روزگار من

اتفاقات روزمره زندگی من

سلام...لبخند

اومدم بگم هنوز هستماوه. هنوز عمل نکردمابرو. عملم آخرای بهمن ماههاسترس. اگه اینجا نمیام چون حوصله خودمم ندارمافسوس چه برسه به وبلاگ و وبلاگ نویسیسبز. بیشتر وقتا توی فیس بوک هستمنیشخند. از همه شما دوستای عزیزم ممنونم که به فکرمین و جویای احوالمبغل. مرسی مرسی مرسیماچ...

دوستت دارم همه زندگی من...بغل

نوشته شده در یکشنبه ٢٢ آبان ۱۳٩٠ساعت ۳:٠٩ ‎ب.ظ توسط مگنولیا نظرات () |

سلام...دل شکسته

دلم خیلی گرفتهافسوس. این روزها همه چیز قاطی پاتی شدهافسوس. از یه طرف برخورد و رفتار بعضی از دوستاندل شکسته، از یه طرف هم فکر به عمل چشم و ترسی که به جونم افتادهاسترس. به قول پریسا جون گادی جونم در بست چاکرتممژه، نمیشه یه ریزه هوامو داشته باشیمژه؟ به قرآن دارم رسماً نابود میشمگریه. حداقل اگه قراره کور بشم اون روز رو یه مقدار دورتر بذار تا بتونم تصویر تمام خوبیها رو که تو ذهنم بسپارمنگران. دلم خیلی گرفتهدل شکسته. یه عالمه گریه میخوامگریه. کاش حداقل تو به فکرم بودی تا یه دلخوشی داشتمافسوس. دیگه رسما بیخیال همه چیز شدمخنثی. دیگه هرچی میخواد بشه بشهچشم. یه جورایی به آخر خط رسیدمسبز. خسته‌ام، خسته‌ خستهافسوس...

هنوز هم دوستت دارم همه زندگیمبغل...

نوشته شده در سه‌شنبه ٢٩ شهریور ۱۳٩٠ساعت ۱٢:٤٧ ‎ب.ظ توسط مگنولیا نظرات () |

سلام...ناراحت

خیلی بی‌انصافینگران. دو روزه که ازت اصلا خبر ندارمگریه. نه زنگی نه اس‌ام‌اسیگریه. دلم برای خودم میسوزهگریه. به خودم قول دادم اینبار تا هر وقت شده بهت زنگ نزنمقهر. چون من مقصر این ناراحتی نبودممشغول تلفن. این قهر تا هر وقت میخواد طول بکشهقهر. دیگه برام مهم نیستدروغگو....

اینبار نیگم دوستت دارم همه زندگی من چون ازت خیلی ناراحتمدل شکسته...

نوشته شده در یکشنبه ۱٦ امرداد ۱۳٩٠ساعت ۱٠:۳٠ ‎ق.ظ توسط مگنولیا نظرات () |

سلام...

بعد از مدتها یه بهانه گیر آوردم که بیام اینجا و بنویسم.

بعد از شش سال انتظار بالاخره اون روز رسید و بهم زنگ زد و طلب ببخش و حلالیت کرد. وقتی صداشو شنیدم مو به تنم سیخ شد. کلی استرس گرفتم و تمام اتفاقاتی که تو این چند سال برام پیش اومد و اون باعثش بود مثل یه فیلم از جلو چشمام رد شد. فقط صداشو میشنیدم که التماس میکرد که حلالش کنم. میگفت که به خاک سیاه نشسته و بدبخت شده. گفتم من تو رو سپردم به خدا، برو از خدا طلب حلالیت کن من کاره‌ای نیستم، میگفت اگه نمیخوای ببخشی بذار بعد از مرگم بگو نمی‌بخشم و من فقط اشک ریختم و گفتم هیچوقت نمیبخشم و گوشی رو قطع کردم...

از اون روز تا الان فکرم خیلی مشغوله. با اینکه فهمیدم چه بلایی سرش اومده ولی باز نمیتونم خودمو راضی کنم. دیروز وقتی روزنامه رو خوندم و دیدم آمنه چطور از قصاص مجید گذشت سر اذان وقت افطار از خدا خواستم یه روز به منم این جراتو بده تا از اونی که زندگی رو برام سیاه کرد بتونم بگذرم...

مرسی از همه که به بلاگم سر میزنین هنوز. دوستتون دارم...

دوستت دارم همه زندگی من...

نوشته شده در سه‌شنبه ۱۱ امرداد ۱۳٩٠ساعت ۱٠:٢٤ ‎ق.ظ توسط مگنولیا نظرات () |

سلام...مژه

من هنوز زنده‌اماوه. ولی درگیریام خیلی خیلی زیاد شدهآخ. اصلا وقت ندارم بیام نت. حوصله هم ندارمسبز. مرسی از همه که نگران حالم هستین و مرتب به اینجا سر میزنینلبخند. دوستتون دارمبغل...

دوستت دارم همه زندگی من...قلب

نوشته شده در یکشنبه ٥ تیر ۱۳٩٠ساعت ۱۱:٤٠ ‎ق.ظ توسط مگنولیا نظرات () |

سلام...خنثی

مدت خیلی زیادیه که از یه دردی رنج میبرمافسوس. اما اصلا حوصله‌ام نمیشه برم دکترچشم. دیگه امروز اونقدر وضعیتم بهم ریخت که تصمیم گرفتم حتماً فردا برم دکترنگران. نگرانماسترس. فشارهای روحی و عصبی و کاری از همه طرف داره بهم فشار میارهآخ. شدم یه پوست و استخونابرو. اما هنوز نمردم و زنده‌امآخ. ولی روزی هزار بار آرزوی مرگ میکنمگریه...

دوستت دارم همه زندگی من...بغل

نوشته شده در دوشنبه ٩ خرداد ۱۳٩٠ساعت ۱:٠٧ ‎ب.ظ توسط مگنولیا نظرات () |

Design By : nightSelect.com