روزگار من

اتفاقات روزمره زندگی من

سلام...فرشته

ماه رمضون هم به سلامتی شروع شدفرشته و خوشا به حال اونایی که می‌تونن روزه بگیرنخیال باطل و تو این ماه با نیت پاک به میهمانی خدا برنافسوس. منِ رو سیاه نمی‌تونم روزه بگیرمنگران. اما مد روزه رو آخر هر ماه رمضون همراه با فطریه بیرون می‌دممژه. خلاصه کلام برای این بنده رو سیاه هم دعا کنین تا به خواسته‌اش برسهمژه. پیشاپیش ممنونم از همهلبخند...

به سلامتی کابینه رئیس جمهور هم اعلام شدابرو. دیشب داشتم اخبار BBC رو نیگاه می‌کردم که یه خبر توجه‌امو به خودش جلب کردهیپنوتیزم و اون این بود که پلیس بین‌الملل (اینترپل) اعلام کرده که وزیر انتخابی برای وزارت دفاع به علت همدست بودن در عملیات تروریستی یهودیان در آرژانتین تحت تعقیب استسبز. به نظر شما این خبر چقدر صحت دارهمتفکر؟؟!!

دیشب تاریخ سفر به کرج رو برای تهیه بلیط  به بابا اعلام کردممژه. تاریخ رفت 19/06/88 و تاریخ برگشت 26/06/88نیشخند.

امروز جوجو بهم گفت که خانواده‌اش بهش گفتن که با من صحبت کنه ببینن نظرم در مورد اون چیهسوال؟ سه سال پیش بعد از یه سری ماجراها که پیش اومد رابطه من با خانواده جوجو بهم خوردعصبانی و اونا نمی‌دونن که ما هنوز با هم رابطه داریمشیطان. وقتی اینو بهم گفت منم گفتم بهترین فرصت برای طاقچه بالا گذاشتنهاز خود راضی و گفتم به خانواده‌اش خبر بده که من باهاشون صحبتی ندارمساکت و اگه حرفی هست می‌تونن با بابام بزنناز خود راضی. امیدوارم مشکلی پیش نیاد. شما هم برام دعا کنینمژه.

چه زیبا می‌گوید این مرد بزرگمژه:

 

آزاده

در عجبم از مردمانی که خود زیر شلاق ظلم و ستم زندگی می کنند

 و بر حسین می گریند که آزادانه زیست

                                                       دکتر علی شریعتی

 

نوشته شده در شنبه ۳۱ امرداد ۱۳۸۸ساعت ٩:٠٩ ‎ق.ظ توسط مگنولیا نظرات () |

سلام...  

این چند روز حسابی گرفتار بودم  . چهارشنبه گذشته مامان و بابا برای دیدن نی‌نی خاله راهی کرج شدن  . گلهای خاله (دختر خالهه‌ها) هم اومدن خونه‌امون  . خیلی خوچ گذشت  . شبا تا ساعت چهار بیدار بودیم و می‌گفتیم و می‌خندیدیم. ‌شنبه و یکشنبه اداره رو دودر کردم و بخاطر ننه نرفتم  . کلی کار داشتیم تو خونه  . هنوز که هنوزه خستگی این چند روز تو تنمه{#emotions_dlg.e6}. حسابی خوابم میااااااد{#emotions_dlg.e7}...

این برنامه اتوماسیون هم شده یه بدبختی واسه خودش  . از دیروز شروع کردیم تو این برنامه کار کردن{#emotions_dlg.e34}. نامه‌ها رو واسه رئیس ارجا می‌دیم اما نمی‌تونه امضا کنه{#emotions_dlg.e13}. اییییییی خداااااااا{#emotions_dlg.e27}...

اینم عکس جدید از نی‌نی خاله  . قربونت برم  ...

  

  

  

روزهای خوبی رو داریم با هم  . همیشه دوستت داشتم   اما الان میمیرم برات  ...

پ.ن: جوجو جون سلام. من همونم که گفتی. ببخش نمی‌تونم واسه بلاگت نظر بذارم. بیا پرشین بلاگ. این بلاگفا خیلی بیخود شده.

 

نوشته شده در سه‌شنبه ٢٧ امرداد ۱۳۸۸ساعت ۱٠:٠٥ ‎ق.ظ توسط مگنولیا نظرات () |

سلام...فرشته

چند هفته‌ییه که آسانسورهای شرکت شدن یه مُعضلمتفکر؟ مُعزلمتفکر؟ مُعذلمتفکر؟ دیروز وقتی خواستم برگردم خونه همراه پنج‌تا از همکارا رفتیم تو آسانسورسبز و رفتیم طبقه همکف و خلاصه گیر کردیمآخ. درب آسانسور باز نمی‌شدنگران، شاید نزدیک به هفت هشت دقیقه مونده بودیم اون توخنثی. هیچکی هم نبود به فریادمون برسهعصبانی تا یه حراستی به دادمون رسید و از اون بدبختی نجاتمون داداوه...

دیشب قبل از خواب وقتی باهات صحبت کردم احساس آرامش خاصی بهم دست دادمژه. بخصوص وقتی از لطف خدا به خودم باهات صحبت کردمفرشته و گفتم توجه خدا رو به خودم کاملا احساس می‌کنمخجالت. الان مدتیه احساس می‌کنم خدا خیلی بهم توجه داره مژهو هر چی ازش می‌خوام بهم می‌ده و تو سختیها کاملاً کمکم می‌کنهمژه. نمی‌دونم وقتی این حرفا رو بهت می‌زدم پیش خودت چی فکر می‌کردیمتفکر ولی تو هم حرفامو تایید می‌کردیخیال باطل و می‌گفتی که تو هم مدتیه همین احساس رو داریاز خود راضی. خوشحالم که خدا بهم توجه دارهبغل. خوشحالم و سپاسگذارم ازش که تو رو بهم دادهماچ. هر چند دیر ولی بالاخره دادهمژه. ازش می‌خوام عشقمون رو به هم بیشتر و بیشتر بکنهخیال باطل. امیدوارم بتونم جبران این خوبیها و لطفش رو بکنمخجالت. دیشب هم بهت گفتم با اینکه من رو سیاه‌ترین بنده روی زمین هستمگریه و نتونستم خواسته‌های خدای مهربون رو برآورده کنمافسوس (هر چند اون از هر چیزی بی‌نیازه) ولی در تمام شرایط به فکر بنده گنهکارش هستماچ. تصمیم گرفتم وقتی همه چیز مرتب شد و به امید خودش رفتیم سر خونه‌زندگیمونمژه با هم حضوری ازش تشکر کنیمچشمک. یه سفر به خونه‌اش بریم و اونجا بخاطر تمام لطفهایی که در حقمون کرد سپاسگذاری کنیمفرشته. خدا جونم ممنونم ازتماچ...

با اینکه دیشب خیلی خسته بودیخمیازه و اینو به راحتی می‌تونستم از تن صدات متوجه بشمبه من زنگ بزن بازم ممنون که به حرفهام گوش دادیخیال باطل. مرسی که دوستم داریبغل و مرسی که منو برای ادامه زندگیت انتخاب کردیخجالت. با تمام وجود دوستت دارم و قول می‌دم خوشبختت کنمماچ...

و باز هم سخنی از دکتر علی شریعتی:

امید داشته باشیم. هنوز خدا رو داریم.

اگر تنهاترین تنها شوم باز خدا هست

 او جانشین همه نداشتنهاست

 نفرین ها و آفرین ها بی ثمر است

 اگر تمامی خلق گرگهای هار شوند

 و از آسمان هول و کینه بر سرم بارد

 تو مهربان جاودان آسیب نا پذیر من هستی

 ای پناهگاه ابدی

 تو می توانی جانشین همه بی پناهی‌ها شوی

پ.ن: از صبح ساعت ٩ تا ساعت ١٢ کلاس مزخرف اتوماسیون اداری واسمون گذاشته بودن  . یه کلاس فوق‌العاده مزخرف   که از این به بعد نامه‌های اداری رو توی این برنامه تایپ کنیم  . دارم می‌میرم از خستگی  . حالم داره از این مزخرفات بهم می‌خوره  . جناب وزیر شب خوابیده   خواب دیده که ایران پیشرفته شده   و فردا صبحش طبق یه بخشنامه فتوا داد که سیستم کاغذی باید برداشته بشه  و این برنامه مزخرف بیاد تو کار  . ما هم مجبوریم طبق معمول بدون هیچ حرف و اعتراضی بگیم چشم  .

پ.ن١: چقدر لذت داره   وقتی توی لیست وبلاگهای به روز شده اسم وبلاگهایی رو ببینی که قبلا تو بلاگفا جزو لیست دوستات بودن  . خوشحالم که می‌تونم دوباره باهاتون در ارتباط باشم  .

پ.ن٢: باخبر شدیم که بالاخره آقا شادمهر خان عقیلی هم به جرگه متأهلین پیوست  . همسر شادمهر فیلیپینی هست و اسمنش ملیسامیساستمژه. مبارک باشه. اینم عکس شادمهر و خانومش:

    

دوستت دارم زندگیم..  

نوشته شده در دوشنبه ۱٩ امرداد ۱۳۸۸ساعت ۱:٢۱ ‎ب.ظ توسط مگنولیا نظرات () |

سلام...لبخند

دو روز گذشته تقریباً خوب گذشتاوه. تو این دو روز همه‌اش دعوت بودیم مولودیفرشته و کلی خوش گذشتمژه. کلی هم برای همه و در آخر برای خودم دعا کردممژه. امیدوارم مورد قبول درگاه حق قرار گرفته باشهخیال باطل.

امروز روز خبرنگارهسبز. امروز رو باید به آقای پدر و آقای داماد تبریک بگمآخ. هر چند از این شغل مزخرف حالم بهم می‌خورهسبز ولی مجبورم بگم که بابای روزت مبارکگریه. خدا رو شکر دیگه سر این کار نمی‌ره و خبرنگاری رو گذاشته کناراوه.

عشق خوبمقلب، همیشه در کنارم باش و کمک کن تا این سختیها رو تحمل کنممژه و در کنار تو آرامش بگیرم. دوستت دارمبغل...

و باز هم شهید سبز دکتر علی شریعتی می‌فرمایندخیال باطل:

عقل سبز عقلی‌ست که عمیق‌ترین مایه‌هایی را که در پنهانی‌ترین و دورترین زوایای روح انسانی جا دارد می بیند.قلب

نوشته شده در شنبه ۱٧ امرداد ۱۳۸۸ساعت ۸:٥٤ ‎ق.ظ توسط مگنولیا نظرات () |

سلام...فرشته

سه سال پیش وقتی پا پیش گذاشتی و باهم آشنا شدیممژه روزهای اول خوشحال بودم که تو رو دارمبغل. اما بعد از یکهفته وقتی اطرافیاننگران (گرگهای انسان نماعصبانی) که خودشون رو دوست توشیطان و دشمن سرسخت من‌ می‌دونستننگران شروع کردن به دروغ حرفاهای مفت رو تحویل تو دادنآخ و چرندیاتی رو که لایق خودشون و خانواده‌اشون بود رو گفتنگریه، همه چیز بهم ریختافسوس و از اون موقع به بعد به مدت دو سال و نیم ما با هم فقط دعوا و جنگ و اعصاب داشتیمکلافه. چه افسردگیها و بیماریها و غذا نخوردنها و زیر سرم رفتنهایی رو تحمل کردمابرو. بارها و بارها با خودت به بیمارستان امام رفتم و سرم زدمنگران. یادم نمی‌ره وقتی بهم سرم می‌زدن و تو برای اینکه نباشی به بهانه‌های مختلف از پیشم می‌رفتیناراحت و من تنهای تنها چشم به سرم می‌دوختم تا تمام بشه و به خونه برمخنثی. تو می‌خواستی همه چیز رو تموم کنیقهر و من اصرار داشتم که بهم فرصتی بدی تا خودم رو بهت نشون بدمافسوس و بهت ثابت کنم که اونی نیستم که دیگران گفتندروغگو و بالاخره گذشت زمان همه چیز رو بهت ثابت کرد و فهمیدی که همه حرفها دروغی بیش نبوداوه. خوشحالم که تونستم خود واقعیمو بهت نشون بدممژه. خوشحالم الان کسی رو دارم که عاشقانه دوستم دارهمژه. همیشه از خدا خواستم کسی رو سر راهم قرار بده که واقعا دوستم داشته باشهقلب و بتونم در کنارش آرامش داشته باشمخیال باطل. همیشه شاکر خدا بوده و هستم و خواهم بود بخاطر این لطفی که در حقم کردهمژه. الان تو رو دارمفرشته، تویی که روزی هزاران بار فقط بهم می‌گی دردت به جونم، قربونت برم و هزاران لطف دیگهماچ. امیدوارم مشکلات یکی‌یکی حل بشهخیال باطل و بتونیم زودتر سر خونه‌ زندگیمون بریمخیال باطل و در کنار هم به روزهای خوب خودمون ادامه بدیمبغل. همیشه گفتم باز هم می‌گم عاشقانه دوستت دارمماچبغلقلب...

 

 

 

تو کیستی، که من اینگونه، بی‌ تو بی‌تابم؟

شب از هجوم خیالت نمی‌برد خوابم،

تو چیستی، که من از موج هر تبسم تو

بسان قایق سرگشته، روی گردابم!

تو را به چه تو گویی، به دوستی سوگند

هرآنچه خواهی از من بخواه، صبر مخواه،

که صبر، راه درازی به مرگ پیوسته ست!

تو آرزوی بلندی و دست من کوتاه

تو دور دست امیدی و پای من خسته‌ست

همه وجودم تو مهر است و جان من محروم

چراغ چشم تو سبزست و راه من بسته‌ست

 

                                                                                     مرحوم فریدون مشیری

نوشته شده در چهارشنبه ۱٤ امرداد ۱۳۸۸ساعت ٩:٠٦ ‎ق.ظ توسط مگنولیا نظرات () |

سلام...ناراحت

روزگار و اتفاقاتش دست به دست هم دادن تا حسابی آرامش رو ازم بگیرنخنثی. از پنجشنبه و جمعه بدم میادسبز. چون توی خونه هستم و با دیدن تلوزیون و پیگیری اخبار ایران بیشتر حالم گرفته می‌شهکلافه. نمی‌دونم مستند نود سیاسی رو دیدین یا نهسبز؟ اگه ندیدین پیشنهاد می‌کنم حتما ببینیدسبز تا بیشتر با وضعیت نافرجام کشورمون آشنا بشینآخکلافه...

خدایا کفر نمی‌گویم

پریشانم

چه می‌خواهی‌ تو از جانم؟!

مرا بی ‌آنکه خود خواهم اسیر زندگی ‌کردی

خداوندا!

اگر روزی ‌ز عرش خود به زیر آیی

لباس فقر پوشی

غرورت را برای ‌تکه نانی

‌به زیر پای‌ نامردان بیاندازی‌

و شب آهسته و خسته

تهی‌ دست و زبان بسته

به سوی ‌خانه باز آیی

زمین و آسمان را کفر می‌گویی

می‌گویی؟!

خداوندا!

اگر در روز گرما خیز تابستان

تنت بر سایه‌ی ‌دیوار بگشایی

لبت بر کاسه‌ی‌ مسی‌ قیر اندود بگذاری

و قدری آن طرف‌تر

عمارت‌های ‌مرمرین بینی‌

و اعصابت برای‌ سکه‌ای‌ این‌سو و آن‌سو در روان باشد

زمین و آسمان را کفر می‌گویی

نمی‌گویی؟!

خداوندا!

اگر روزی‌ بشر گردی‌

ز حال بندگانت با خبر گردی‌

پشیمان می‌شوی‌ از قصه خلقت از این بودن، از این بدعت

خداوندا تو مسئولی

خداوندا تو می‌دانی‌ که انسان بودن و ماندن

در این دنیا چه دشوار است

چه رنجی ‌می‌کشد آنکس که انسان است و از احساس سرشار است!

                                                                دکتر علی شریعتی

پ.ن: عکس زیر مطعلق به شهید سهراب اعرابی در غسالخانه بهشت‌زهراستگریه. توجه داشته باشید به دست سهراب که شکستهآخ. چرا؟ فقط بخاطر اینکه پرسید رای من کجاستسوال؟ برای شادی روحش فاتحه ختم کنید.

نوشته شده در شنبه ۱٠ امرداد ۱۳۸۸ساعت ٩:٥۳ ‎ق.ظ توسط مگنولیا نظرات () |

سلام...ناراحت

روزهای خیلی سختی رو می‌گذرونمنگران. روزهایی پر از استرس همراه با افسردگینگران. دیدن ننه تو این وضعیت سخت بیماری برام عذاب‌آورهگریه. روز به روز داره آب می‌رهگریه. خیلی داغونمگریه. تو رو خدا براش دعا کنین. صبح داشتم آماده می‌شدم تا بیام سرکارخنثی. یکدفعه دیدم مامان ننه رو از روی تخت بلند کرده و کمک می‌خوادنگران. چراغها رو روشن کردم و رفتم سمت مامان. نمی‌دونین چه صحنه وحشتناکی دیدماسترس. یه عالمه مورچه مشکی بهش حمله کرده بودناسترس و اون متوجه نشد. جمعه هم این اتفاق افتاده بودگریه. مورچه‌ها سمت چپ گردنش رو تمام خورده بودن و زخم شدهگریه. خلاصه کمک مامان بدنش رو از مورچه‌ها پاک کردیم و لباساش رو عوض کردیم و خوابوندیمش و من راهی اداره شدمخنثی. خودم اینجام و دلم تو خونه پیش ننهگریه. هر نیم ساعت یکبار زنگ می‌زنم خونهبه من زنگ بزن و به داداشی می‌گم مواظبش باشهناراحت. خدا جونم خودت کمک کن تا حالش بهتر بشهدل شکسته. خدا جونم نذار بیشتر از این زجر بکشهگریه. خودت کمک همه مریضا کن تا سلامتیشون رو بدست بیارننگران...

به سلامتی آزمون کنسل شدعصبانی. خبر از تهران رسیده که کنسل شدهسبز اما اینجا الکی می‌گن شما بخونینعصبانی. خلاصه کلام حسابی سرکار هستیمسبز...

دیشب داشتم کانال VOA نیگاه می‌کردمیول که خبر دادن پگاه آهنگرانی هم دستگیر شدهتعجب. وووواااااایییییآخ...

گل نازمقلب، ممنونم که تو همه شرایط در کنارم هستیماچ.درسته از هم دوریمناراحت ولی تو شرایط سخت تو رو کنار خودم حس می‌کنم و حرفات دلگرمم می‌کنهمژه. امیدوارم بتونم در آینده جبران همه خوبیهات رو بکنمماچ. با تمام وجودم دوستت دارمبغل...

سکوت

نمی دانم پس از
مرگم چه خواهد شد ؟
نمیخواهم بدانم کوزه گر از
خاک اندامم چه خواهد ساخت ؟
ولی بسیار مشتاقم ،
که از خاک گلویم سوتکی سازد .
گلویم سوتکی باشد به دست
کودکی گستاخ و بازیگوش
و او یکریز و پی در پی ،
دم گرم خوشش را بر
گلویم سخت بفشارد ،
و خواب خفتگان خفته
را آشفته تر سازد .
بدین سان بشکند در من ،
سکوت مرگبارم را
                                                              دکترشریعتی

                                                             روحت شاد و راهت پر ره‌رو باد

پ.ن: دیگه زندگی تو ایران برام سخت شدهسبز. حالم داره از همه چیز بهم می‌خورهعصبانی... 

نوشته شده در سه‌شنبه ٦ امرداد ۱۳۸۸ساعت ٩:٠٠ ‎ق.ظ توسط مگنولیا نظرات () |

سلام...فرشته

نمی‌دونم تا چه حد به خشم و غضب خداوند اعتقاد داریننگران؟! اما من می‌دونم و با چشم خودم دیدم که وقتی خدا از بنده‌اش خشمش بگیرهنگران دیگه همه چیز برای بنده تمام هستگریه. نمی‌دونم اتفاقات بوجود اومده بعد از انتخابات رو تا چه حد پیگیری می‌کنید و تا چه حد ازش اطلاع دارینسوال اما اطلاعات من بهم از کشت و کشتارهای بیرحمانه در زندان اوین خبر می‌دهگریه و دیروز باز هم خبر شهادت یکی از هموطنان عزیز (فرزند مشاور محسن رضایی) رو اعلام کردنگریه. این کشت و کشتار تا کی ادامه داره فقط خدا داند و بسنگران. به نظر من اتفاقاتی که در کنار این وقایع می‌افته مثل سقوط هواپیماهای مسافربری یکی پس از دیگری تنها می‌تونه نشانه خشم خدا باشهنگران. پس بترسید از خشم خداوند یکتا و طلب آمرزش کنید و دست از این کشتارهای بیرحمانه بردارید و به تظاهر سر سجده در مقابل پروردگار فرود نیاورید شاید فرجی شود و خداوند منان شما را ببخشاید. امیدوارم این خشم به زودی زود فروکش کنه و خدا از ما راضی بشهنگران...

 

اینو خوندم به نظرم جالب اومد (روحت شاد و یادت گرامی):

دکتر علی شریعتی انسانها را به چهار دسته تقسیم کرده است:

 1. آنانی که وقتی هستند هستند وقتی که نیستند هم نیستند

عمده آدمها. حضورشان مبتنی به فیزیک است. تنها با لمس ابعاد جسمانی آنهاست که قابل فهم می‌شوند. بنابراین اینان تنها هویت جسمی دارند.

 
2. آنانی که وقتی هستند نیستند وقتی که نیستند هم نیستند

 مردگانی متحرک در جهان. خود فروختگانی که هویتشان را به ازای چیزی فانی واگذاشته‌اند. بی شخصیت‌اند و بی اعتبار. هرگز به چشم نمی‌آیند. مرده و زنده‌اشان یکی است.

 
3. آنانی که وقتی هستند هستند وقتی که نیستند هم هستند

 آدمهای معتبر و با شخصیت. کسانی که در بودنشان سرشار از حضورند و در نبودنشان هم تاثیرشان را می گذارند. کسانی که هماره به خاطر ما می‌مانند. دوستشان داریم و برایشان ارزش و احترام قائلیم.

 
4. آنانی که وقتی هستند نیستند وقتی که نیستند هستند

 شگفت انگیز ترین آدمها. در زمان بودشان چنان قدرتمند و با شکوه اند که ما نمی‌توانیم حضورشان را دریابیم. اما وقتی که از پیش ما میروند نرم نرم آهسته آهسته درک می‌کنیم. باز می‌شناسیم. می فهمیم که آنان چه بودند. چه می گفتند و چه می خواستند. ما همیشه عاشق این آدمها هستیم . هزار حرف داریم برایشان. اما وقتی در برابرشان قرار می‌گیریم قفل بر زبانمان می‌زنند. اختیار از ما سلب می‌شود. سکوت می‌کنیم و غرقه در حضور آنان مست می‌شویم و درست در زمانی که می‌روند یادمان می آید که چه حرفها داشتیم و نگفتیم. شاید تعداد اینها در زندگی هر کدام از ما به تعداد انگشتان دست هم نرسد.

 

بالاخره تماشای سریال لاست به پایان رسید. ووواییییی عجب سریالی بود. وووو حالا چقدر باید صبر کنم تا ادامه سریال بیاد. دلم واسش تنگ می‌شه. پیشنهاد می‌کنم حتما ببینیدش.

اگه خدا بخواد تاریخ امتحان به تعویق افتادشیطان و بنده به زودی راهی کرج میشم برای دیدن نی‌نی خالهماچ. قبل از رفتن خبرتون می‌کنمنیشخند...

نوشته شده در شنبه ۳ امرداد ۱۳۸۸ساعت ٩:٠٠ ‎ق.ظ توسط مگنولیا نظرات () |

Design By : nightSelect.com