهراد در غربت جان داد ولی صدا و سیمای هموطن فروش ما دم نزد. سالگردهای حسین پناهی می آیند و می روند، صدا و سیمای هموطن فروش ما دم نمی زند. یک ماه پیش سه میلیون نفر در این خراب آباد در خیابان بودند و کتک می خوردند، دم نزد. شکنجه شدند، دم نزد. در صدا و سیمای این سرزمین از بامداد تا شامگاه فرهنگ بیگانه ترویج می شود. مردم زبان مادریشان را درست نمی دانند ولی به مدد صدا و سیما، دستور زبان عربی را مانند بلبل هجی می کنند: انفعل ینفعل انفعال انقطع ینقطع انقطاع انجمد ینجمد انجماد جمونگ! سالیان سال است که فرهنگ ایرانی در صدا و سیمای ملی به مسخره گرفته شده. نخبگان این سرزمین بزرگ برای یک گزارش یا پخش تصویرشان از صدا و سیما، له له می زنند ولی شما به یکباره رسیدی و یک شبه همچون یک قهرمان ملی به پیشوازتان آمدند. اینجا در صدا و سیمای ملی شما قهرمان ملی شده ای. جومونگ، اینجا شما قهرمان ملی می شوی ولی صدا و سیمای ما، ساز نوازندگان را در پشت گل و بوته پنهان می کنند که مبادا شیطان از صفحه مانیتور به روح مردم نفوذ کند. جومونگ لعنتی، اینجا تو در صدا و سیمای ما، با پول ما، قهرمان ملی می شوی ولی من باید اخبار درست را از بی بی سی و صدای آمریکا بگیرم. صدا و سیمایی که خود عامل اصلی تهاجم فرهنگی است ولی دوربین به دست در سطح شهر، مقصر این فرهنگ درب و داغان را در میان جوانان می جوید! شما که زحمت کشیدی و تا اینجا آمدی، سر راه اویی و ماری و چوسو و مدیر سایان را بردار و پس از ضیافت افطار در مسجد بلال، یک گوگوریو هم در صدا و سیمای ما برقرار کن. این هم سرنوشت کشور اینم چند تا عکس جدید از نیکا خانوم عکس دیروز (٠٧/٠٧/٨٨) نیکا: سلام... اول از همه بگم من میخواستم به مناسبت تولد عشقم قبل از شروع اتفاقات دیروز بگم جوجو جوووونم تولدت مبارک دیروز وقتی از اداره برگشتم خونه بعد از کمی ناخنک زدن به غذا لطفا کمک کنین و بگین واسه حوحو چی بخرم سلام... این پنجشنبه جمعه هم طبق معمول بیشتر پنجشنبه جمعههای دیگه با جنگ و دعوا بین من و جوجو گذشت دیشب عقد یکی از همکارهای اداری بود دیشب قبل از رفتن مامان اومد و طبق معمول همیشه پشت سرم وانیکاد خوند و فوت کرد تو صورتم گلی جووونم به سلامتی رئیس جمهور منتخب ملت به کوری چشم هستی یا فرشته دوستت دارم همه زندگیم
و بابا مامان رو در جریان قرار داد
. منم لودی رو طبق یک عملیات انحصاری
فرستادم تو دل مامان تا واسم اطلاعات کسب کنه
. اطلاعات بدست آمده توسط لودی به این شرح است: مامان گفته که بابا از شخصیت و متانت آقای جوجو فوقالعاده خوشش اومده
، ولی با وجود یک سری شرایط خاص جوجو
(که فعلا از گفتنش در انجا معذورم) نمیتونه جواب مثبت بده
.
و هایهای گریه کردم
که چرا تو باید همچین مشکلی داشته باشی
که بابای من نتونه به راحتی بهت ok بده
؟! باید باز هم بری و باهاش صحبت کنی
و بهش اعتماد بدی که میتونی منو خوشبخت کنی
. جوجو هم گفت: مگی جوونم
، به بابات میگم هر شرطی بذاره قبول میکنم
، هر چقدر میخواد مهریه بزنه قبول میکنم
، مینویسم و انگشت میزنم که در آینده هر چی (خونه، ماشین و ...) خریدم به اسم تو کنم
. نگران نباش
، درست میشه و من هم دلگرمتر از قبل و امیدوارتر در انتظار روزی هستم که بابا بالاخره به جوجو ok بده
...
...
، تو بد شرایطی هستم
. استرس دارم و نمیتونم تمرکز کنم واسه نوشتن
. انشااله خدا کمک کنه همه چیز درست بشه تا بتونم دوباره مثل روزهای قبل بنویسم...
...

. ولی طبق معمول تو اتاقش نبود
و در دفتر مدیر بسر میبرد
. خلاصه این رفت و آمدها ادامه داشت تا ساعت 4 که موفق شد ببینش
. بعد از کلی صحبت و گفتن شرایط و از این حرفها بابا جواب رد داد
. ولی جوجو میگه نهیی که بابات گفت نه محکمی نبود
. شاید میخواد تحقیق کنه
. شاید هم
...
. همچنان امیدم به خداست و دلم روشنتر از قبل
. میدونم بعد از یه سری مشکلات و سختیها روزهای خوش در انتظارمونه
. همچنان نیازمند دعاهای سبزتان هستیم
...
. به عبارتی روز دختر
. این روز رو به همه دخترای ایرانزمین تبریک میگم
...
. امیدوارم آقا عیدی خوبی بهمون بده
. منتظر خبرهای بعدی باشید
...
، میدونم روزهای سختی رو داری تحمل میکنی
. امیدوارم عمری باقی بمونه تا بتونم همه چیز رو جبران کنم
. امیدوارم خدا به دل مهربونت نیگاه کنه و همه چیز رو اونطور که تو دوست داری و میخوای درست کنه
. باز هم میگم با تمام وجودم دوستت دارم
...
...

. چقدر بده این همه تعطیلی
. تو این مملکت قشنگمون هم نمیدونی چیکار کنی و کجا بری
؟! این چند روز همهاش به پرستاری از ننه گذشت
. فقط یه پنجشنبه بعد از ظهر بود که با جوجو خان رفتم بیرون
و یه تابی خوردیم و به سیبنقرهیی سری زدیم و یه شوکو (شکلات + بستنی
) میل فرمودیم و به آش فروشی عزیز (واقع در سیمتری) مراجعه کردیم و آش رشتهیی خریدیم
و راهی منزل شدیم
.
و مامان خانوم به همراه آقای پدر تشریف بردن و ماشین ظرفشویی خریدن
و ما رو از این بلای بزرگ نجات دادن
. همراه ماشین ظرفشویی یه ضبط و پخش سونی هم خریدن
. آخه از زمانی که یاد دارم (دوران خوب طفولیت
) آقای پدر شعرهای مختلف میخوند و واسه خودش ضبط میکرد
. دیروز بعد از گدشت سالها دوری از نوارهای کاست، به اونا مراجعه کردیم و تجدید خاطراتی نمودیم
. یکی از نوار کاستها صدای کودکی من، آبجی دومی، لودی و آبجی بزرگه بود
. واااییی!!! یادش بخیر، سال 67
. چقدر دوران خوبی بود دوران کودکی
. وقتی نوار رو گوش میدادیم دلتنگی زیادی تو وجود بابا نشسته بود
و اونو برد به سالهای خیلی دور
. ییهو رفت تو فکر
، شاید به این فکر میکرد این قافله عمر عجب میگذرد
...
؟! حالم بهم میخوره از این مزخرفات صدا و سیما
. به هر طریقی باید سر مردم رو گرم کنن. اه
..
. برامون دعا کنین
...
. فعلا بای تا های
...
تا یه استخاره کوچولو بگیره
. منم دلم میخواست میرفتم، ولی یه عالمه کار سرم ریخته
...

(چون شرکت نفت پنجشنبهها هم تعطیله
) تصمیم گرفتم امروز آپ کنم
. الان زنگول کردم به آبجی بزرگه
. همینطور که باهاش صحبت میکردم گوشم به صدای نیکا بود
که از اونطرف میگفت ماماماماما، بابابابابا، گَگَگَگَگَگَ
و من از اینطرف گوشی دلم غش میرفت واسش
. آبجی ازم پرسید برنامه سفر بعدی کیه
؟ (آخه من سالی دو بار –تابستون و زمستون- میرم کرج
). گفتم احتمالا آخرای آذر یا اوایل دی
. گفت یه جور برنامه بچین که با هم برگردیم
. آخه تصمیم دارم امسال واسه آش رشته و حلیم
(نذر عاشورای مامان و تاسوعای مامانی
) اهواز باشم. منم گفتم چـــــــشــــــم
!!
. چهره نیکا رو با دو تا دندون تو ذهنم تجسم کردم
. قربووونش برم
...
. حال داد خدایی بهمون
. با اینکه داشتم از خستگی میمردم
ولی نشستم و بازی رو تا دقیقه آخر نیگاه کردم
. عجب بازی قشنگی بود
، کلی آبرومونو جلو این تهرانیهای سوسول
(منظورم بازیکنای استقلال تهرانه
) خریدن. کلی فاز داد
. با اینکه من طرفدار رنگ آبی نیستم
ولی وقتی اسم تیمهای شهرمون میاد رگ غیرت میگیره
و خونمون جوش میاد
...
تصمیم بر این شد که خودش بره پیش آقای پدر و باهاش صحبت کنه
. استرسم هزار برابر شده
. امیدوارم خدا خودش کمکمون کنه
.
! به کوری چشم تو آشغالِ عوضی جریان ازدواج ما درست میشه
و وقتی اومدم اینجا اعلام کردم حسابی کِش میای و دوست دارم ببینم اونموقع حرفی برای گفتن داری یا نه
؟ در ضمن اسم و لقب خودتو به من نسبت نده
. کثافتِ کثیفِ آشغالِ نجس
...
، خدایی این نکبت خیلی رو اعصابم میره.
یکی نیست بگه به تو چه مربوطه که بین من و جوجو چی هست و چی میگذره و چی میشه
؟ بعضیها نشستن و فقط انرژی منفی میفرستن
. بمیری الهی
... باز هم ببخشید
...
...

! بالاخره حکم اعدام بهنود شجاعی رو صادر کردن
و متاسفانه دیروز این حکم اجرا شد و داغ بزرگی به دل همه مردم ایران گذاشت
. نوجوان 21 سالهی بیگناهی که با سنگدلی تمام پدر و مادر مقتول بالای چوبه دار رفت
و اینطور که گفتن خود پدر و مادر مقتول طناب دار رو به گردنش انداخت و صندلی رو از زیر پاش کشید
. دیشب قبل از خواب به این موضوع فکر میکردم
که الان اون پدر و مادر سنگدل چه حسی داره
؟ آیا امشب راحت به خواب میره
؟ آیا عذاب وجدان داره
؟ نمیدونم، انگار واقعاً آخر زمان رسیده
. اینو بخونید
، من که جیگرم آتیش گرفته. لعنت به مملکت ما
...
. نمیدونم این خاندایی جوجو خان کی قراره بره پیش آقای پدر
، ولی هر کی دارم از استرس میمیرم
. موضوع بالا هم مزید بر علت شده
. با خوندن متن معرفی شده حتی نتونستم صبحانه بخورم
. داغونم، داغوون
...
...
؟

. روز تولد همراه جوجو رفتم بازار طلا فروشها و یه سکه واسه مامان خریدم
. بعد هم راهی کیانپارس شدیم و رفتیم کیک خریدیم
و بعد از کلی گشتن راهی خونه شدیم و خلاصه تولد مامان در کمال خوشی برگزار شد و جای همه خالی بود
...
. علتش هم اینه که توی این هفته قراره دایی جوجو بره و با آقای پدر در مورد من و جوجو صحبت کنه
. نگرانم
. چون ممکنه به هر دلیل بچهگانهای بابا قبول نکنه
. واسم دعا کنین. بخصوص تو دوست جونم (منم)، وقتی رفتی امام رضا حتما واسم دعا کن و بگو همه چیز رو درست کنه تا با خودش برم پابوسش
...
. از تو خونه موندن
، از بحثهای بیخود با جوجو
، از گیر دادنهای الکی که از بیکاری سرچشمه میگیره
و ... خسته شدم
. باز هم دعوای منو جوجو
. ولی طبق معمول بعد از گذشت ده دقیقه جوجو زنگول کرد و معذرت خواست
و طبق معمول گفت این بداخلاقیها رو بذار به حساب دوری
. منم طبق معمول جواب دادم: حساب دوری خیلی رفته بالا
. مواظب بهش باش
. اونم طبق معمول نیشش تا بناگوش باز میشه
و همه چیز ختم به خیر میشه
...
. تلفنو برداشتم و باهاش تماس گرفتم
. بعد از احوالپرسی خودش طبق معمول این چندین مدت سریع رفتم سراغ حال مادربزرگش
. آخه مادر بزرگ سوری جونم هم مثل ننه من سکته کرده و تو جا افتاده بود
. وقتی حالشو پرسیدم گفت که هفته گذشته فوت کرده
. خیلی دلم گرفت و بهش تسلیت گفتم
و بعد از کلی حرف دیگه باهاش خداحافظی کردم
. فردا شبش هم با خونه مامانش تماس گرفتم
و به مامانش هم تسلیت گفتم. چون وظیفهام بود و به قول معروف نون و نمکشون رو خورده بودم
...
و استرس دارم
که این چند روز این ترانه ابی رو دارم گوش میدم
و با خودم زمزمه میکنم:
از این تکرار دلم گرفته
دلم میخواد گریه کنم
بارون ببار دلم گرفته
برای گم کردن خویش
رها شدن از کم و بیش
برای در خود گم شدن
جدا از این مردم شدن
بهانهی گریه میخوام
بهانهی فریاد زدن
بیا تو باش ای مهربان
بهانهی گریهی من
از روزگار دلم گرفته
از این تکرار دلم گرفته
دلم میخواد گریه کنم
بارون ببار دلم گرفته
از من دیگه هیچی نمونده
یه قصهام صد باره خونده
امروز هوا هوای گریهس
گونههامو بارون پوشونده
ابر غمم بارون نمیشه
درد سکوت درمون نمیشه
بخون برام از پشت شیشه
درد سکوت درمون نمیشه
از روزگار دلم گرفته
از این تکرار دلم گرفته
دلم میخواد گریه کنم
بارون ببار دلم گرفته
و میمیری واسش
از صبح اول وقت باهات تماس بگیره و قربون صدقهات بره و اساماس عشقولانهیی بفرسته
...
؟ بیصبرانه منتظر اون روز هستم
...
!!!!! تو منو از کجا پیدا کردی
؟!!

. اصلا فرصت سرخاروندن ندارم
. از صبح که میام اداره پای کامپیوتر مشغول تایپ نامه هستم تا ساعت 12 که میرم ناهار
و بعد از برگشت دوباره کار و تایپ نامه تا ساعت یک ربع به چهار که برم خونه
. خیلی خسته شدم. تو یکهفتهی گذشته هم اوضاع خوابم حسابی بهم ریخت
(حضور نیکا در خونه) و حسابی کسل هستم
. فردا (پنجشنبه) هزار و یک کار دارم ولی ترجیح میدم بخوابم
و کارامو بعداً انجام بدم
. راستی اون خانومه یادتونه که باهاش سر تایپ نامه دعوام شد
؟! خدا رو شکر از اینجا ترخیص شد
و الان دارم با خیال راحت و در کمال آرامش به کارم ادامه میدم. به عبارتی خر کیفم
...
. با آبجی دومی تصمیم گرفتیم براش یه سکه بخریم
. بعداً میتونه اگه خواست بفروشه و استفاده کنه
. مسئولیت خرید هم طبق معمول همیشه گردن منه. بعد از ظهر با آقای جوجو میرم واسه خرید
. کیک تولدش هم از شیرینی فروشی خاطره (کیانپارس) تهیه میشه
. جای همه خالی، شیرینیهاش معرکهست
. میخورم براتون تعریف میکنم
...
. از یه طرف مسئله کاری و حق و ناحق کردن تو این اداره خراب شده از یک طرف فکر کردن به برخورد زشت و زننده آبجی بزرگه باهاش
باعث شدن که تو خونه کمتر صحبت کنه و تو خودش باشه
.
...
...
. پیشنهاد میکنم دانلود کنین
. سنگ قبر با صدای آرتوش
آنکه چون آیینه با من رو برو بود
دردو نفرین ,دردو نفرین بر سفر باد
سرنوشت این جدایی دست او بود
گریه مکن که سرنوشت
گر مرا از تو جدا کرد
عاقبت دلهایمان با غم هم آشنا کرد
چهره اش آیینه کیست آنکه با من روبرو بود دردو نفرین بر سفر این گناه از دست او بود
ای شکسته خاطر من روزگارت شادمان باد ای درخت پر گل من نو بهارت ارغوان باد
ای دلت خورشید خندان ,سینه تاریک من سنگ قبر آرزو بود.
آنچه کردی با دل من قصه سنگو سبو بود
من گلی پژ مرده بودم گر تورا صد رنگو بو بود.
ای دلت خورشید خندان ,سینه تاریک من سنگ قبر آرزو بود
ای شکسته خاطر من روزگارت شادمان باد ای درخت پر گل من نو بهارت ارغوان باد
ای دلت خورشید خندان ,سینه تاریک من سنگ قبر آرزو بود
. مواظب به جوجوی من باش
...

. جو خونه یه جو غیر قابل تحمل بود
. آبجی بزرگه حسابی مشغول بستن چمدون بود و نیکا هم مدام از این بغل به اون بغل پاس داده میشد
گاهی هم سر بغل کردنش بحث پیش میاومد
. خلاصه بعد از گذشت سه ربع ساعتی مامان، بابا و آبجی دومی آماده شدن تا آبجی بزرگه و نیکا رو برسونن فرودگاه
. لحظه خداحافظی خیلی خودمو نگه داشتم که گریه نکنم
. اما نشد که نشد
. مثل ابر بهار اشکام سرازیر شد و دل از نیکا نمیکندم
. بعد از کلی ماچ و بوسه بالاخره رفتن و ما رو با هزاران غم تنها گذاشتن
. بعد از رفتن اونا تصمیم گرفتم خودمو سرگرم کنم تا غصه فراموشم بشه
و رفتم سروقت ننه از تخت بلندش کردم و بهش غذا دادم. بعد هم با اینکه خیلی خوابم میومد
ولی رفتم پیش لودی (پای کامپیوتر) و با هم نشستیم و یه فیلم ترسناک (روحی) دیدیم
. خلاصه کلام دیشب جو سنگینی تو خونه حاکم بود و هیچکس حال و حوصله صحبت کردن نداشت
و همه سرشون به کار خودشون بود
. منم الان هم خیلی خوابم میاد
و هم دلم گرفته
و حرف دیگهای ندارم که بزنم
. پس بای تا های
....
. نمیدونم چی بخرم واسش
. دو روزه از جوجو کمک خواستم ولی هنوز پیشنهادی نداده
. شما کمک کنین
...


. روز تولد جوجو خان (سه شنبه) قرار شد بعد از ظهر ساعت 6:30 از خونه بزنیم بیرون
. ولی از اونجایی که بنده هنوز هدیه رو آماده نکرده بودم
ساعت یک ربع به شش از خونه زدم بیرون و رفتم سمت بازار
. بعد از کلی اندیشه در مورد هدیه
به این نتیجه رسیدم که یک عدد مسواک برقی + یک سِت ژیلت بخرم واسش
. بعد از خرید رفتم زیر زمین قیصریه صدف و هدیهها رو دادم تزئین کردن
و با کلی ذوق و شوق رفتم سر قرار
. از اونجا هم با جوجو خان رفتیم سانبرگر و اونجا کلی سفارشات دادیم
و من با عشقولانگی کامل هدیهها رو بهش دادم
و اونم حسابی از خودش ذوق در کرد
. خلاصه شب فوقالعاده خوبی بود
. جای همه خالی بود
...
و قرار بود با هم بریم بیرون
. ولی از اونجایی که بازی مزخرف استقلال و پرسپولیس بود
و خاله خانم و دو تا گرگعلی و مامانی و شوشوی خاله خانوم واسه ناهار اومدن اونجا
کل برنامههامون بهم خورد و تصمیم بر این شد که توی این هفته از خجالت هم دربیایم
و بریم بیرون و یه صفایی بکنیم و دیروز رو فقط با فرستادن اساماسهای عشقولانهای گذروندیم
...
. از همین الان دلتنگشم
. اینم چندتا عکس دیگه
...



. کسی که با تمام وجودم دوستش دارم
. چون با اومدن اون به زندگیم همه چیز تغییر کرد
و من که امیدی به آینده و ادامه زندگی نداشتم
الان به عشق اون روزها رو میگذرونم و به آینده امیدوارتر شدم
. پس وظیفه منه که همیشه بهترینها رو واسش از خدا آرزو کنم
. امیدوارم سالهای سال خوب و خوش و سلامت کنارم باشی
. با تمام وجود دوستت دارم مهربونم
... تولدت مبارک
...
. از خدا برای ایشون هم سلامتی و خوشی رو آرزو دارم
. امیدوارم همیشه سبز باقی بمونه
و به اهدافش برسه
...
. دوست داشتم شما هم میخوندین. شاید مثل من یه لبخند تلخ به لباتون بشینه
...
جومونگ زدهی ما...
. فسقل بچه
خواب و خوراکو ازم گرفته. دارم از کمبود خواب میمیرم
...



(جوجو خان
) فردا بلاگم رو آپ کنم. اما دیروز اتفاقاتی افتاد که مجبور شدم امروز آپ کنم
.
. امیدوارم هزاران سال به خوشی و با سلامتی در کنار خانواده (من و نینی آینده
) زندگی کنی و همیشه منو دوست داشته باشی
(چه پر روم من
!!!)
رفتم خوابیدم تا ساعت 6:30
که با صدای مامان بیدار شدم
. بعد از کمی پلکیدن رفتم حمام و اومدم و نشستم به نوشتن یه چیزهایی عشقولانهای
. نیگاه به ساعت کردم دیدم ساعت یه ربع به هشت شبه و بابا هنوز برنگشته خونه
!! به داداشی گفتم یه زنگ زد به گوشی بابا و جویای احوالاتش شد و پرسید که چرا دیر اومده
؟ گفت کارم زیاد بود و الان سر فاز هستم و دارم میام
. خلاصه صدای باز شدن در رو شنیدم و بعد از اون صدای فریاد داداشی که گفت آجییییییییییییییی
و بعد هم صدای گریه نیکا بلند شد
. وقتی پریدم تو هال دیدم آبجی بزرگه و نینی خاله اومدن خونهامون
. ووواااااییییی که چقدر خوشحال شدم
. از خوشحالی بال در آوردم
. آبجی و نینی تا یکشنبه آینده اینجا هستن و خلاصه حسابی خوش میگذرونیم
. چند ساعت بعد گرگعلی کوچیکه زنگول کرد به موبایلم و گفت که خاله خانوم آش رشته پخته
و دارن میان خونه ما که بریم تو آلاچیق باغ بشینیم و بخوریم
. خلاصه یه مراسم سورپرایز کنون هم برای خاله برو بچز داشتیم
. آخر شب هم که لودی اومد خونه با دیدن نیکا خشکش زد
. قیافهاش دیدن داشت
. تا ساعت 2:30 بیدار بودیم و با دیدن آلبومها یاد گذشته رو زنده کردیم
و کلی خندیدیم
. این بود مراسم سورپرایزکنون ما
...
؟ خسته شدم از بس براش کفش و لباس و عطر و ادکلن و کراوات و ... خریدم
.

تا اینکه امروز صبح آشتی کردیم
(به کوری چشم خیلیها
). چیکار کنم باید یه جوری این روزها رو بگذرونم دیگه
، پاچهگیری هم شده یه تنوع توی زندگی بنده
. بخاطر این چند روز اعصاب خردی منو ببخش جوجو جووونم
....
. خیلی با هم صمیمی هستیم
. وقتی از آرایشگاه اومد سالن با دیدنش اشک از چشمام سرآزیر شد
. بهم التماس میکرد که مگی جونم تو رو خدا گریه نکن
. منم گریهام میگیره، منم گفتم چشم و اشکامو پاک کردم
. مادر شوورش اومد با یه حالتی بهم گفت چرا گریه میکنی
؟ گفتم خوب دوستمه و براش خوشحالم
. اونم یه چپچپی نیگام کرد و رفت به ادامه قر دادنش برسه
...
(آخه خیلی خوچگل شده بودم
). وقتی رفتم سالن یکی از همکارا بهم گفت مگی تو نسبت به دو تا خواهرت (لودی و آبجی دومی) چقدر چاقی
!!! (یکی نیست بهش بگه میمیری بگی ماشااله
؟) وقتی رسیدم خونه حالم از این رو به اون رو شد
. حالا میگه اگه مردی خودتو نگه دار. گلاب به روتون حالت تهوع و سر گیجه
. مامان گفت هزار بار بهت گفتم وقتی همچین جاهایی میری وانیکادت رو بنداز گردنت
. خوب شد که خوندمش وگرنه باید امشب تو بیمارستان میبودیم
. خلاصه تا صبح نخوابیدم
. الانم همونطورم
. تو چشمام هم انگار نمک پاچیدن
. خوابم میاد فطیر
. چشمت در بیاد حسود بخیل
. چشم نداری خوش تیپ ببینی؟ هاهاها
؟؟!!
، قربونت برم من نمیتونم برای دوستای بلاگفایی کامنت بذارم
. اصلا چرا نمییای پرشینبلاگ وبلاگ درست کنی
؟ دلم خیلی برات تنگولیده
. کلی واست اساماس فرستادم ولی Failed میشه
. بیخبرم نذار خانومی
...
!! رفت نیویورک و توی سازمان ملل سخنرانی کرد
. چقدر هم کشورها استقبال کردن
!! کشورهای اسرائیل، آمریکا، آلمان، فرانسه، ایتالیا و انگلستان که حسابی ما رو شرمنده خودشون کردن
. مردم هم بیرون سازمان ملل و دم درب هتل اقامت حضرات سنگ تمام گذاشتن
. اخبار ایران هم که همه چیز رو اوکی نشون داد
. در کل همه چیز خوب بود
...
...
| Design By : nightSelect.com |

