روزگار من

اتفاقات روزمره زندگی من

سلام...لبخند

این دو روز (پنجشنبه و جمعه) حسابی درگیر خونه تکونی (اتاق تکونی) بودمکلافه. با لودی دکوراسیون اتاق رو عوض کردیممژه (آخه اتاق منو لودی با همهآخ) و کلی ذوق‌مرگ شدیمنیشخند. بعد از مدتهای طولانی تصمیم گرفتم امسال واسه اتاقم میز‌ توالت بخرممژه. دیشب رفتیم و یکی رو پسند کردیم و قرار شد آینه اتاقم (آینه میزتوالت سرویس خواب مامان و باباخجالت) رو به جای آینه میزتوالت جدید بندازیمچشمک. چون اون آینه خارجیه و این آینه‌های ایرانی همه‌اش موج دارنسبز. خلاصه قرار شد امشب بیارنش واسمونمژه.

دیشب واسه مامان و بابا عیدی خریدمفرشته. دو تا ادکلن که قیمت هر کدوم 100 هزار تومن بودگریه. خلاصه خودمو کشتم و الان مثل سگ پشیمونمکلافه. می‌تونستم دو تا ادکلن بگیرم 100 تومن اما اشکال ندارهنگران. هر کار بکنم براشون کم کردمدروغگو. واسه جوجو خان هم به پیشنهاد خودش رفتیم و یه سری لباس راحتی تو خونه واسش خریدمقلب. منتظرم ببینم اون چی می‌خره واسه‌امخیال باطل...

چهارشنبه‌سوری امسال مهمان داریم فراوونهورا. دخمل دایی و همسر گرامی (عروس و داماد جدید) قلب+ 5 تا خواهر شووراش + دخمل اون دایی و داداشش + دو تا گرگعلی مهمون خونه ما هستن. فکر کنم خیلی خوش بگذرههورا. از هفته گذشته پلاکاردها رفتن بالا و همه‌اش دارن مردم محله رو (شهرک نفت) می‌ترسوننعصبانی تا از مواد منفجره و ترقه و این چیزا استفاده نکننمشغول تلفن. ما هم تصمیم داریم مثل هر سال فقط آتیش روشن کنیم و از روش بپریمشیطان...

اگه تا پایان این هفته دیگه آپ نکردم از همین الان عید همه مبارکبغل. چون حسابی سرم شلوغه. امیدوارم سال خوبی داشته باشینفرشته و توی این سال جدید به تمام آرزوهاتون برسینفرشته. وقت تحویل سال واسم دعا کنین. فرشتهدوستتون دارم خیلی زیادبغل...

نوشته شده در شنبه ٢٢ اسفند ۱۳۸۸ساعت ٢:٥٢ ‎ب.ظ توسط مگنولیا نظرات () |

سلام...خمیازه

فقط اومدم بگم حسابی گرفتارمکلافه. آخر ساله و کارهای اداری صد برابر شدهاوه. خسته شدمخمیازه. یه جابه‌جایی کوچولو هم تو اداره اتفاق افتاده که کلا همه چیز رو قاطی کردهآخ. چهار شنبه و پنجشنبه گذشته هم بدجور گرفتار تدارکات مراسم عقد دخمل دایی بودممژه که حسابی خوش گذشتهورا. عکاس مراسمش هم بنده بودمنیشخند. عکسها هم فوق‌العاده شدنچشمک. فقط باید با فتوشاپ روشون کار کنممژه. همین...

دوستت دارم عزیز دلمبغلماچ...

نوشته شده در یکشنبه ۱٦ اسفند ۱۳۸۸ساعت ٢:٥٩ ‎ب.ظ توسط مگنولیا نظرات () |

سلام...خمیازه

امروز تولد نیکای نازنینمهماچ. آرزوم این بود که امروز اونجا باشمخیال باطل، اما نشدافسوس. شاید خواست خدا این بود که سفر زمستونی به کرج رو کنسل کنمدروغگو. از همینجا بهت می‌گم نیکای عزیزم تولدت مبارکهورا. دوستت دارم و همیشه بهترینها رو برات آرزو می‌کنمبغل. از این راه دور لپهای خوشگلتوخوشمزه می‌بوسم نازنینمماچ. همیشه سبز باشیفرشته...

دیروز بازی رو دیدیننیشخند؟ بازی فوتبال استیل آذین و استقلال عجب بازی بودهورا. کل خستگیم با دیدن این بازی از بین رفتاوه. کلی فاز داد و بسی خرسند و شادمان گشتیمهورا. تا باشه از این بردهاهورا...

این روزها کار اداره خیلی زیاد شدهکلافه. چون آخر ساله و یه پروژه جمع آوری هزینه درمان رو به من دادنآخ و حسابی سرم شلوغهگریه. از اونطرف هم کارهای خونه و نگهداری از ننهابرو. خسته شدمخمیازه. احتیاج به استراحت دارمخیال باطل. امیدوارم زود تعطیلات عید شروع بشههیپنوتیزم...

دوستتون دارم هوارتااااابغل...

اینم چند تاعکس جدید از نیکای خاله:

   

  

نوشته شده در دوشنبه ۱٠ اسفند ۱۳۸۸ساعت ٢:۱٧ ‎ب.ظ توسط مگنولیا نظرات () |

سلام...لبخند

این هفته حسابی گرفتارمکلافه. مامان و آبجی دومی امروز ظهر راهی کرج می‌شن و تا پنجشنبه شب اونجا هستنافسوس. تمام کارهای خونه روی دوش منهمژه و با اینکه بابا مرخصی می‌گیره ولی پختن غذا و تر و خشک کردن ننه و رسیدگی به مسائل خانه و خانواده و یه سری کارهای شخصی خودم همه و همه به عهده بنده حقیرهفرشته. تازه باید تو همین هفته یه روزش رو اختصاص بدم به آرایشگاه و کوتاهی مو و هایلایتمژه و یه روز دیگه هم اختصاص بدم به دیدن جیگی جونمبغل. التماس دعا...

پنجشنبه با جوجو خان بعد از مدتهای طولانی (سه چهار هفته) رفتیم بیرون و کلی خوش گذروندیممژه و با تأخیر هدیه ولنتاین که مصادف شد با هدیه سپندارمذگان رو بهش دادمخجالت. البته برای اینکه هدیه اون چیزی باشه که خودش هم دوست داره به اتفاق هم رفتیم و براش یه بلوز و شلوار خریدمخجالت که کلی هم ذوق کردنیشخند و آخرین بار که ازم تشکر کرد امروز صبح بودمژه. منم ذوق مرگ شدمنیشخند...

همیشه گفتم باز هم می‌گم عاشقتمبغل، می‌میرم برات و بیصبرانه منتظرت می‌مونم تا برای همیشه بیای پیشم عشق خوبمقلب...

نمی‌دونم چرا همیشه این شعر رو واسه جوجو می‌خونم:

عشق من عشق خوبم، همه بود و نبودم     واسه گرمی دستات شعر مردادو سرودم

دوستت دارم عشق نازمبغل...

دیدین چقدر پرشین بلاگ مزخرف شدهعصبانی؟! اصلا بلاگهایی که بروز می‌شن رو دیگه نشون نمی‌دهسبز، چراشو از جنبش سبز بپرسیدچشمک...

امروز تو اداره مثل سگ پاچه‌گیر بودمزبان. چون به این نتیجه رسیدم تو این مملکت خراب شدهعصبانی و تو این ادارات دولتی که همه‌اش دارن توش دزدی می‌کنن اگه داد و بیداد نکنی نمی‌تونی حقتو بگیریمنتظر...

آبجی بزرگه قراره تولد نیکا رو تو همین هفته که مامان اونجاست بگیرهناراحت. دلم خواست برای اولین سال تولدش اونجا بودم اماگریه... نمی‌بخشمتمشغول تلفن، هیچوقت بخاطر این همه بدی که در حقم کردی نمی‌بخشمت و بعدها هم به نیکا می‌گمدل شکسته...

نوشته شده در یکشنبه ٢ اسفند ۱۳۸۸ساعت ۱٠:٠٩ ‎ق.ظ توسط مگنولیا نظرات () |

Design By : nightSelect.com