روزگار من
اتفاقات روزمره زندگی من
اول از همه بگم عید فطر دیروزتون مبارک این دو روز تعطیلی (یکشنبه و دوشنبه) رو حسابی مشغول تماشای دیشب برنامه عادل خان فردوسیپور هم دیدن داشت دیروز اخبار پشت سر هم اعلام کرد که نتایج کاردانی به کارشناسی فردا (امروز) از طریق سایت سنجش اعلام میشه از همه دوستان بخاطر ابراز احساسات نسبت به عکسهای نینی خاله قدردانی و تشکر مینمایم خوبین؟ سلامتین؟ خوچ میگذرد بدون ما این آخرین پست قبل از سفرمه دیشب شب احیا خوبی بود. کلی دعا کردم دلم برای همه تنگ میشه پس فعلا بای بای تا دو هفته دیگه... پ.ن: نمیدونم چرا خیلی از دوستانم فکر میکنن وقتی مینویسم نینی خاله فکر کنم دارم سرما میخورم از دیروز تا حالا این دو تا آهنگ رو دارم گوش میدم عشق من (شاهین فیروزی) دانلود یکی بود یکی نبود (Black Cats) دانلود لعنت به این خطهای ایرانسل که از دیروز اساماساشون قطع شده جوجو بیصبرانه منتظر پنجشنبهست تا با هم بریم کرج دیروز یه صحنه دیدم که بیاختیار اشک اومد تو چشمام دیروز ییهو گوشیم قاط زد و فایلهایش یکی یکی حذف شد امروز تولد آبجی بزرگه (مامان نینی) هستش این سریال کانال دو چقدر مزخرفه سلام... امروز صبح که از خواب بیدار شدم بدجور حالم بد بود کنکوریهای فامیل خدا رو شکر همه قبول شدن بعد از کلی امروز و فردا کردنمون بالاخره پاداشها رو ریختن به حساب چشممون روشن وزیر نفت هم مشخص شد تصمیم گرفتم واسه مامان جوجو پارچه بخرم و واسه باباش یه شیشه عطر پ.ن: میگم یه سئوال، این سریال شبکه یک رو میبینین؟ همین نردبام آسمانو میگم، چرا بازیگراش بعضی وقتها به سبک قدیما صحبت میکنن بعضی وقتا به سبک خودمون (امروزیها)؟ خیلی فکرمو مشغول کرده. اگه کسی علتش رو میدونه خبر بده لطفاً... پ.ن1: خبر جدید اینکه آقای کامران خان نجفزاده (یه زمانی خیلی دوستش داشتم اما الان دیگه نه) سلام... از دست بعضی افراد الاغ موجود در این اداره خسته شدم دیروز وقتی از اداره رفتم خونه اولین کاری که کردم کنترل ماهواره رو برداشتم و گذاشتم سر شبکه خبر تا برنامه زنده مجلس رو ببینم الان به آقای داماد زنگول کردم امروز یه دعوای حسابی با این دختر پیره که تو اتاقمون هست کردم فعلا بای تا های پ.ن: عصبم. عصب... سلام... این چند روز رو حسابی مشغول پاچهگیری بودم پنجشنبه رفتم فال چای اوضاع جسمی ننه روز به روز بد و بدتر میشه برای سلامتیش دعا کنین بلیط کرج OK شد و پنجشنبه آینده به امید خدا راهی هستیم دیشب تا ساعت 2:30 داشتم کانال ایتالیا 5 رو نیگاه میکردم منو ببخش بخاطر تمام این ناراحتیها سیاسی نوشت: خوب اولین قدم این جناب برادر ل ا ر ی ج ا ن ی بزرگ رو حتما فهمیدین چی بود! برکناری اون دادستان مزخرف م ر ت ض و ی و صدور حکم جدید برای دادستان جدید که خوشبختانه یا بدبختانه از استان خوزستان (هم استانی ما) هست. امروز تو رادیو هم خبر جدید این بود که با لباس شخصیها بخاطر حوادث بوجود اومده بعد از انتخابات برخورد میشه و اونا هم دادگاهی میشن. یکی نیست بگه شما که میخواستین برخورد کنین چرا جریان کوی دانشگاه رو پیگیری نکردین؟ چرا اینقدر دیر دارین عمل میکنین؟ چرا اراذل و اوباش رو خیلی زود و سریع شناسائی میکنین اما این جنایتکارها رو نه؟ خداااااا به داد دل مردم برس. سلام... دیروز بعد از اداره (ساعت 2) همراه جوجو راهی خونه شدم سلام... با امروز سه روزه که خدا بهم کمک کرده تا روزه بگیرم امروز صبح وقتی توی ماشین نشسته بودم اوضاع دستم خیلی وخیم شده به نظرتون این مدل مانتو خوبه بدم واسم درست کنن
. حالا چرا دیروزتون
؟! باید خدمت همه دوستان عرض کنم از آنجایی که مرجع تقلید بنده
(جناب آیتاله منتظری
) و جمعی از علما، روحانیون و مراجع تقلید در قم و نجف دوشنبه رو عید فطر اعلام کردن
بنده هم دیروز رو عید فطر واقعی میدانم
. به همین مناسبت (عید فطر) امام جمعه اهواز
بخاطر گل روی اعراب خوزستان نشین دوشنبه رو هم تعطیل اعلام کردن
و ما از دو روز تعطیلی فیض بردیم
...
فیلمهای خفناک و ترسناک بودم
. 12 تا فیلم ترسناک که از کرج خریده بودم .کلی حال کردم. خوشمان آمد
. چند تا دیگهاش مونده که باید ببینم. دیشب هم مشغول مهمانداری بودیم
. خالهخانوم و دو تا گرگلی و مامانی و شوهر خاله اومده بودن خونهامون
. خیلی خوش گذشت
. از هر دری سخن گفتیم، از فوتبال گرفته تا سفر ما به کرج و سیاست و خیلی چیزهای دیگه. در کل خوب بود
...
. بحثهایی که با انصاریفرد میکرد خیلی حال میداد
. کلاً از این بشر (عادل خان) خوشمان میآید
. خدا حفظش کنه واسه خانواده
...
. ولی این خبر هم مثل خبرهای دیگه کذب و دروغ بود
و همه کنکوریهای بیچاره رو تو کف گذاشتن
.
. اینم چندتا عکس دیگه...



؟ دلتنگتون شده بودم حسابی
. این یه هفته که رفتم کرج حسابی خوچ گذشت
. کلی ذوق کردم و کلی هم با نینی خاله سرگرم شدم
. اینقدر که اجازه رفتن به تهران رو نمیداد و فقط تونستم کمی کرجگردی کنم و خریدامو از همون کرج (چهارراه طالقانی) انجام بدم
. خونه مامان جوجو هم رفتم و کلی خوچ گذروندم
. حسابی تحویلم گرفتن
. اصلا فکر نمیکردم تا این حد دوستم داشته باشن
. خلاصه کلام خیلی خوفففف بود
. به زودی زود هم آبجی بزرگه و نینی خاله و آقای داماد تشریف میارن اهواز
. بیصبرانه منتظرشونم
. چندتا عکس از نینی هم میذارم ببینین چه جیگریه این نینی...











. فردا صبح ساعت 7:30 اگه خدا خواست و پرواز تأخیر نداشت به سمت تهران حرکت میکنیم
. تو این سفر بجز آقای جوجو
، لودی
و گرگعلی بزرگه هم همراهمن
. فکر کنم حسابی خوش بگذره
. دیشب بیشتر وسایلمو جمع کردم و گذاشتم کنار تا امروز توی چمدون بچینم
. کلی کار نکرده دارم
. عصر هم باید برم بازار و بقیه خریدامو انجام بدم
...
. کلی با خدای خودمو امیرالمؤمنین راز و نیاز کردم
. امیدوارم مورد قبول قرار گرفته باشه
. از شما هم تو این شبها التماس دعا دارم. خواهش میکنم منو جوجومو حتما دعا کنین تا مشکلاتمون به زودی حل بشه
.
. نکنه من نباشم شما هم منو فراموش کنین
و بهم سر نزنین
!!![]()
منظورم بچه خالهامه
درصورتی که اینطور نیست
. نینی خاله دختر آبجی بزرگه خودمه که کرج زندگی میکنن و الان 7 ماهشه و من بهش میگم نینی خاله
. یعنی کوچولوی خاله، عشق خاله
، نفس خاله. فردا هم راهی کرج هستم تا برم پیش همین نینی خاله که اسمش هم نیکا خانومه
.
. علائم سرماخوردگی وجود نداره
. فقط یه کمی به قول خودمون فین فین میکنم
.مامان طبق معمول فتوا میده
و میگه شاید حساسیت باشه
. آخه این چند روز حسابی از خجالت خربزه در اومدم
. نگرانم اگه سرماخوردگی باشه نمیتونم وقتی رفتم کرج نینی خاله رو بغل کنم
. امیدوارم اینطور نباشه
...
. خیلی قشنگن
. بخصوص یکیبود یکینبود رو هر وقت گوش میدادم انگار جوجو جلوم نشسته بود و داشت گوش میداد و منم باهاش میخودندم
. پیشنهاد میکنم حتما دانلود کنین
.
.دلم برای اساماس دادن به جوجو تنگ شده
...
. امیدوارم خوش بگذره
. عاشقانه دوستت دارم همه زندگیم
...
. وقتی از اداره رفتم خونه به کمک لودی و داداشی ننه رو بردیم دستشویی (آخه خودش دیگه نمیتونه راه بره و ما باید جا به جاش کنیم
)، وقتی نشوندیمش روی دستشویی (دستشویی فرنگی) برای چند لحظه تنهاش گذاشتم و وقتی برگشتم پیشش دیدم داره ادای وضو گرفتن رو در میاره
و بعد از مسح سر هر کاری میکنه نمیتونه پاشو بالا بیاره تا مسح پا بکشه
. انگار جیگرمو آتیش زدن و بیاختیار اشکم در اومد
. ننهیی که هیچوقت نمازش قضا نمیشد و خودش تا این سن (83 سالگی) کارهاشو انجام میداد الان اینطور ناتوان شده و
... خدا رو شکر زخم بستر ننه رو به بهبودیه
. ممنونم از دعاهای همه
.
. منم حساس سر این موضوع با اعصاب داغون
بعد از ظهر راهی بازار شدم و رفتم پاساز کربلایی (پاساز موبایل فروشها) و گوشیمو فلاش کردن. تمام اساماسایی که از جوجو داشتم + تمام شماره تلفنهام همه حذف شد
. جوجوی نازنینم صبح ساعت 5 از خوابش زد و بیدار شد
و تمام شماره تلفنهامو که تو گوشی قبلیم بود نوشت روی کاغذ
. آخه اون گوشیمو دادم به جوجو
. مرسی جوجوی نازنینم
. از اونطرف هم رفتم کلی خرید کردم و یه لباس خوچگل هم واسه نینی خاله خریدم
. مابقی خردیهامو هم گذاشتم واسه فردا
...
. تولدت مبارک خانومی
...
. به نظرم همهاش تبلیغ واسه موبایله
. توجه کنین از وقتی این فیلم شروع میشه تا وقتی تمام میشه این موبایلهای موجود در فیلم چند بار زنگ میخورن
. خاک تو سرشون با این فیلم ساختنشون
. اونوقت میگن چرا ماهواره
؟ خوب همین کارا رو میکنین دیگه، آدم به چیتون دلخوش کنه
؟!هاهاها
؟

. یه مدتیه صبحها دچار ضعف شدید میشم همراه با افت فشار و سرگیچه
. وقتی با جوجو صحبت کردم گفت حتما باید بری یه سری آزمایش کلی بدی تا مشخص بشه علتش چیه
؟! اینم بساط جدید...
. لودی فوق لیسانس شیلات (اهواز)
، داداشی لیسانس نفت و مخازن طبس (البته آزمایشی بود
)، آبجی دومی لیسانس کامپیوتر (دزفول)
، پسر دایی لیسانس کشاورزی (اهواز). دو تا گرگعلی هم منتظر نتیجه انتخاب رشتهاشون هستن
...
. خدا میدونه این پاداش چقدر بود که فقط 270 تومنشو بهمون دادن
. یه منبع موثق گفته که این پاداش 520 تومن بوده
، خدا میدونه مابقیشو چیکار کردن
؟!! الان همون منبع موثقه اعلام کرده که تسویههامونو امروز به وسیله چک بهمون میدن
. گوش شیطون کر داریم اندگی پیلدار میشویم
...
. خدا آخر عاقبت همه رو ختم بخیر کنه
، بخصوص نفت بیچاره
...
. لودی میگه میخوای خودتو حسابی ..... کنی؟؟!!
به نظر شما کار درستی میکنم آیا؟
راهی خارج از کشور (پاریس) شد تا در اونجا به صدا و سیمای ایران خدمت کنه
. چشمتان روشن
...

. یه مشت آدمای گاگول تو این اداره هستن که فقط و فقط ادعا هستن
و این ادعا دنیا رو کور کردن
. از بس حرص میخورم دیگه نا و رمقی واسم نموده
. یه مشت الاغ رسمی که فقط دنبال جیم زدن و دو در کردن اداره هستن
و اگه حقوقشون یه روز دیر بشه خودشونو حلقآویز میکنن
. مردهشور همهاشونو ببرن
...
. خوشم میاد تو این مجلس و همچین شرایطی پَتِه همه رو میریزن رو آب
. دیروز بهبهانی و آجرلو، امروز هم نوبیت دانشجو و میرکاظمی
. خدا همه چی رو ختم بخیر کنه...
و فوت خان داییشون رو بهشون تسلیت گفتم
. ایشون هم در کمال ادب کلی ازم تشکر و قدردانی کردن
. قبلش هم به آبجی بزرگه زنگول کردم و دیدم حسابی با نینی خاله سرگرمه
. بهم گفت که نینی عادت کرده میخواد بخوابه میچرخه رو شکم و میخوابه
. منم کلی ذوق کردم
و گفتم تازه شده مثل خاله جوونش و آقا جونش
... در هفتههای آینده منتظر عکسهای جدید نینی خاله باشید...
. کلی دق دلیمو خالی کردم. خدا وکیلی شما کلاهتونو بذارین قاضی، اینشون با چند نفر از همکارا به قول معروف قهر کرده و باهاشون حرف نمیزنه و کاراشونو انجام نمیده
. همکار جفتیمم رفته مرخصی. منم موندم با یه عالمه کار تایپی دستنویس. الان دو روزه که دارم از صبح تا ساعت یک ربع به دو مثل خر کار میکنم
. ایشون هم عشقی کار میکنه. کارهای فرمی و کوتاه رو انجام میده
. منم زدم به سیم آخر و به منشیمون گفتم خودش کارها رو تقسیم کنه
. وقتی اون اومد تو اتاق و دید رو میزش کار دستنویس هست شروع کرد به دعوا که من چقدر کار دستنویس انجام بدم
؟ منم اعصابم خراب شد و کلی باهاش دعوا کردم
و این دعوا به دفتر رئیس هم کشیده شد. حالا شما بگین مقصر کی بود این وسط
؟؟!!



. با اینکه خیلی عصبی شده بودم ولی حسابی فاز داد
. دیروز هم جوجو حسابی پاچهامو گرفت
. ولی بعد کلی معذرتخواهی کرد
. وقت برگشت به خونه تو خیابون پام لیز خورد و افتادم زمین
. از دیشب تا حالا مچ پام متورم شده و حسابی درد میکنه
. لودی میگه برو دکی شاید پات مو برداشته
، منم طبق معمول نیشم باز میشه
و میگم بادمجون بم آفت نداره جیگر
...
، به نظرم خیلی راست گفت
. مثلا بهم گفت وام گرفتی؟ گفتم نه
، گفت به زودی یه وام میاد دستت
. شنبه صبح که اومدم اداره بهم خبر دادن تو قرعهکشی اسمم دراومده
و وام یک میلیونی رو بردم
یا مثلا گفت یه بحث بین من و جوجو پیش مییاد
که دقیقاً از همون پنجشنبه پاچهگیری شروع شد
. اگه اعتقاد دارین حتما برین
. برای من که خیلی درست بود
.
. جمعه بابا بردش بیمارستان و کلی آزمایش داد و در مورد زخمی که روی باسن بوجود اومده دکی گفت که زخم بستره 
و باید تشک مواج براش بخریم
. دیشب آبجی دومی و آقای پدر رفتن و براش تشک خریدن. تشکه خیلی باحاله
. باید با یه پمپ برقی باد بشه. دیشب وقتی داشتیم بادش میکردیم همه دور تا دورش نشسته بودیم و چشممون بهش بود
و ذوق در وکردیم از خودمون
(این است نمونه کامل یک خانواده علاف و بیکار و ندید بدید ایرانی
).
...
. قراره آبجی بزرگه رو سورپرایز کنیم. بهش نگفتیم داریم میریم و فقط با دختر خواهر آقای داماد هماهنگ کردیم
تا حسابی سورپرایز بشه. این است نقشههای شیطانی بنده
...
. یه برنامه باحال داره به اسم Guinness World Records که در مورد افرادیه که توی کتاب رکورد اسمشون ثبت شده
و تو اون برنامه حضور دارن. مثلا دیشب کوتاهترین و بلندترین مردها که از چین بودن رو دعوت کرده بود
. یه خانومه بود که ناخوناش تا نوک پاش بلند بود
. یکی دیگه بود ربع ساعت زیر آب مونده بود
. اون یکی با مشت میزد پشت شیشه نوشابه از جلو شیشه میشکست و همه چیز میریخت رو زمین در عرض 40 ثانیه
. یکی دیگه بود که پوست بدنشو اونقدر میکشید که آدم وحشت میکرد
. جللالخالق، آدم چه چیزایی میبینه تو این دوره زمونه
. این برنامه هر هفته شنبه شبها طرفهای ساعت 12:30 شروع میشه و تا ساعت 2:30 آدامه داره
. پیشنهاد میکنم حتما ببینین
، آقاجون بهتر از وقت گذاشتن برای این سریالهای درپیت ماه رمضونه
...
. امیدوارم به زودی مشکلاتمون حل بشه و از این همه استرس رها بشیم
. همیشه گفتم باز هم میگم عاشقتم و دوستت دارم جوجوی مهربونم

...

. تا رسیدم اول نماز خوندم و بعد مثل یه جنازه افتادم تو تختم تا ساعت 5 خوابیدم
. وقتی بیدار شدم خودمو سرگرم آماده شدن کردم
و ساعت شش (تو اوج گرمای اهواز
) سوار بر تاکسی کولر دار راهی چهارراه نادری شدم
. اونجا با جوجو قرار داشتم و بعد از کلی گشتن تو خیابون نادری بالاخره مطب دکی رو پیدا کردیم
. دیروز پیش دکی مستوفی نوبت داشتم امروز پیش دکی وزیری که اشتباهی نوشته بودم
. خلاصه رفتیم داخل و خوشبختانه مطب خلوت بود و دومین نفر رفتیم تو
. دکی شروع کرد به برانداز کردن دستم
و اول از همه گفت: منشاءش اعصاب داغونه
. منم با نیش باز
بهش گفتم مگه میشه تو این مملکت خراب شده آرامش داشت
؟ دکی یه چپچپ به من و جوجو نیگاه کرد
و سرگرم نسخه نوشتن شد. دوباره نیگاه کرد به من و گفت به هیچ وجه دستت نباید با مواد شوینده تماس داشته باشه. یعنی کارهای خشک رو شما انجام بده و کارهای شستشو رو آقا و باز من نیشم تا بناگوش باز شد
. خلاصه کلام نسخه رو نوشت و من و جوجو خوشحال و خندان
دست در دست هم راهی داروخانه شدیم. وقتی نسخه رو دادیم دکی بهمون گفت داروهاتون (با دفترچه) شصت و سه هزار و خردهیی میشه
. من یه نیگاه به جوجو انداختم و بهش گفتم بذار وقتی حقوق گرفتم بعد میایم داروها رو میگیریم
که با چشم غره جوجو مواجه شدم
و با غم و اندوه بسیار
دست در کیف مبارک کردم و پولی رو که برای خرید پارچه مانتویی کنار گذاشته بودم در آوردم
و جوجو هم مبلغ ده هزار تومان رو از جیب مبارک در آورد و تقدیم داروخانهچی کردیم
و منتظر داروها شدیم. داروها شامل یک عدد کرم ترکیبی (روزی دو بار)، یک عدد کرم ELIDEL %1 (روزی دو بار) و مقداری قرص ایرترومایسین 400 میلی (روزی 4 عدد) بود
. با دیدن قرصها به این نتیجه رسیدم که دیگه نباید روزه بگیرم
و از این موضوع خیلی ناراحت شدم
. دکی بهم گفت اگه تا یک هفته دیگه دستت بهتر نشد بیا تا دستتو بذاریم زیر یه نوری که بافتهای از بین رفته رو ترمیم میکنه
(جللخالق، چقدر علم پیشرفت کرده و ما خبر نداریم). بعد از مراسم دکی روون راهی بازار شدیم تا قسطها رو پرداخت کنیم
و بعد هم راهی خرید شدیم و بعد از آن راهی منزل
، دو دقیقه به اذان جنازهام رسید خونه
. این بود ماجرای دکی رفتن بنده. خدا رو شکر از دیشب که شروع کردم به استفاده داروها احساس میکنم دستم بهتر شده
. امیدوارم تا هفته بعد خوب بشه چون واقعاً پول ندارم دیگه بدم جای دکی
...

. خیلی خوشحالم
. اما ترسم از اینه که شماره چشمام بره بالا
. ولی خوب توکل کردم به خود اوس کریم
. نمیدونم چرا وقتی صدای ربنا رو از رادیو میشنوم بیاختیار اشک از چشمام جاری میشه
. برای همه دعا میکنم. بخصوص برای اونایی که تو زندان مرگ (اوین) هستن
و خانوادهاشون کنار درب زندان افطار میکنن
. برای کشتهشدگان وقایع اخیر فاتحه میفرستم
. برای شفای کل بیماران دعا میکنم
. آخر سر هم از خدای بزرگ میخوام یه نیم نگاهی هم به این بنده رو سیاه بندازه
. امیدوارم که قبول کنه
.
و راهی اداره شدم
شنیدم که رادیو اعلام کرده که Mr. L a r i j a n i
طی نامهای به Mr. A h m a d i n e j a d
اعلام کرده که ساعت کار ادارات دولتی رو تو ماه رمضان به همون ساعت قبلی برگردونه
. یکی نیست به این حضرات بگه شما تو هوای خوب و خنک نشستین و نفستون از جای گرم بلند میشه
، ما بدبختها که تا دیروز توی دمای 55 درجه با رطوبت بالا داشتیم جلز ولز میکردیم
چه گناهی کردیم که تو این ماه رمضونی با لب تشنه باید تا ساعت یک ربع به چهار سر کار باشیم
؟ آخه خدا خوشش میاد اینا اینطور میکنن
؟ لعنت به این زندگی
...
. واسه امروز جوجو نوبت گرفته دکی پوست
. توی اهواز یکی از دکیهای معروف پوست به اسم دکی رادمنش هست که خدایی کارش خیلی عالیه
. ولی نمیدونم چرا نتونست دست منو درمون کنه
. اون موقع که رفتم پیشش یه آمپول کورتون خالی کرد تو دستم
. یه مدتی خوب شد ولی بعد دوباره ریخت بهم
. یه دکی دیگه رفتم به اسم دکی سیما رسایی. اونم دکی بدی نیست
. ولی باز نتونست کاری واسم بکنه
. فقط یه سری دارو داد و گفت این بخاطر اعصابته
و چند تا دونه قرص آرامبخش بهم داد
. ولی باز هم هیچی به هیچی
. حالا امروز قراره با جوجو خان تشریف ببریم مطب دکی وزیری ببینم ایشون چی میگن
. منم این وسط شدم موش آزمایشگاهی
. اینم عکس دست قشنگم
... 
؟ کلافه شدم از بس دنبال مدل مانتو گشتم
عصری قراره برم پارچه بخرم. بعدا عکس پارچه رو هم میذارم.
| Design By : nightSelect.com |

