روزگار من

اتفاقات روزمره زندگی من

سلام...عصبانی

اول بگم حالم از هر چی مرد نامرده به هم می‌خورهعصبانی. این جمله شامل حال تمام نامردهای روی زمین (حتی بابا و جوجو و ...) عصبانیمی‌شه و اصلا بند پ و تبصره قائل نیستممشغول تلفن.

نمی‌دونم فیلم سنگسار ثریا م. رو دیدین یا نهگریه. من پریشب دیدمشگریه. کلا سیستم اعصابم ریخته بهمکلافه. بازی قوی شهره آغداشلوبغل و موضوع جالب فیلم تنها بهانه‌یی شد که من دل و جرأت پیدا کنماز خود راضی و صحنه‌های سنگسار رو ببینماسترس. اگه دل دیدن همچین فیلمهایی رو دارین پیشنهاد می‌کنم این فیلم رو از دست ندین و حتما ببینیدش تا بفهمین توی این مملکت خاک بر سر ما چه می‌گذردعصبانی...

امروز حسابی اعصابم بهم ریختهعصبانی. یه موضوعی پیش اومده که کلا سیستم عصبی رو تحریک کردهکلافه و همچنان روی نروم داره قدم می‌زنه و اعصابمو خراب کردهکلافه. دوست دارم برم بهش بگم که دست از این بچه بازیها بردار. تو سنی ازت گذشته وزبان ... اما حیف که نمی‌شهگریه...

خسته‌امناراحت. دلم می‌خواد صدای نیکا رو بشنومگریه. اما غرورم اجازه نمی‌ده که به خونه آجی بزرگه زنگ بزنمعینک. پس باید تحمل کنمخنثی...

پ.ن: همدم عزیزم، مامان رضوان یه دوست خوبه که من مثل مامان خودم دوستش دارم و بهش احترام میذارم و مامان خودم می‌دونمش. تلفن همراهم به خاطر ویروسی شدن فلش شد و شماره ایشون هم از گوشیم حذف شد. ولی خدا خواست و تونستم دوباره شماره‌اشون رو پیدا کنم و باهاش در تماس باشم. ایشون به علت بعضی مشکلات پیش اومده وبلاگشون رو حذف کردن و دیگه وبلاگ ندارن. اگه پیغامی براشون داری به من بگو تا بهشون انتقال بدم...

پ.ن1: عمه سکته کرده و تو کماست. براش دعا کنید

نوشته شده در دوشنبه ٢۸ دی ۱۳۸۸ساعت ۱٠:۱٤ ‎ق.ظ توسط مگنولیا نظرات () |

سلام...خنثی

امروز قراره م ح م و د سبزبیاد اهواز و از صبح توی مسیر فرودگاه به محل اقامتش پلاکارد و از این چرت و پرتا نصب کردنسبز. خاک تو سر مردم که می‌رن استقبالعصبانی. تمام مدارس و امتحانا تعطیل شدهآخ و بچه مدرسه‌ییها رو جمع کردن تا ببرن استقبالمنتظر. باید به حال این مملکت زار زدمشغول تلفن...

اینروزا حسابی به امر مقدس پاچه‌گیری مشغولمخنثی. خیلی زود از کوره در می‌رم زبانو متوجه شدم که کوچکترین مسئله باعث عصبانیت من می‌شهعصبانی و نمی‌تونم خودمو کنترل کنمآخ. باید به فکر چاره باشممتفکر. باید به روانپزشکم مراجعه کنم و دست به دامنش بشممژه تا یه راه چاه بذاره جلوی پامنگران...

قراره هفته آینده جوجو بره پیش بابامژه. امیدوارم همه چیز ختم به خیر بشهفرشته...

بالاخره شماره مامان رضوانم رو پیدا کردمبغل و باهاش تلفنی صحبت کردمبه من زنگ بزن. دلم خیلی براش تنگ شده بودقلب. خوشحالم که دوباره می‌‌تونم باهاش در ارتباط باشمماچ.

دوستت دارم عزیز دلم...بغل

 

نوشته شده در چهارشنبه ٢۳ دی ۱۳۸۸ساعت ٧:٢٦ ‎ق.ظ توسط مگنولیا نظرات () |

سلام...لبخند

پنجشنبه به لطف بسیار زیاد دوست عزیزمبغل مریم خانومی بغلبنده هم عضو فیس‌بوک شدممژه و این دو روز تعطیلی رو در فیس‌بوک بسیار بسیار پلکیدممژه. هر کسی عضو فیس‌بوکه بصورت خصوصی بهم خبر بده تا ادش کنممژه.

خبر جدید رو هم شنیدین که به مهدی کروبی توی قزوین حمله کردنعصبانی. خاک تو سرشونعصبانی...

همچنان با مامان نیکا قهرمقهر. من نمی‌رم منتکشیمشغول تلفن. علت قهر هم این بود که وقتی از اهواز رفتن نیکا سرما خوردهآخ و وقتی مامانش فهمید که من مریضم(موقعی که نیکا اهواز بود مریض نبودمابرو) زنگ زده و بدجور بهم توپیدهزبان و گفته نیکا مریض شده تقصیر تو بودهتعجب. در صورتی که فردای روزی که رسیدن کرج رفتن خونه عمه نیکاسبز و همه اونایی که اونجا بودن مریض بودن و نیکا از اونا گرفتهقهر. حالا شما بگین من باید برم از دلش در بیارممنتظر؟

دلم به تو خوشه که باهام مهربونیخیال باطل. اما این چند روز که تعطیل بودیم بدجور دلمو شکوندیگریه و حرفایی که از سر ناراحتی می‌زدی اثر بدی توی روحیه‌ام داشتافسوس. دیگه اینطور باهام برخورد نکنناراحت. می‌دونم اعصابت از اتفاقاتی که افتاده خرده ولی منم گناه دارمناراحت. ولی با همه این اتفاقات عاشقتم و دوستت دارمبغلماچ...

نوشته شده در شنبه ۱٩ دی ۱۳۸۸ساعت ٩:٥٧ ‎ق.ظ توسط مگنولیا نظرات () |

سلام...{#emotions_dlg.e1}

بعد از یه مرخصی استعلاجی دو روزه امروز برگشتم اداره{#emotions_dlg.e28}. این دو روز حسابی افتاده بودم تو رختخواب{#emotions_dlg.e32}. حسابی مریض بودم{#emotions_dlg.e35}. خودم فکر می‌کردم از این آنفلانزای خ و ک ی گرفتم{#emotions_dlg.e6}. اما انگار خدا نخواست ما هم جزو فوتیهای ناشی از این بیماری باشیم{#emotions_dlg.e49}. مرسی اوس کریم که حسابی هوای ما رو داری{#emotions_dlg.e19}...

امروز که اومدم اداره باخبر شدم که رئیس تا شنبه مرخصیه{#emotions_dlg.e51}. ایول{#emotions_dlg.e4}. کلی حال بردیم{#emotions_dlg.e4}. تا باشه از این خبرهای خوش{#emotions_dlg.e51}...

دیروز عصر چندتا اس‌ام‌اس واسم اومد که طرفداران جنبش سبز برای حمایت از این جنبش امشب در مسابقه برنامه نود به گزینه سوم رأی بدن تا طرفداران میلیونی مشخص بشن{#emotions_dlg.e37}. منم این ‌اس‌ام‌اس رو برای همه لیست همراهم سند کردم و شب وقتی برنامه نود شروع شد اس‌ام‌اس دادم{#emotions_dlg.e18}. ده دقیقه از برنامه نگذشته بود که نتیجه رو نشون دادن و 79% به گزینه سوم رأی داده بودن{#emotions_dlg.e51}. خیلی جالب بود. تا آخر برنامه هم بیدار بودم{#emotions_dlg.e8} و آخر برنامه گزینه سوم با 77% بالاترین رأی رو آورد{#emotions_dlg.e51} و من به حامیان جنبش سبز افتخار می‌کنم{#emotions_dlg.e37}. خداوکیلی محمد دادکان هم خوب تو دهنی زد به همه{#emotions_dlg.e28}. بخصوص با اون تعریفی که از سه تا افتخاراتش (گرفتن لوح تقدیر برترین مدیر از جناب آقای سیدمحمد خاتمی{#emotions_dlg.e46}، رفتن تیم فوتبال به جام جهانی{#emotions_dlg.e51} و اخراج در دوران علی‌آبادی{#emotions_dlg.e12}) کرد تو دهنی خوبی به این دولتمردان زد{#emotions_dlg.e40}. طوری حرف می‌زد که فردوسی‌پور با اون بلبل‌زبونی که می‌کنه ساکت شده بود{#emotions_dlg.e31}...

تا اطلاع ثانوی با مامان نیکا قهرم{#emotions_dlg.e24} و برنامه سفر زمستونه به کرج هم کنسل شد{#emotions_dlg.e9}. در اولین فرصت علت قهرمو توضیح می‌دم{#emotions_dlg.e17}.

دوستتون دارم{#emotions_dlg.e46}، بخصوص تو که همه عشق و وجودم شدی{#emotions_dlg.e38}...

نوشته شده در سه‌شنبه ۱٥ دی ۱۳۸۸ساعت ۱٢:٢٦ ‎ب.ظ توسط مگنولیا نظرات () |

سلام..سبز

بعد از چندین روز تعطیلی (سه شنبه و چهار شنبه رو مرخصی گرفتمنیشخند) امروز با حال زار اومدم ادارهخنثی. سرما خوردم تپلگریه. خدا رو شکر وقتی سرما خوردم که نیکا رفته بود و من تونستم قبل از رفتنش یه دل سیر بغلش کنمبغل. دارم از سر درد می‌میرمآخ. خدا کنه این رئیس زبون نفهم اجازه بده برم خونهدل شکسته. برای سلامتی مگی بانو جمیعاً صلوات و دعافرشته...

اوضاع مملکت هم روز به روز داره قشنگتر می‌شهکلافه. خاک تو سرشون که فقط بلدن دروغ بگندروغگو. اه اه اهقهر...

نوشته شده در شنبه ۱٢ دی ۱۳۸۸ساعت ٩:٠٧ ‎ق.ظ توسط مگنولیا نظرات () |

سلام...ناراحت

دیروز عاشورای حسینی بودگریه. توی تهران و دیگر شهرها می‌شد عاشورایی دیگر دیدآخ. فقط می‌گم متاسفمگریه...

منم کشته شدن خواهرزاده مهندس موسوی رو تسلیت می‌گمنگران...

نیکا جونم اومدهبغل. شبها ساعت 4 می‌خوابمنیشخند. احتمالا پنجشنبه می‌رهناراحت. از همین الان غصه‌ام شدهگریه...

نوشته شده در دوشنبه ٧ دی ۱۳۸۸ساعت ٦:۳٥ ‎ق.ظ توسط مگنولیا نظرات () |

Design By : nightSelect.com