روزگار من

اتفاقات روزمره زندگی من

سلام...لبخند

بحث خواستگاری جوجو از من به خونه هم انتقال پیدا کردمژه و بابا مامان رو در جریان قرار دادنیشخند. منم لودی رو طبق یک عملیات انحصاریشیطان فرستادم تو دل مامان تا واسم اطلاعات کسب کنهعینک. اطلاعات بدست آمده توسط لودی به این شرح است: مامان گفته که بابا از شخصیت و متانت آقای جوجو فوق‌العاده خوشش اومدهاوه، ولی با وجود یک سری شرایط خاص جوجو افسوس(که فعلا از گفتنش در انجا معذورم) نمی‌تونه جواب مثبت بدهآخ.

با شنیدن حرفهای لودی سریع گوشی رو برداشتم و به جوجو زنگول کردمبه من زنگ بزن و های‌های گریه کردمگریه که چرا تو باید همچین مشکلی داشته باشیگریه که بابای من نتونه به راحتی بهت ok بدهکلافه؟! باید باز هم بری و باهاش صحبت کنیمشغول تلفن و بهش اعتماد بدی که می‌تونی منو خوشبخت کنیخیال باطل. جوجو هم گفت: مگی جوونمبغل، به بابات می‌گم هر شرطی بذاره قبول می‌کنماز خود راضی، هر چقدر می‌خواد مهریه بزنه قبول می‌کنمتعجب، می‌نویسم و انگشت می‌زنم که در آینده هر چی (خونه، ماشین و ...) خریدم به اسم تو کنمعینک. نگران نباشماچ، درست می‌شه و من هم دلگرمتر از قبل و امیدوارتر در انتظار روزی هستم که بابا بالاخره به جوجو ok بدهخیال باطل...

همچنان نیازمند دعاهای سبزتان هستیمفرشته...

ببخشید که کم می‌نویسمناراحت، تو بد شرایطی هستمخنثی. استرس دارم و نمی‌تونم تمرکز کنم واسه نوشتناسترس. انشااله خدا کمک کنه همه چیز درست بشه تا بتونم دوباره مثل روزهای قبل بنویسم...

دوستتون دارم هوارتااااابغل...

نوشته شده در چهارشنبه ٢٩ مهر ۱۳۸۸ساعت ۸:٢٤ ‎ق.ظ توسط مگنولیا نظرات () |

سلام...مژه

دیروز صبح بالاخره آقای جوجو رفت سمت دفتر باباهورا. ولی طبق معمول تو اتاقش نبود سبزو در دفتر مدیر بسر می‌بردقهر. خلاصه این رفت و آمدها ادامه داشت تا ساعت 4 که موفق شد ببینشتشویق. بعد از کلی صحبت و گفتن شرایط و از این حرفها بابا جواب رد دادآخ. ولی جوجو می‌گه نه‌یی که بابات گفت نه محکمی نبودمشغول تلفن. شاید می‌خواد تحقیق کنهمتفکر. شاید همنگران...

دیروز توی مسیر همه‌اش داشتم دعا می‌کردم و صلوات می‌فرستادم تا از استرسم کم بشهاسترس. همچنان امیدم به خداست و دلم روشن‌تر از قبلمژه. می‌دونم بعد از یه سری مشکلات و سختیها روزهای خوش در انتظارمونهعینک. همچنان نیازمند دعاهای سبزتان هستیمفرشته...

فردا تولد حضرت معصومه (ع) هستفرشته. به عبارتی روز دخترعینک. این روز رو به همه دخترای ایران‌زمین تبریک می‌گمقلب...

قرار شد نوبت بعدی که جوجو می‌ره پیش بابا صحبت بکنه 6 آبان (دو روز قبل از تولد آقا امام رضا (ع) باشهمژه. امیدوارم آقا عیدی خوبی بهمون بدهفرشته. منتظر خبرهای بعدی باشیدچشمک...

به جوجو نوشت: عشق منقلب، می‌دونم روزهای سختی رو داری تحمل می‌کنینگران. امیدوارم عمری باقی بمونه تا بتونم همه چیز رو جبران کنمماچ. امیدوارم خدا به دل مهربونت نیگاه کنه و همه چیز رو اونطور که تو دوست داری و می‌خوای درست کنهماچ. باز هم می‌گم با تمام وجودم دوستت دارمبغل...

دوستتون دارم هوارتاااابغل...

نوشته شده در دوشنبه ٢٧ مهر ۱۳۸۸ساعت ۸:٢۸ ‎ق.ظ توسط مگنولیا نظرات () |

سلام...بغل

دلتنگ شده بودم حسابیناراحت. چقدر بده این همه تعطیلیسبز. تو این مملکت قشنگمون هم نمی‌دونی چیکار کنی و کجا بریآخ؟! این چند روز همه‌اش به پرستاری از ننه گذشتفرشته. فقط یه پنجشنبه بعد از ظهر بود که با جوجو خان رفتم بیرونخجالت و یه تابی خوردیم و به سیب‌نقره‌یی سری زدیم و یه شوکو (شکلات + بستنیخوشمزه) میل فرمودیم و به آش فروشی عزیز (واقع در سی‌متری) مراجعه کردیم و آش رشته‌یی خریدیم خوشمزهو راهی منزل شدیممژه.

بالاخره پنجشنبه شب طلسم شکسته شداوه و مامان خانوم به همراه آقای پدر تشریف بردن و ماشین ظرف‌شویی خریدننیشخند و ما رو از این بلای بزرگ نجات دادناوه. همراه ماشین ظرف‌شویی یه ضبط و پخش سونی هم خریدنمژه. آخه از زمانی که یاد دارم (دوران خوب طفولیتخیال باطل) آقای پدر شعرهای مختلف می‌خوند و واسه خودش ضبط می‌کردلبخند. دیروز بعد از گدشت سالها دوری از نوارهای کاست، به اونا مراجعه کردیم و تجدید خاطراتی نمودیمخیال باطل. یکی از نوار کاستها صدای کودکی من، آبجی دومی، لودی و آبجی بزرگه بودخنده. واااییی!!! یادش بخیر، سال 67فرشته. چقدر دوران خوبی بود دوران کودکیقهقهه. وقتی نوار رو گوش می‌دادیم دلتنگی زیادی تو وجود بابا نشسته بودنگران و اونو برد به سالهای خیلی دورخیال باطل. ییهو رفت تو فکرمتفکر، شاید به این فکر می‌کرد این قافله عمر عجب می‌گذرددل شکسته...

هیچ توجه دارین این سریال دلنوازان چقدر مزخرفهسبز؟! حالم بهم می‌خوره از این مزخرفات صدا و سیمامنتظر. به هر طریقی باید سر مردم رو گرم کنن. اهزبان..

دو روز دیگه آقای جوجو می‌ره پیش بابا و باهاش صحبت می‌کنهاسترس. برامون دعا کنینخنثی...

اصلا حس نوشتن نیستسبز. فعلا بای تا هایبای بای...

پ.ن: الان جوجو زنگول کرد و گفت داره می‌ره حرم علی‌بن‌مهزیارفرشته تا یه استخاره کوچولو بگیرهمژه. منم دلم می‌خواست می‌رفتم، ولی یه عالمه کار سرم ریختهگریه...

 

نوشته شده در شنبه ٢٥ مهر ۱۳۸۸ساعت ٧:٥۳ ‎ق.ظ توسط مگنولیا نظرات () |

سلام...لبخند

چونکه فردا تعطیله و بنده دیگه اداره نمیام تا شنبهفرشته (چون شرکت نفت پنجشنبه‌ها هم تعطیلههورا) تصمیم گرفتم امروز آپ کنمزبان. الان زنگول کردم به آبجی بزرگهفرشته. همینطور که باهاش صحبت می‌کردم گوشم به صدای نیکا بودقلب که از اونطرف می‌گفت ماماماماما، بابابابابا، گَگَگَگَگَگَ ماچو من از اینطرف گوشی دلم غش می‌رفت واسشخوشمزه. آبجی ازم پرسید برنامه سفر بعدی کیهسوال؟ (آخه من سالی دو بار –تابستون و زمستون- می‌رم کرجعینک). گفتم احتمالا آخرای آذر یا اوایل دیمژه. گفت یه جور برنامه بچین که با هم برگردیمتعجب. آخه تصمیم دارم امسال واسه آش رشته و حلیمخوشمزه (نذر عاشورای مامان و تاسوعای مامانینیشخند) اهواز باشم. منم گفتم چـــــــشــــــمچشمک!!

راستی نیکا دو تا دندونای پایینش دراومدهنیشخند. چهره نیکا رو با دو تا دندون تو ذهنم تجسم کردمخیال باطل. قربووونش برمبغل...

آقا دیروز تیم شهرمون (اس‌اس اهواز) چه کولاکی به پا کردهورا. حال داد خدایی بهمونمژه. با اینکه داشتم از خستگی می‌مردمخمیازه ولی نشستم و بازی رو تا دقیقه آخر نیگاه کردمیول. عجب بازی قشنگی بوداز خود راضی، کلی آبرومونو جلو این تهرانیهای سوسولسبز (منظورم بازیکنای استقلال تهرانهنیشخند) خریدن. کلی فاز دادهورا. با اینکه من طرفدار رنگ آبی نیستماز خود راضی ولی وقتی اسم تیمهای شهرمون میاد رگ غیرت میگیرهنیشخند و خونمون جوش میادچشمک...

بعد از کلی صحبت با آقای جوجوبه من زنگ بزن تصمیم بر این شد که خودش بره پیش آقای پدر و باهاش صحبت کنهآخ. استرسم هزار برابر شدهاسترس. امیدوارم خدا خودش کمکمون کنهناراحت.

وسط نوشت: جناب هستی یا خانوم هستی یا هر خر دیگه‌یی که هستیعصبانی! به کوری چشم تو آشغالِ عوضی جریان ازدواج ما درست می‌شه زبان و وقتی اومدم اینجا اعلام کردم حسابی کِش میای و دوست دارم ببینم اونموقع حرفی برای گفتن داری یا نهمنتظر؟ در ضمن اسم و لقب خودتو به من نسبت ندهعصبانی. کثافتِ کثیفِ آشغالِ نجسزبان...

با عرض پوزش از همه دوستان عزیزم بخاطر بددهنی‌های بالاخنثی، خدایی این نکبت خیلی رو اعصابم می‌ره.کلافه یکی نیست بگه به تو چه مربوطه که بین من و جوجو چی هست و چی می‌گذره و چی می‌شهعصبانی؟ بعضی‌ها نشستن و فقط انرژی منفی می‌فرستنسبز. بمیری الهیکلافه... باز هم ببخشیدناراحت...

دوستتون دارم هوارتاااااااااابغل...

نوشته شده در سه‌شنبه ٢۱ مهر ۱۳۸۸ساعت ۱٠:٤٩ ‎ق.ظ توسط مگنولیا نظرات () |

سلام...ناراحت

نمی‌دونم دیروز خبرها رو گوش دادین یا نهدل شکسته! بالاخره حکم اعدام بهنود شجاعی رو صادر کردنگریه و متاسفانه دیروز این حکم اجرا شد و داغ بزرگی به دل همه مردم ایران گذاشتآخ. نوجوان 21 ساله‌ی بیگناهی که با سنگدلی تمام پدر و مادر مقتول بالای چوبه دار رفت نگرانو اینطور که گفتن خود پدر و مادر مقتول طناب دار رو به گردنش انداخت و صندلی رو از زیر پاش کشیدگریه. دیشب قبل از خواب به این موضوع فکر می‌کردممتفکر که الان اون پدر و مادر سنگدل چه حسی دارهسوال؟ آیا امشب راحت به خواب می‌رهخواب؟ آیا عذاب وجدان دارهآخ؟ نمی‌دونم، انگار واقعاً آخر زمان رسیدهسبز. اینو بخونیدگریه، من که جیگرم آتیش گرفته. لعنت به مملکت ماکلافه...

استرسم همچنان پابرجاستاسترس. نمی‌دونم این خان‌دایی جوجو خان کی قراره بره پیش آقای پدرافسوس، ولی هر کی دارم از استرس می‌میرماسترس. موضوع بالا هم مزید بر علت شدهآخ. با خوندن متن معرفی شده حتی نتونستم صبحانه بخورمخنثی. داغونم، داغوونگریه...

التماس دعا دارم از همه. امیدوارم روزی که باید خبر خوب بدم زودتر بیادناراحت...

پ.ن: کسی می‌تونه شماره دفتر حاج آقا جعفری تبار (قم) رو برام گیر بیاره{#emotions_dlg.e2}؟

نوشته شده در دوشنبه ٢٠ مهر ۱۳۸۸ساعت ۸:٥۱ ‎ق.ظ توسط مگنولیا نظرات () |

سلام...لبخند

اول بتعریفم از تولد مامان خانومیهورا. روز تولد همراه جوجو رفتم بازار طلا فروشها و یه سکه واسه مامان خریدماز خود راضی. بعد هم راهی کیانپارس شدیم و رفتیم کیک خریدیم   و بعد از کلی گشتن راهی خونه شدیم و خلاصه تولد مامان در کمال خوشی برگزار شد و جای همه خالی بودچشمک...

از چهار شنبه گذشته تا امروز سراپا استرس هستماسترس. علتش هم اینه که توی این هفته قراره دایی جوجو بره و با آقای پدر در مورد من و جوجو صحبت کنهنیشخند. نگرانماسترس. چون ممکنه به هر دلیل بچه‌گانه‌ای بابا قبول نکنهگریه. واسم دعا کنین. بخصوص تو دوست جونم (منم)، وقتی رفتی امام رضا حتما واسم دعا کن و بگو همه چیز رو درست کنه تا با خودش برم پابوسشماچ...

از پنجشنبه جمعه‌ها حالم بهم می‌خورهسبز. از تو خونه موندنکلافه، از بحثهای بیخود با جوجوآخ، از گیر دادن‌های الکی که از بیکاری سرچشمه می‌گیرهافسوس و ... خسته‌ شدمگریه. باز هم دعوای منو جوجوعصبانی. ولی طبق معمول بعد از گذشت ده دقیقه جوجو زنگول کرد و معذرت خواستابرو و طبق معمول گفت این بداخلاقیها رو بذار به حساب دوریدروغگو. منم طبق معمول جواب دادم: حساب دوری خیلی رفته بالاقهر. مواظب بهش باشمشغول تلفن. اونم طبق معمول نیشش تا بناگوش باز می‌شهنیشخند و همه چیز ختم به خیر می‌شهاوه...

چهارشنبه شب ییهو دلم هوای سوری‌جونم  رو کردخیال باطل. تلفنو برداشتم و باهاش تماس گرفتممژه. بعد از احوالپرسی خودش طبق معمول این چندین مدت سریع رفتم سراغ حال مادربزرگشلبخند. آخه مادر بزرگ سوری جونم هم مثل ننه من سکته کرده و تو جا افتاده بوددل شکسته. وقتی حالشو پرسیدم گفت که هفته گذشته فوت کردهتعجب. خیلی دلم گرفت و بهش تسلیت گفتمگریه و بعد از کلی حرف دیگه باهاش خداحافظی کردمبامن حرف نزن. فردا شبش هم با خونه‌ مامانش تماس گرفتمفرشته و به مامانش هم تسلیت گفتم. چون وظیفه‌ام بود و به قول معروف نون و نمکشون رو خورده بودملبخند...

اونقدر دلم گرفتهدل شکسته و استرس دارماسترس که این چند روز این ترانه ابی رو دارم گوش می‌دمخیال باطل و با خودم زمزمه می‌کنم:

از روزگار دلم گرفته
از این تکرار دلم گرفته
دلم می‌خواد گریه کنم
بارون ببار دلم گرفته

برای گم کردن خویش
رها شدن از کم و بیش
برای در خود گم شدن
جدا از این مردم شدن

بهانه‌ی گریه می‌خوام
بهانه‌ی فریاد زدن
بیا تو باش ای مهربان
بهانه‌ی گریه‌ی من

از روزگار دلم گرفته
از این تکرار دلم گرفته
دلم می‌خواد گریه کنم
بارون ببار دلم گرفته

از من دیگه هیچی نمونده
یه قصه‌ام صد باره خونده
امروز هوا هوای گریه‌س
گونه‌هامو بارون پوشونده

ابر غمم بارون نمی‌شه
درد سکوت درمون نمی‌شه
بخون برام از پشت شیشه
درد سکوت درمون نمی‌شه

از روزگار دلم گرفته
از این تکرار دلم گرفته
دلم می‌خواد گریه کنم
بارون ببار دلم گرفته

چه حالی میده اونی که دوستش داریقلب و می‌میری واسشماچ از صبح اول وقت باهات تماس بگیره و قربون صدقه‌ات بره و اس‌ام‌اس عشقولانه‌یی بفرستهبغل...

شما به این معتقدید که بالاخره یه روز خدا سزای آدمهای بد رو میدهمتفکر؟ بیصبرانه منتظر اون روز هستمخیال باطل...

پ.ن:  حمیـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدتعجب!!!!! تو منو از کجا پیدا کردیسوال؟!!

نوشته شده در شنبه ۱۸ مهر ۱۳۸۸ساعت ۱٠:٠۱ ‎ق.ظ توسط مگنولیا نظرات () |

سلام...خنثی

اینروزا گرفتاری کاری خیلی زیادهکلافه. اصلا فرصت سرخاروندن ندارمافسوس. از صبح که میام اداره پای کامپیوتر مشغول تایپ نامه هستم تا ساعت 12 که می‌رم ناهارعصبانی و بعد از برگشت دوباره کار و تایپ نامه تا ساعت یک ربع به چهار که برم خونهناراحت. خیلی خسته شدم. تو یکهفته‌ی گذشته هم اوضاع خوابم حسابی بهم ریختآخ (حضور نیکا در خونه) و حسابی کسل هستمخمیازه. فردا (پنجشنبه) هزار و یک کار دارم ولی ترجیح می‌دم بخوابمخمیازه و کارامو بعداً انجام بدمچشمک. راستی اون خانومه یادتونه که باهاش سر تایپ نامه دعوام شدسبز؟! خدا رو شکر از اینجا ترخیص شدنیشخند و الان دارم با خیال راحت و در کمال آرامش به کارم ادامه می‌دم. به عبارتی خر کیفمنیشخند...

امروز تولد مامان خانومی هستشماچ. با آبجی دومی تصمیم گرفتیم براش یه سکه بخریممژه. بعداً می‌تونه اگه خواست بفروشه و استفاده کنهنیشخند. مسئولیت خرید هم طبق معمول همیشه گردن منه. بعد از ظهر با آقای جوجو می‌رم واسه خریدقلب. کیک تولدش هم از شیرینی فروشی خاطره (کیانپارس) تهیه می‌شهخوشمزه. جای همه خالی، شیرینی‌هاش معرکه‌ستخوشمزه. می‌خورم براتون تعریف می‌کنمچشمک...

اینروزها بابا خیلی افسرده‌ستافسوس. از یه طرف مسئله کاری و حق و ناحق کردن تو این اداره خراب شده از یک طرف فکر کردن به برخورد زشت و زننده آبجی بزرگه باهاش متفکرباعث شدن که تو خونه کمتر صحبت کنه و تو خودش باشهابرو.

جریان اداره اینه که بدجور دارن حق و حق‌خوری می‌کنن. یکی نیست به اینا بگه حالا چون بابای بنده‌خدای من مثل خیلی‌ها متظاهر نیست و همیشه با همه روراسته و تو کارش صداقت داره باید اینطور باهاش برخورد بشه؟ راننده‌اشو بگیرن بدن به یکی دیگه که سمتش از بابای من پایین‌تره؟ حالم داره بهم می‌خوره از این مملکت خراب شده. خاک تو سرشون کنن. بابای بیچاره من هشت سال زیر توپ و تانک دشمن توی اون صدا سیمای مزخرف و خراب شده و دروغگو کار کرد و اولین خبرنگار دوران جنگ بود، حالا چون نرفت مثل خیلی‌ها دنبال سوابقش تا بتونه برای روز مبادا استفاده کنه باید اینطور باهاش برخورد بشه؟ خاک تو سرشون کنن با این مملکت خاک بر سرشونعصبانی...

جریان برخورد آبجی بزرگه هم این بود که هر وقت بابا میومد نیکا رو بغل کنه با خودش ببره بیرون توی باغ یا هر جای دیگه آبجی بزرگه خیلی بد باهاش برخورد می‌کرد که نبرش بیرون و بذار یه کم تو رورووکش راه بره و بذارین یه کم چهاردست و پا بره و از این چرت و پرتها. یکی نبود بهش بگه تو الان هر چی داری از صدقه سر بابا داری و این رفتار اصلا درست نیست. انگار آسمون باز شده و خدا همین یه بچه رو انداخته زمین. از اون روز به بعد بابا دیگه طرف نیکا نرفت و روزی هم که می‌خواستن برن زیاد تحویلشون نگرفت. بعد هم به مامان گفت بهتره به این بچه عادت نکنیم. چون هم برای ما بده هم برای خودشدل شکسته...

عاشق این ترانه هستمقلب. پیشنهاد می‌کنم دانلود کنینعینک.   سنگ قبر با صدای آرتوش

آسمان چشم او آیینه کیست

آنکه چون آیینه با من رو برو بود

دردو نفرین ,دردو نفرین بر سفر باد

سرنوشت این جدایی دست او بود

گریه مکن که سرنوشت

گر مرا از تو جدا کرد

عاقبت دلهایمان با غم هم آشنا کرد

چهره اش آیینه کیست آنکه با من روبرو بود دردو نفرین بر سفر این گناه از دست او بود

ای شکسته خاطر من روزگارت شادمان باد ای درخت پر گل من نو بهارت ارغوان باد

ای دلت خورشید خندان ,سینه تاریک من سنگ قبر آرزو بود.

آنچه کردی با دل من قصه سنگو سبو بود

من گلی پژ مرده بودم گر تورا صد رنگو بو بود.

ای دلت خورشید خندان ,سینه تاریک من سنگ قبر آرزو بود

ای شکسته خاطر من روزگارت شادمان باد ای درخت پر گل من نو بهارت ارغوان باد

ای دلت خورشید خندان ,سینه تاریک من سنگ قبر آرزو بود

دوستت دارم جوجوی مهربونمقلب. مواظب به جوجوی من باشماچ...

 

 

نوشته شده در چهارشنبه ۱٥ مهر ۱۳۸۸ساعت ۸:۳٤ ‎ق.ظ توسط مگنولیا نظرات () |

سلام...افسوس

دیروز وقتی رفتم خونه همه دلگیر بودندل شکسته. جو خونه یه جو غیر قابل تحمل بودنگران. آبجی بزرگه حسابی مشغول بستن چمدون بود و نیکا هم مدام از این بغل به اون بغل پاس داده می‌شدخنثی گاهی هم سر بغل کردنش بحث پیش می‌اومدمنتظر. خلاصه بعد از گذشت سه ربع ساعتی مامان، بابا و آبجی دومی آماده شدن تا آبجی بزرگه و نیکا رو برسونن فرودگاهناراحت. لحظه خداحافظی خیلی خودمو نگه داشتم که گریه نکنمنگران. اما نشد که نشدچشم. مثل ابر بهار اشکام سرازیر شد و دل از نیکا نمی‌کندمگریه. بعد از کلی ماچ و بوسه بالاخره رفتن و ما رو با هزاران غم تنها گذاشتندل شکسته. بعد از رفتن اونا تصمیم گرفتم خودمو سرگرم کنم تا غصه فراموشم بشهخنثی و رفتم سروقت ننه از تخت بلندش کردم و بهش غذا دادم. بعد هم با اینکه خیلی خوابم میومدخمیازه ولی رفتم پیش لودی (پای کامپیوتر) و با هم نشستیم و یه فیلم ترسناک (روحی) دیدیماسترس. خلاصه کلام دیشب جو سنگینی تو خونه حاکم بود و هیچکس حال و حوصله صحبت کردن نداشتافسوس و همه سرشون به کار خودشون بودخنثی. منم الان هم خیلی خوابم میادخمیازه و هم دلم گرفتهدل شکسته و حرف دیگه‌ای ندارم که بزنمساکت. پس بای تا هایبامن حرف نزن....

آخر نوشت: دو روز دیگه تولد مامان خانومی هستشماچ. نمی‌دونم چی بخرم واسشآخ. دو روزه از جوجو کمک خواستم ولی هنوز پیشنهادی ندادهابرو. شما کمک کنینچشمک...

    

    

پ.ن: کسی می‌تونه یه سایت خرید فیلم بهم معرفی کنه که هزینه بعد از تحویل پرداخت بشه؟ تو رو خداااا یکی به دادم برسه. دارم از بی‌فیلمی می‌میرم. وقت هم ندارم برم بانک پول بریزم به حساب اینا. همچنان نیازمند یاری سبزتان هستیم...

نوشته شده در دوشنبه ۱۳ مهر ۱۳۸۸ساعت ٩:٢٦ ‎ق.ظ توسط مگنولیا نظرات () |

سلام...  

اول در مورد روز تولد جوجو توضیحات لازم رو بدمقلب. روز تولد جوجو خان (سه شنبه) قرار شد بعد از ظهر ساعت 6:30 از خونه بزنیم بیرونابرو. ولی از اونجایی که بنده هنوز هدیه رو آماده نکرده بودمنیشخند ساعت یک ربع به شش از خونه زدم بیرون و رفتم سمت بازارچشمک. بعد از کلی اندیشه در مورد هدیهمتفکر به این نتیجه رسیدم که یک عدد مسواک برقی + یک سِت ژیلت بخرم واسشخجالت. بعد از خرید رفتم زیر زمین قیصریه صدف و هدیه‌ها رو دادم تزئین کردنمژه و با کلی ذوق و شوق رفتم سر قرارعینک. از اونجا هم با جوجو خان رفتیم سان‌برگر و اونجا کلی سفارشات دادیمخوشمزه و من با عشقولانگی کامل هدیه‌ها رو بهش دادمقلب و اونم حسابی از خودش ذوق در کردنیشخند. خلاصه شب فوق‌العاده خوبی بودخیال باطل. جای همه خالی بودمژه...

دوم در مورد دیروز بتعریفم که چهارمین سالگرد آشنایی من و جوجو خان بود   و قرار بود با هم بریم بیروناز خود راضی. ولی از اونجایی که بازی مزخرف استقلال و پرسپولیس بودآخ و خاله‌ خانم و دو تا گرگعلی و مامانی و شوشوی خاله خانوم واسه ناهار اومدن اونجا هوراکل برنامه‌هامون بهم خورد و تصمیم بر این شد که توی این هفته از خجالت هم دربیایم مژهو بریم بیرون و یه صفایی بکنیم و دیروز رو فقط با فرستادن اس‌ام‌اسهای عشقولانه‌ای گذروندیم  ...

نیکا فردا برمی‌گرده کرج  . از همین الان دلتنگشمدل شکسته. اینم چندتا عکس دیگهماچ...   

   

   

نوشته شده در شنبه ۱۱ مهر ۱۳۸۸ساعت ۸:٢٢ ‎ق.ظ توسط مگنولیا نظرات () |

سلام...فرشته

امروز تولد عشقمه  . کسی که با تمام وجودم دوستش دارم  . چون با اومدن اون به زندگیم همه چیز تغییر کرد   و من که امیدی به آینده و ادامه زندگی نداشتمافسوس الان به عشق اون روزها رو می‌گذرونم و به آینده امیدوارتر شدم  . پس وظیفه منه که همیشه بهترینها رو واسش از خدا آرزو کنم . امیدوارم سالهای سال خوب و خوش و سلامت کنارم باشی  . با تمام وجود دوستت دارم مهربونم  ... تولدت مبارک    ...

امروز تولد جناب آقای مهندس میرحسین موسوی هم هست  . از خدا برای ایشون هم سلامتی و خوشی رو آرزو دارم  . امیدوارم همیشه سبز باقی بمونه    و به اهدافش برسه  ...

دیروز داشتم تو بلاگها چرخ می‌زدم به مطلب زیری برخوردمابرو. دوست داشتم شما هم می‌خوندین. شاید مثل من یه لبخند تلخ به لباتون بشینهنگران...

نامه‌یی به حضرت جومونگ  :

حضرت جومونگ، درود. امیدوارم طاعات، عبادات شما و بانو سوسانو، در ماه مبارک رمضان مورد پذیرش حق باشد. آخ... فراموش کرده بودم که جنابعالی آتش پرست هستید. در این خاک سال هاست که دیگر کسی از آتش نمی ترسد. ببخشید که نام واقعی شما را نمی دانم. آخر من یک ایرانی هستم و حافظه تاریخی ام زود به زود باتری خالی می کند. یوم یول چانگ بودید؟ چینگ چانگ چونگ بودید؟ مهم نیست.

شنیده ام گفته اید که گمان نمی کردید این همه هوادار در ایران داشته باشید. ما هم در شگفتیم. در این چند روز ما هر بار ماسماسک را چرخاندیم، شما بر صفحه رسانه ملی؟! بودید. چه تشکیلاتی. چه مصاحبه‏ هایی! بگذار به حافظه ام فشار بیاورم. یادم هست وقتی احمد شاملو در کنج انزوا در این مملکت جان داد از سنگ صدا درآمد ولی از صدا و سیمای ما صدا در نیامد. احمد شاملو را می شناسی جومونگ؟ نمی شناسی؟ همین قدر بدان شاعری است که از مرده اش هم می ترسند. جومونگ جان، قهرمان ما اینجا شما هستی نه پهلوانان شاهنامه. شاهنامه را می شناسی؟

 شاهنامه در صدا و سیمای ما جایی ندارد. در صدا و سیمای ما، اسطوره ها و قهرمانان ایرانی یا دزدند یا قاچاقچی. کوروش ها دزدند، بابک ها قرتی هستند، داریوش ها مواد مخدر می فروشند، شهاب ها خاک بر سر هستند. اصلا این ها کیستند؟ قهرمان ما شما هستید. رئیس موپالمو کاوه آهنگر ماست. جنابعالی آرش کمانگیر مایید. قهرمانان ما شمایید. ما از اینکه نام فرزندانمان را رستم بگذاریم شرم داریم. اینجا شما قهرمان ملی می شوی ولی ربنای شجریان را در ماه رمضان از تلویزیون ملی حذف می کنند، شجریان می دانی کیست؟ کاخ باشکوه "بویو" را در نظر بگیر. شجریان یکی از ستون های آن کاخ است. جومونگ جان، در این مملکت فرهاد مهراد در غربت جان داد ولی صدا و سیمای هموطن فروش ما دم نزد. سالگردهای حسین پناهی می آیند و می روند، صدا و سیمای هموطن فروش ما دم نمی زند. یک ماه پیش سه میلیون نفر در این خراب آباد در خیابان بودند و کتک می خوردند، دم نزد. شکنجه شدند، دم نزد. در صدا و سیمای این سرزمین از بامداد تا شامگاه فرهنگ بیگانه ترویج می شود. مردم زبان مادریشان را درست نمی دانند ولی به مدد صدا و سیما، دستور زبان عربی را مانند بلبل هجی می کنند:

انفعل   ینفعل    انفعال

انقطع   ینقطع    انقطاع

انجمد   ینجمد    انجماد

جمونگ! سالیان سال است که فرهنگ ایرانی در صدا و سیمای ملی به مسخره گرفته شده. نخبگان این سرزمین بزرگ برای یک گزارش یا پخش تصویرشان از صدا و سیما، له له می زنند ولی شما به یکباره رسیدی و یک شبه همچون یک قهرمان ملی به پیشوازتان آمدند. اینجا در صدا و سیمای ملی شما قهرمان ملی شده ای. جومونگ، اینجا شما قهرمان ملی می شوی ولی صدا و سیمای ما، ساز نوازندگان را در پشت گل و بوته پنهان می کنند که مبادا شیطان از صفحه مانیتور به روح مردم نفوذ کند.

 جومونگ لعنتی، اینجا تو در صدا و سیمای ما، با پول ما، قهرمان ملی می شوی ولی من باید اخبار درست را از بی بی سی و صدای آمریکا بگیرم.

صدا و سیمایی که خود عامل اصلی تهاجم فرهنگی است ولی دوربین به دست در سطح شهر، مقصر این فرهنگ درب و داغان را در میان جوانان می جوید! شما که زحمت کشیدی و تا اینجا آمدی، سر راه اویی و ماری و چوسو و مدیر سایان را بردار و پس از ضیافت افطار در مسجد بلال، یک گوگوریو هم در صدا و سیمای ما برقرار کن.

 این هم سرنوشت کشور   جومونگ زده‌ی ما...

اینم چند تا عکس جدید از نیکا خانوم  . فسقل بچه   خواب و خوراکو ازم گرفته. دارم از کمبود خواب می‌میرم  ...

          

عکس دیروز (٠٧/٠٧/٨٨) نیکا:

 

  ‌

 

نوشته شده در سه‌شنبه ٧ مهر ۱۳۸۸ساعت ٩:٥٦ ‎ق.ظ توسط مگنولیا نظرات () |

سلام...لبخند

اول از همه بگم من می‌خواستم به مناسبت تولد عشقمبغل (جوجو خانماچ) فردا بلاگم رو آپ کنم. اما دیروز اتفاقاتی افتاد که مجبور شدم امروز آپ کنمنیشخند.

قبل از شروع اتفاقات دیروز بگم جوجو جوووونم تولدت مبارک  . امیدوارم هزاران سال به خوشی و با سلامتی در کنار خانواده (من و نی‌نی آیندهنیشخند) زندگی کنی و همیشه منو دوست داشته باشی   (چه پر روم منقهقهه!!!)

دیروز وقتی از اداره برگشتم خونه بعد از کمی ناخنک زدن به غذا خوشمزهرفتم خوابیدم تا ساعت 6:30 خوابکه با صدای مامان بیدار شدمزبان . بعد از کمی پلکیدن رفتم حمام و اومدم و نشستم به نوشتن یه چیزهایی عشقولانه‌ای  . نیگاه به ساعت کردم دیدم ساعت یه ربع به هشت شبه و بابا هنوز برنگشته خونهمتفکر!! به داداشی گفتم یه زنگ زد به گوشی بابا و جویای احوالاتش شد   و پرسید که چرا دیر اومده؟ گفت کارم زیاد بود و الان سر فاز هستم و دارم میامعینک. خلاصه صدای باز شدن در رو شنیدم و بعد از اون صدای فریاد داداشی که گفت آجییییییییییییییی   و بعد هم صدای گریه نیکا بلند شد  . وقتی پریدم تو هال دیدم آبجی بزرگه و نی‌نی خاله اومدن خونه‌امون  . ووواااااییییی که چقدر خوشحال شدم  . از خوشحالی بال در آوردم  . آبجی و نی‌نی تا یکشنبه آینده اینجا هستن و خلاصه حسابی خوش می‌گذرونیمچشمک. چند ساعت بعد گرگعلی کوچیکه زنگول کرد به موبایلم و گفت که خاله خانوم آش رشته پختهخوشمزه و دارن میان خونه ما که بریم تو آلاچیق باغ بشینیم و بخوریمنیشخند. خلاصه یه مراسم سورپرایز کنون هم برای خاله برو بچز داشتیمچشمک. آخر شب هم که لودی اومد خونه با دیدن نیکا خشکش زدتعجب. قیافه‌اش دیدن داشتقهقهه. تا ساعت 2:30 بیدار بودیم و با دیدن آلبومها یاد گذشته رو زنده کردیمخیال باطل و کلی خندیدیمقهقهه. این بود مراسم سورپرایزکنون مافرشته...

لطفا کمک کنین و بگین واسه حوحو چی بخرمآخ؟ خسته شدم از بس براش کفش و لباس و عطر و ادکلن و کراوات و ... خریدمگریه.

باز هم می‌گم جوجوی نازنینم تولدت مبارک...

نوشته شده در دوشنبه ٦ مهر ۱۳۸۸ساعت ۱٠:۳٦ ‎ق.ظ توسط مگنولیا نظرات () |

سلام...لبخند

این پنجشنبه جمعه هم طبق معمول بیشتر پنجشنبه جمعه‌های دیگه با جنگ و دعوا بین من و جوجو گذشتکلافه تا اینکه امروز صبح آشتی کردیممژه (به کوری چشم خیلی‌ها  ). چیکار کنم باید یه جوری این روزها رو بگذرونم دیگهزبان، پاچه‌گیری هم شده یه تنوع توی زندگی بندهخجالت. بخاطر این چند روز اعصاب خردی منو ببخش جوجو جووونمبغل....

دیشب عقد یکی از همکارهای اداری بود  . خیلی با هم صمیمی هستیم  . وقتی از آرایشگاه اومد سالن با دیدنش اشک از چشمام سرآزیر شد  . بهم التماس می‌کرد که مگی جونم تو رو خدا گریه نکننگران. منم گریه‌ام می‌گیره، منم گفتم چشم و اشکامو پاک کردممژه. مادر شوورش اومد با یه حالتی بهم گفت چرا گریه می‌کنی  ؟ گفتم خوب دوستمه و براش خوشحالم  . اونم یه چپ‌چپی نیگام کرد و رفت به ادامه قر دادنش برسهابرو...

دیشب قبل از رفتن مامان اومد و طبق معمول همیشه پشت سرم و‌ان‌یکاد خوند و فوت کرد تو صورتممژه (آخه خیلی خوچگل شده بودم  ). وقتی رفتم سالن یکی از همکارا بهم گفت مگی تو نسبت به دو تا خواهرت (لودی و آبجی دومی) چقدر چاقیتعجب!!! (یکی نیست بهش بگه می‌میری بگی ماشاالهعصبانی؟) وقتی رسیدم خونه حالم از این رو به اون رو شدهیپنوتیزم. حالا می‌گه اگه مردی خودتو نگه دار. گلاب به روتون حالت تهوع و سر گیجه  . مامان گفت هزار بار بهت گفتم وقتی همچین جاهایی می‌ری و‌ان‌یکادت رو بنداز گردنتمژه. خوب شد که خوندمش وگرنه باید امشب تو بیمارستان می‌بودیمآخ. خلاصه تا صبح نخوابیدم  . الانم همونطورم  . تو چشمام هم انگار نمک پاچیدنهیپنوتیزم. خوابم میاد فطیرخواب. چشمت در بیاد حسود بخیلعصبانی. چشم نداری خوش تیپ ببینی؟ هاهاهاقهر؟؟!!

گلی جووونمبغل، قربونت برم من نمی‌تونم برای دوستای بلاگفایی کامنت بذارمگریه. اصلا چرا نمی‌یای پرشین‌بلاگ وبلاگ درست کنیسوال؟ دلم خیلی برات تنگولیدهبغل. کلی واست اس‌ام‌اس فرستادم ولی Failed می‌شهگریه. بی‌خبرم نذار خانومیماچ...

به سلامتی رئیس جمهور منتخب ملتابرو!! رفت نیویورک و توی سازمان ملل سخنرانی کردخنثی. چقدر هم کشورها استقبال کردنقهقهه!! کشورهای اسرائیل، آمریکا، آلمان، فرانسه، ایتالیا و انگلستان که حسابی ما رو شرمنده خودشون کردناوه. مردم هم بیرون سازمان ملل و دم درب هتل اقامت حضرات سنگ تمام گذاشتن  . اخبار ایران هم که همه چیز رو اوکی نشون داد  . در کل همه چیز خوب بود  ...

به کوری چشم هستی یا فرشته دوستت دارم همه زندگیمبغلماچ...

نوشته شده در شنبه ٤ مهر ۱۳۸۸ساعت ۱۱:۳٤ ‎ق.ظ توسط مگنولیا نظرات () |

Design By : nightSelect.com